حتماً اشتباهی شده، این شهر شهر من نیست
روایت جنگ از درون
شعر و عکس: الهام عباسلو
این روزها، میان آدمها، انگار در دودی غلیظ راه میروم؛
دودی که نه از آتش، که از صداها برمیخیزد
صداهایی که گاه سهمگینتر از بمبِ بیگانه در گوشم میپیچد.
آشنایانی که دیگر نمیتوانم مرز اخلاقی میان خود و آنها را نادیده بگیرم؛
و لبخندی مصنوعی بر لب بیاورم.
حالا میفهمم چرا هیچگاه
احساس صمیمیتی میان ما پا نگرفت.

به مادر زنگ میزنم.
میگوید: اینجا همه سیاه پوشیدهاند
و من، زادگاه کویریام را
در اندوهی غبارآلود تصور میکنم؛
برادرم از جوانهایی میگوید
که در کافههای همان شهر کوچک،
از جنگیدن حرف میزنند
از رفتن و ایستادن
هیچکس نمیخواهد این زخم را توجیه کند،
آنها خونی را تطهیر نمیکنند.
همه یک تن شدهاند؛
تنِ واحدی به نام ایران.
و من، با شنیدنش،
غروری در دل حس میکنم،
و همزمان، رنجی کهنه سر برمیآورد
که این کلمات، پیشتر نیز در تاریخ گفته شدهاند،
و ما، ناگزیر،
باز آنها را تکرار میکنیم.
لحظه ای دیگر یاد عثمانِ بلوچ میافتم، در بندر جاسک؛
که میگفت:
«اینجا، مردم، شرافتشان اجازه نمیدهد
تصویر ویرانی شهرشان را به بیگانه مخابره کنند.
چیزی برای تماشا و هلهله آنها نشان نمیدهیم.»
و آن مرد بلوچ دیگر
که در هیاهوی خبرها،
از ترکیه،
به وطنش بازمیگشت
دلزده از تهرانِ غریب،
در جستوجوی جایی برای تعلق،
باز پناه میبرم به مردمان دریا.
به خالو
خالو، مرد دریاست؛
سالهای دور، کنار او ماهیگیری کردهام،
گاه دوربین به دست گرفتهام،
اما آنچه هر بار مرا به سویش کشاند،
اصیل بودن لحظه ها بود
آرامش دریا
و صدای خالو
که گاه، با اندوهی عمیق، شروه میخواند.
برایم از قصههای دریا میگفت،
از مردمانی که زندگی را
در همان لحظههای ناب و بیواسطه لمس میکنند.
و حالا، سالهاست
که میان ما، چیزی از جنس خانواده جاری است.
اینبار، با صدایی سنگین از پشت تلفن میگوید:
«کاکام، ما که اسلحه نداریم…
اگر بیایند،
مثل فلسطینیها، با سنگ میزنیمشان.»
بغض، گلویم را میفشارد،
اما در همان حال،
گرمایی آرام در دلم مینشیند.
گویی در دل همین ویرانیها،
بالاخره همتنانم را یافتهام.
و در دل، هزار بار تکرار میکنم:
من با شما همسرزمینم ، من با شما هم سرزمینم
با شما که در رنج نیز نجیب میمانید.
با خود میاندیشم:
باید پس از جنگ،
به شهری آشنا بازگردم
و به این غربتِ مدام پایان دهم.
اما بیدرنگ، ترسی دیگر از راه میرسد:
اگر پایشان به سرزمینم باز شود چه
آیا میتوانم بجنگم؟
و آنگاه، بیاختیار،
چهرهی پدر در ذهنم میایستد
با چشمهای همیشه خندانش؛
پدرم سالها جنگیده بود
و من، زمزمه میکنم:
بابا…
بیستودو سال از رفتنت گذشته،
و اندوهش هرگز پایان نگرفت.
در هر رنج و سختی که آمد،
یکبار دیگر برای نبودنت گریستم.
اما حالا
خوشحالم که نیستی؛
که نیستی
و این روزگارِ شکسته،
این تباهیِ انسانیت را نمیبینی.

