مادرانهای برای ایران
حکایت من حکایت مادری است که فرزندش را در ببیی کمرا (baby camra)میبیند. فرزندم کتک خورده، پایش شکسته اما من نیستم.
ادامهحکایت من حکایت مادری است که فرزندش را در ببیی کمرا (baby camra)میبیند. فرزندم کتک خورده، پایش شکسته اما من نیستم.
ادامههیچگاه معنای این جمله: «شاید هر وداعی وداع آخر باشد» را اینگونه با تمام قلبم احساس نکرده بودم تا زمانی که کبری فدوی که خودش معلم مدرسهای در میناب است، از آخرین دیدارش با خواهر شهیدش گفت…
ادامهو کوریِ چشمها را باید شُست و کنار گذاشت
از قلبهای فرسودهتان
غمی هم باقی مانده؟
چه غمانگیز!
تفالههای تنهایی
با چشمهای تا حدقه باز
و آرزوی خشمی بی سر و ته
نه در زندگیِ پرخونِ اسرائیل
نه در شکمِ صابون زدهی آمریکا
جایی ندارید
جمع کردن تکههای پراکنده ذهنم از میان آوارهای چند ماه گذشته سخت است. تو تنهایی و هنوز صدای برخورد لاستیک خودروهای اتوبان با دستاندازها، قلبت را پاره میکند.
ادامهامروز ایران در شرایطی قرار دارد که جنگ، حتی اگر مستقیماً در همه نقاط کشور حضور نداشته باشد، به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است.
ادامهآدمها مثل رنگینکمان خم برمیدارند. طلای زرد علفهای روی کوه میلرزد. هوا آنقدر صاف و شفاف است که هر چشمی دستکم دو پرده باید روشنتر، عمیقتر، رنگیتر ببیند.
ادامهآدمها سرِ جنگ با هم مناقشه میکنند، ولی وقتی از «جنگ» صحبت میکنیم از یک مفهوم واحد حرف نمیزنیم.
ادامهدر اعماقِ تاریکِ اقیانوس هند، قصهی ناوچهای نهفته است که از جنسِ اراده بود. «دنا»، نه یک کشتی، که یک رویای ملی بود…
ادامهچهار جلسه طول کشید تا «بتواند» بگوید پدرش را در بمباران یکی از مناطق تهران از دست داده است. در حالی که برای خرید به آن منطقه رفته بود و حتی منزلشان نزدیکی مناطق نظامی نبود.
ادامهبرای ماکان و بچه های میناب
نه، نه نه…
کسی از روز برنگشت
حتی آن رشتهی خاموشِ خون
که نامِ آدم را
در استخوان ادامه داد…