«پلیور آبی‌رنگش را پیدا کردیم اما داخلش هیچ‌چیز نبود»

پوسترهایی با چهره‌ی کودکان و معلمان‌شان (که اغلب لبخند به لب) اکنون در امتداد بلوارها و میدان اصلی میناب به چشم می‌خورند؛ شهری که در اندوه و عزای همیشگی فرورفته است.

ادامه

آنجا که تمام ساعت‌ها ایستاد

برای “ماکان” و ” ۱۶۸ ” گل سرخ

بایست کنار تکه‌های رنگیِ دفتر،
کنار آن گیاه بازگشته از دبستان…
گل‌ها را زاویه بده به خورشید
و ببوس؛ آنجا که تمام شب تاریخ در تصرفِ مرد بود.

ادامه

کوچک‌ترین آزادی زمین

این شعر را برای یکی از آنها نوشتم، نقاشی‌‌ای که تصویرش را در بالا می‌بینید، هرچند که هر یک از آن نقاشی‌ها به تنهایی تا سالیان سال می‌تواند هر شاعری را به خلق سوگ‌سروده‌هایی بسا دردبارتر وادارد.

ادامه

مدرسه را دیدند، اما موشک را شلیک کردند

جوزفین گیلبو، افسر اطلاعاتی و ضدتروریسم سابق ارتش آمریکا در سخنرانی‌ای تکان‌دهنده حملهٔ موشکی به مدرسهٔ دخترانه میناب را جنایت جنگی از پیش طراحی‌شده خواند…

ادامه

چرا رسانه‌ها فقط برخی جان‌ها را شایسته سوگواری می‌دانند

حامد میرزایی دوازده نفر از اعضای خانواده‌اش را در حمله جنگنده‌های اسراییلی و آمریکایی در خیابان جاجرودی (میدان رسالت) تهران ازدست‌داده است.

ادامه

از سالن والیبال تا راهروهای خونین بیمارستان؛ روایت یک مادر از عصرِ انفجار در لامرد

صدقه سورغالی، مادر نهال واثقی؛ یکی از آسیب‌دیده‌های موشک‌باران سالن ورزشی والیبال لامرد، از صبحی می‌گوید که شروعش شکل یک روز عادی را داشت، اما با خبرهایی که آمد همه چیز ناگهان غیرعادی شد.

ادامه

نه پایان جنگ معلوم است، نه پایان عشق

می‌گویند جنگ مثل عشق است؛ دست‌کم در این که وقتی یقه‌ات را گرفت، دیگر پایان دادنش با تو نیست…

ادامه

مراقبت در میانه و پس از جنگ

در روزهای جنگ، در راهروهای هتل‌های محل اقامت خانواده‌های آسیب‌دیده از جنگ فقط صدای رفت‌وآمد شنیده نمی‌شد؛ صداهای دیگری هم وجود داشت که اگر حوصله به خرج می‌دادیم، به شکل‌های مختلف شنیده می‌شد.

ادامه

«من هم» یا «ما هم» در زمانه‌‌ی جنگ؟

اخیرا جمعی ده نفره متنی را تحت عنوان «بیانیه‌ی جمعی اعضای تیم می‌تو ایران پس از مصادره‌ی این پلتفرم توسط شقایق نوروزی» در اینستاگرام منتشر کرده‌اند. اما شقایق نوروزی چه کرده که مستحق چنین برخوردی باشد؟

ادامه

به‌خاطر جنگ به کشورم بازگشتم-بخش دوم

بالاخره به خانه رسیدم، پیمان (همسرم) را بعد از سه ماه دیدم، آن‌قدر محکم بغلش کردم که استخوان‌هایش داشت از جا درمی‌آمد…

ادامه