سپیده دم نمی‌زند

سپیده
       دم
          نمی زند
زِ خشمِ اشک هایِ تو‌
بمب
      سه بار می گزد
              بهارِ پاکِ کوچکت

ادامه

مادرانه‌ای برای ایران

حکایت من حکایت مادری است که فرزندش را در  ببیی کمرا (baby camra)می‌بیند. فرزندم کتک خورده، پایش شکسته اما من نیستم.

ادامه

پنج ماه پس از فاجعه/میناب تنها مانده است

آن‌قدر کبری فدوی، خواهر فاطمه؛ یکی از قربانیان موشک تاماهاوک آمریکا نکات و جزییات مهمی از آثار این حمله عمدی آمریکا به میناب برایم گفت که هرکدام می‌تواند یک تیتر و لید باشد…

ادامه

از شوک شنیدن نام مدرسه تا شناسایی پیکرها

هیچ‌گاه معنای این جمله: «شاید هر وداعی وداع آخر باشد» را این‌گونه با تمام قلبم احساس نکرده بودم تا زمانی که کبری فدوی که خودش معلم مدرسه‌ای در میناب است، از آخرین دیدارش با خواهر شهیدش گفت…

ادامه

یک سنگر خاطره

و کوریِ چشم‌ها را باید شُست و کنار گذاشت
از قلب‌های فرسوده‌تان
غمی هم باقی مانده؟

چه غم‌انگیز!
تفاله‌های تنهایی
با چشم‌های تا حدقه باز
و آرزوی خشمی بی سر و ته
نه در زندگیِ پرخونِ اسرائیل
نه در شکمِ صابون زده‌ی آمریکا
جایی ندارید

ادامه

تنهایی در زمانه آشوب

جمع کردن تکه‌های پراکنده‌ ذهنم از میان آوارهای چند ماه گذشته سخت است. تو تنهایی و هنوز صدای برخورد لاستیک‌ خودروهای اتوبان با دست‌اندازها، قلبت را پاره می‌کند.

ادامه

مبارزه باید در خدمتِ ساختن باشد نه هدف غائی

امروز ایران در شرایطی قرار دارد که جنگ، حتی اگر مستقیماً در همه نقاط کشور حضور نداشته باشد، به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است.

ادامه

انتقام از خود

آدم‌ها مثل رنگین‌کمان خم برمی‌دارند. طلای زرد علف‌های روی کوه می‌لرزد. هوا آنقدر صاف و شفاف است که هر چشمی دست‌کم دو پرده باید روشن‌تر، عمیق‌تر، رنگی‌تر ببیند.

ادامه

دنا؛ تقابلِ زیبایی و زشتیِ مطلق

در اعماقِ تاریکِ اقیانوس هند، قصه‌ی ناوچه‌ای نهفته است که از جنسِ اراده بود. «دنا»، نه یک کشتی، که یک رویای ملی بود…

ادامه