نه پایان جنگ معلوم است، نه پایان عشق

روایت جنگ از درون

سعیده شفیعی*

کانون زنان ایرانی

سعیده شفیعی

می‌گویند جنگ مثل عشق است؛ دست‌کم در این که وقتی یقه‌ات را گرفت، دیگر پایان دادنش با تو نیست…

جنگ وارد هفته‌ی دوم شده. خبرها را کمتر دنبال می‌کنم. در غوغای آمار و تحلیل‌های نظامی، برای من حس و حال مردم مهم‌تر است. آدم‌های غمگین و مستاصل کوچه و خیابان. زن‌های مضطرب در خانه‌ها. بچه‌های هراسان از جنگ. انگار در این روزها هر کس برای خودش سنگری ساخته. عده‌ای مثل این همسایه‌ی دیوار به دیوار می‌خندند و مسخره‌بازی درمی‌آورند، لش می‌کنند، دنیا را به کتفشان حساب می‌کنند و می‌خواهند در مقابل آوارها خودشان را قوی نشان بدهند. لودگی را مثل یک دیوار دفاعی در مقابل موشک و بمباران ساخته‌اند. شاید بعضی هم مثل من مدام تخیل می‌کنند که در دیدار بعدی از آن که دوستش دارند بپرسند: «میشه بغلت کنم؟» و اصلا هم حساب این را نکنند که ممکن است با همین یک جمله، مرزهای محافظه‌کارانه‌ی سابق را خراب کنند و او را برای همیشه از دست بدهند. در مواجهه با نیستی، تعارفات هستی رنگ می‌بازد. تا همین اواخر روزی نبود که توی ذهنم یقه‌ی والدینم را نگیرم که چرا مرا زیر بمباران و جنگ به دنیا آوردند. حالا که یک هفته از جنگ می‌گذرد و نیاز به یک آغوش گرم را هر لحظه بیشتر از قبل در رگ‌هایم حس می‌کنم، شاید بتوانم بفهمم چرا در میان بمب و موشک، آدم‌ها بیشتر به آغوش هم پناه می‌برند. جنگ تکیه‌گاهی جز آغوش دیگری برای انسان باقی نمی‌گذارد. غریزه‌ی زیستن وقتی با حصار مرگ محدود می‌شود، شعله‌ورتر می‌شود.

چند دقیقه مانده به دو بامداد. شعری به اسم دموکراسی از کتاب «در آغاز زن بود» سعاد الصباح را می‌خوانم و به این فکر می‌کنم کاش جهان سهم بیشتری به ساختارهای زنانه و صلح‌آمیز می‌داد:

دموکراسی این نیست
که مرد نظرش را درباره‌ی سیاست بگوید
و کسی هم به او اعتراض نکند
دموکراسی این است که
زن نظرش را درباره‌ی عشق  بگوید
و کسی هم او را نکشد…

هنوز کتاب را نبسته‌ام که ناگهان صدای دو انفجار مهیب، سکوت اتاق را می‌شکند. از پشت میزم بلند می‌شوم و به سمت کاناپه می‌آیم. انفجارها با شدت بیشتر ادامه پیدا می‌کند. صداها خیلی نزدیک است. انگار همین کوچه بغلی را زدند و بمب‌ها به ساختمانی شیشه‌ای برخورد کرده که صدای خرده‌شیشه این‌قدر واضح است. به مامان پیام می‌دهم: «بیش از ده صدای انفجار بسیار شدید. در و پنجره‌ها لرزید. انگار یک جای شیشه‌ای را زده باشند. صدای خرده‌شیشه می‌اومد.»
خوابم نمی‌برد. گریه می‌کنم و پیام‌ها را توی نوت گوشی می‌نویسم با این خیال تسکین‌دهنده که انگار برای «او» می‌فرستم:

– انفجارها تموم نمیشه. اگه تو جنگ کشته شدم یک چیز رو باید بدونی و اونم اینه که تو به من انگیزه‌ای دوباره برای زندگی بخشیدی.

– از کشته شدن نمی‌ترسم. از این می‌ترسم که بمیرم و بهت نگفته باشم که دوستت دارم.

– مراقب خودت باش. این تنها چیزیه که زیر این بمب‌ها باید بهت می‌گفتم.

توی پیامک‌های واقعی موبایلم مامان همچنان در صدر لیست است. سریال فاجعه‌های کوچک را بهش معرفی کرده بودم و فکر کنم خوشش آمده. از دیشب سه قسمتش را دیده و نوشته «چقدر خانم دکتره مشروب می‌خوره». عادت به دیدن سریال خارجی سانسور نشده ندارد ولی حداقل ذهنش را مشغول نگه می‌دارد.

پیامک بعدی از اسنپ‌مارکت است که مثل بقیه‌ی فروشگاه‌های آنلاین و بی‌توجه به بمب‌های آمریکایی نوشته که در دسترس است و لینک گذاشته. مسترقصاب هم پیام داده ماهی عید را با ۵۰۰ هزار تومان تخفیف از ما بخر. با این اوضاع اقتصادی و جنگ، سرمایه‌داری هنوز اصرار دارد ما را به سنت ماهی شب عید وفادار نگه دارد.

پیامک بعدی تبلیغ سریال هفت در نماوا است و پیام بعدترش از ثریا: «اسم ناو میاد ناخواسته گریه‌ام می‌گیره» یک ایموجی اشک‌ریزان هم گذاشته. جواب داده‌ام: «حق داری. خیلی ناجوانمردانه بود چون اصلا توی آب‌های آزاد بودند.» آب‌های آزاد، کشورهای آزاد، مردم آزاد… چقدر کلمه‌ی «آزاد» این روزها مسخره به نظر می‌رسد وقتی همگی اسیر جغرافیا و جنون قدرت‌ها هستیم.

ساعتی بعد سال نو می‌شود زیر صدای موشک‌هایی که معلوم نیست کجا و جان چه کسانی را مورد هدف قرار داده‌اند. می‌گویند جنگ مثل عشق است؛ شروعش آسان اما پایان دادنش دشوار اما نه، جنگ به اراده است و عشق به ناگهان. پایان جنگ نامعلوم است و پایان عشق به ناگزیر… دست‌کم برای من این‌طور بوده حتی حالا که در آستانه‌ی سال نو نه پایان این جنگ معلوم است نه پایان این عشق…

*روزنامه‌نگار و زندانی سیاسی سابق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.