هیچ گوری توانِ درآغوش گرفتن تو را ندارد
فرناز جعفرزادگان

برای ماکان و بچه های میناب
نه، نه نه…
کسی از روز برنگشت
حتی آن رشتهی خاموشِ خون
که نامِ آدم را
در استخوان ادامه داد
دلهره ی درس از صرفِ «صبحبخیر» به صرفِ «آتش»لرزید
دهانِ اژدهایی که الفبا را یکبهیک بلعید
آن دم که سیمرغ استخوانها را در پرِ خود پنهان کرد
از خاک
سپاهی از نام برخاست
از شمارِ رفتهگان بیرون افتادی
باد هم نتوانست تو را از میان خاک هجی کند
و هنوز
در پیِ یک هجا
سرگردان است
از دستورِ زبانِ جهان باز گشتی
و جهان از آن روز فعلِ «بازگشت» را بازگرفت
هیچ گوری توانِ درآغوش گرفتن تو را ندارد
شاید روزی
کسی از کنارِ باد بگذرد
نامِ انسان را
در آغوش بگیرد

