ازدواج های ژاپنی در معرض بحران
نوشتههای یک زن ژاپنی
سرمایه _ترجمه از سونیا غفاری:
یکی از خوانندگان مجلهء ژاپنی «همسر» تصویری از شوهرش در این مجله ارایه کرد که نشاندهندهء بحرانی است که ازدواجهای ژاپنی را تهدید میکند. سردبیر مجله این تصویر را نمونهء واقعی اکثر زوجهای ژاپنی دانست. آنچه که اکنون میخوانید نسخهء خلاصه شدهء اصل مطلب است:
«همسر من مردی فوقالعاده عصبی است. او بسیار آبرودار و معتبر و در خانه بسیار ساکت و با ملاحظه است. همسر من اهمیت زیادی به نظافت میدهد و هر گاه از او بخواهم، کارهای خانه را بدون نق زدن و سروصدا کردن انجام میدهد. البته آشپزی بلد نیست. او عاشق بازی با پازل است ولی این علاقه برای من زجرآور است چون زمانیکه شروع بهاین بازی میکند دیگر نمیتوان او را از این کار باز داشت. همسر من گویی در یک خانهء مجردی زندگی میکند با این تفاوت که صبحانه و ناهار و شام برای او حاضر است.
خدایا تو دوباره اضافه وزن پیدا کردی؟
او وقتی این جمله را میگوید که به شکم چاق من نگاه میکند. اما همسر من تنها دو یا سه بار در ماه به خانه میآید. اینجا میگویند زنانی که اضافه وزن پیدا میکنند حتماً چیزی را در زندگیشان گم کردهاند و من ۲۰ کیلو اضافه وزن دارم.
همسر من عصرهای جمعه به خانه میآید و تا عصر یکشنبه در خانه میماند. او موقع برگشتن به کار با ماشین تا ترن رانندگی میکند و من معمولاً همراه او میروم. در ماشین طرح تاریکی که از صورت او میبینم مثل یک غریبه است. توکیو واقعاً دور است و من در راه ترجیح میدهم موسیقی راک گوش کنم. اما وقتی شبهای جمعه به دنبالش میروم تا به خانه برویم سعی میکنم حتی رادیو هم گوش نکنم. اگر ما دو نفر در ماشین با هم حرف بزنیم او هیچ وقت شروع کنندهء مکالمات نیست. به خانه که میرسیم دوش میگیرد، تلویزیون نگاه میکند و با گربهاش بازی میکند سپس با خستگی زیاد میخوابد. صبح روز بعد هم یا با بچهها بازی میکند و یا به تلویزیون میچسبد ولی من دوست دارم با شوهرم حرف بزنم.
روزهایی که او خانه است من غذاهای خوشمزه درست میکنم و او همیشه با سکوت آنها را میخورد. من نمیتوانم با پرسیدن اینکه آیا غذاها خوبند او را وادار به حرف زدن بکنم. بار دیگر میپرسم خوبه نه؟ و او تنها سرش را بالا و پایین میکند، آن هم وقتی که نگاهش متوجه تلویزیون است. هر بار که گرسنه و عصبانی است بهترین غذاها را برای او فراهم میکنم اما همیشه داستان یکی است و من به خودم میگویم من یک زن هستم، یک همسر خانهدار و کار من آشپزی است.
او وقتی نصفهشب از دیدن تلویزیون خسته میشود به رختخواب میرود و سپس صدای خروپف او در تمام خانه میپیچد. من هم پس از اینکه همهء کارها را انجام دادم یا مطالعه میکنم یا فیلم میبینم و نزدیک ساعت دو شب به رختخواب میروم. او تا صبح تخت میخوابد. او همیشه خواب میماند و من برای بیدار کردنش همیشه باید تلاش زیادی کنم. مسافرت و کار سخت او را خیلی خسته میکند . شاید بی رحمانه باشد اما من با چنین اعتیادی به کار احساس محرومیت میکنم. من به ندرت فرصت ملاقات با کسی را دارم. چطور تحمل کنم این همسری بدون ارتباط را؟
من کمکم تمام علاقهام را نسبت به همه چیز از دست میدهم و فکر میکنم زندگیام بدون هدف است. کارهای خانه هم هیچ وقت تمامیندارد. بعد از اینکه بچهها مستقل شدند جریان عادی روزمره به طرز دیوانه کنندهای کسالت بار میشود. شاید بهتر است به کارم برگردم، اما نمیدانم توانایی آن را دارم یا نه؟ من یک عمل جراحی داشتم و میترسم کهاین بیماری دوباره به سراغم بیاید.
یکی از روزهایی که همسرم به خانه برگشت خیلی ناگهانی به او گفتم: تو هرگز با من حرف نمیزنی، تو کاملاً مرا فراموش کردی. اصلاً ما چرا با هم ازدواج کردیم؟ او نمیتوانست باور کند، سپس گفت به خاطر بچههاست که با هم زندگی میکنیم، بچهها … و او این کلمه را مدام زیر لب تکرار میکرد. بله من هم که فکر میکنم، میبینم چطور تنها دلیل زیستنم کودکانم بودهاند. چگونه جسم و روحم را وقف آنها کردم. او فقط میخواست تنها وظیفهء بچه دار شدنش را انجام دهد. شاید هم پدر خوبی بوده.
ما بودن با هم را انتخاب کردیم و روزی مرگ به سراغ مان میآید. من دوست دارم تا وقتی که زندهام از آنچه در ذهنم میگذرد با همسرم صحبت کنم.
مامان من گرسنهام. هیچ چی برای خوردن نداریم؟
این جمله را پسرم با فریاد میگوید من هم جواب میدهم:
– فکر کنم در مدرسه به شما آشپزی یاد دادن . میتونی به من نشون بدی که بلدی.
– دست بردار این وظیفهء توست مگه نه؟
– چه کسی گفته؟
– از حرف زدن دست بردار و برای من زودتر یک چیزی درست کن.
پسرم قبلاً خیلی شیرین بود اما حالا … او در فضایی رشد کرده که نقشهای زن و شوهر کاملاً تعریف شده است. من دوست دارم او متفاوت از پدرش باشد اما کار سختی است چون من تنها هستم.
اگر سکوت سرد من و همسرم ادامه پیدا کند، من چارهای ندارم جز اینکه خودم را تغییر بدهم.!!!»
اوکی فیوجی در روزنامهء نیکی مینویسد: «زمانیکه زن و شوهر خود را ناگهان تنها حس میکنند و دیگر چیز مشترکی برای گفتن به یکدیگر ندارند، از خود میپرسند آیا این رابطه دیگر فایدهای هم دارد؟ این زن از بحرانی که در پیش دارد یعنی زمان ترک منزل توسط بچهها حرف میزند و تصور تنها ماندن با همسری که سکوت اختیار کرده او را عصبی میکند.»
یک پیمایش ملی در ژاپن نشان داد که آنچه زنان در سنین بالا به آن توجه میکنند اول سلامتی است ۵۱۱ درصد)، دوم روابط خوب با همسرانشان ۱۹۹ درصد)، سوم روابط خانوادگی بهتر۱۱۱ درصد.) جالب اینکه ببینیم چگونه پاسخها بر اساس جنس تغییر میکنند. زمانی که زنان در حدود سن ۳۰ سالگی خود بر اهمیت رابطهء خوب تاکید میکنند ۲۱۱ درصد) وقتی به سن ۶۰ سالگی میرسند این اهمیت نزول پیدا میکند و به ۱۰ درصد میرسد. مردان در حدود سن ۳۰ سالگی به روابط خانوادگی اهمیت کمتری میدهند و ارزش این روابط بین سن ۳۰ و ۶۰ تغییر کرده و به تدریج بالاتر میرود (از ۱۹ درصد به ۲۶ درصد)آنچه که میتوان دربارهء این آمارها گفت این است که زنان ژاپنی در سنین بالا پی میبرند بیشتر باید به سلامتی خود تکیه کنند تا همسرانشان.
منبع: این مطلب ترجمهء بخشی از کتاب زیر است:
.: The childless society Routledge: London and Newyork
