مهاجرانی که نمیخواهند ایران را ترک کنند ،چند ساعت در اردوگاه عسگرآباد
روزنامه سرمایه
نرگس جودکی
بچهها روی زمین خاکبازی میکنند و زنان چادر سیاه بر سر کشیده و در سایهءدیوار اردوگاه به انتظار باز شدن در آهنی بزرگی هستند که هر بار با ناله روی پاشنه میچرخد و اتوبوسی به آن داخل یا از آن خارج میشود.
تا پیش از جدی شدن طرح بازگشت شاید اینجا خبری از فروشندگان دورهگرد و مغازهداران تازهرسیده نبود. زنی از میان سیاهچادران میگوید: «بیسکویت ۲۰۰ تومانی را ۴۰۰ تومان به ما میفروشند.»
اغلب کسانی که در گرمای آفتاب ورامین به روستای عسگرآباد و اردوگاه میآیند ساکی به دست دارند یا کیسهای پلاستیکی که لباس و لوازم شخصی را برای کسی آوردهاند که دستگیر شده و قرار است به وطن برگردد.
تنها در ورامین و روستاهای اطراف آن ۱۰۰ هزار افغانی به کشاورزی و کارگری مشغولند، اما بسیاری از کسانی که امروز دستگیر و با اتوبوس به اینجا آورده شدهاند، از مهاجران ساکن کرج، تهران و شهرکهای اطراف آن هم هستند.
انتظار طولانی میشود و بعد از هر باز و بسته شدن در، یکی با اصرار داخل میشود تا برادر، پدر یا کسی از فامیلش را ببیند.
در میان همهمهء زنان، دختر جوانی از ۱۸ سال زندگیاش در ایران میگوید: «شوهرم در کارخانه کار میکند، از ترس دستگیری شبانه میرود و پیش از روشن شدن هوا برمیگردد.» حرفش را تمام نکرده که پیرزنی جلو میآید و با صدای گرفته میگوید: «بچهء من مریض است به خدا در خیابان دستگیرش کردهاند. شوهر پیرمردم را هم فرستادند کابل و حالا بیسرپرست هستیم، نمیدانیم باید کجا برویم، اگر کشور خودمان مثل ایران بود خاکش را به چشم میکشیدم. یک ذره پولی را هم که جمع کردهایم باید برای تمدید کارت بدهم.»
تازهعروس دیگر از دو میلیون تومان پول رهن خانه میگوید که دست صاحبخانه است: «ما افغانیها در کشور خود بدبخت هستیم در اینجا هم، بدبختیم. کرزای هم به ما رسیدگی نمیکند.»
همایون بختیاری جوان افغان با سر و وضع آراسته امروزی از زنان به صف نشسته میپرسد: «این صف چیست؟» در ترکیه اقامت دارد و چند روزی به تهران آمده تا کارت اقامت مادرش را تمدید کند.
پیرزن از او میپرسد، اهل کجاست؟ جوان پاسخ میدهد: «افغانی هستم که دارم با شما به زبان افغانی گپ میزنم.»
پیرزن راهنماییاش میکند:«اگر پارتی داشته باشی راحت میتوانی کارت اقامت مادرت را تمدید کنی» و با خودش حرف میزند: «پسرم فقط ۱۵ سال دارد، حالا من چه کنم؟»
در آهنی این بار با نالهء بلندتری باز میشود، مردی ناامید از یافتن برادر ۲۰ سالهاش بیرون میآید:«شنیدم او را آوردهاند اینجا، کارت صورتی همراهش نبوده، الان کارتش را آوردهام ولی پیدایش نکردم.»
یکی دیگر کارتش را دو روز پیش پشت همین در گم کرده، اما آن را در میان کارتهای گمشدهای که به شیشه پنجره دفتر اردوگاه زدهاند، نیافته است.
اتوبوس میرسد و زنان راه باز میکنند. اتوبوس وارد میشود و ماشین کمیساریای عالی پناهندگان در محاصرهء نگاه مهاجران منتظر دور میشود.
زنان بر سر ورود به اردوگاه مشاجره دارند، یکی از آنها ناامید از تلاش میگوید:«ما همهء بدبختیمان همین دعواهاست. ببینید! اذیت میکنید آنها هم دیگر اجازهء ملاقات نمیدهند، بروید کنار.»
دیگری در جواب او و با کنایه به من که چشم بادامی یا کارت صورتی ندارم میگوید: «روزی یکبار برادرم را میگیرند. مردم را اسیر کردهاند. اگر میخواهند ببخشند چرا آنها را دستگیر میکنند و بعد به نحوی رها میکنند؟ خیلیها دست صاحب کار پول دارند، بعضی مریض دارند و بچه مدرسهای. وقتی شوروی حمله کرد کشورهای اروپایی ما را میپذیرفتند ولی ما به خاطر دین و مذهب اینجا را پذیرفتیم، اگر آنجا میرفتیم حالا بهترین زندگی را میداشتیم.»
به صورت گرد قاب شده در مقنعه سیاهش نمیآید فرزند ۹ ساله داشته باشد، با خشم ادامه میدهد: «ما به ایران معتاد شدهایم. یک معتاد نمیتواند عملش را ترک کند، با این که میداند آیندهء خوبی بعد از ترک در انتظارش است. ما هم مثل معتاد دیگر نمیتوانیم ایران را ترک کنیم نه این که از اینجا خوشمان میآید. بدتان نیاید از این حرفم! ولی پول و سرمایه نداریم. هم از آنجا ماندهایم و هم از اینجا. اینجا، جای پا نداریم. نه خانه و نه زمین.
حتی گواهینامه به ما نمیدهند، یک موتور ۴۰۰ هزار تومانی خریدهایم. در این دو سال پنج بار توقیف شده و هر بار ۱۵۰ هزار تومان برایمان خرج داشته است. ایرانیهایی که رفتند کشورهای دیگر میتوانند گواهینامه بگیرند، حتی فامیلشان را به آنجا دعوت میکنند، ولی ما چه؟»
در ایران به دنیا آمده و ۲۳ ساله است. سواد ندارد. خواهرش در مدرسه خودگردان درس میخواند و دخترش را با ۴۵ هزار تومان در مدرسهء ایرانی ثبتنام کردهاست: «وقت ازدواجم نبود ولی نمیتوانستم تحصیل کنم. وقتی آمدیم اینجا، خانهها گازکشی نشده بود و ساختمانها از دو سه طبقه بلندتر نبود. همهءاین طبقات و سدهای بزرگ کشور را افغانیها ساختند و این دستمزدشان است. جوان ایرانی فقط پشت کامپیوتر مینشیند، مثل کارگر افغان نیست که با پنج هزار تومان کار میکند.»
حرفهایش در اتوبوس بعدی که از مرز تایباد رسیده گم میشود.
رشوند، کارفرمایی که چند روز پیش دربارهء کارگران با او صحبت میکردم، معتقد بود: «کار کارگران افغان با کارگران ایرانی قابل مقایسه نیست. آنان از دل و جان مایه میگذارند و کارهای سخت را انجام میدهند.»
پشت میلهها
داخل اردوگاه دنیای دیگری است. صدای دختر در گوشم زنگ میزند که «ایرانیهای مهاجر…»
زن و کودکی به بهانهء همراهی من از جلوی سرباز نگهبان میگذرند. این سوی درآهنی که هنوز ناله میکند حیاطی است با یک باغچه در سمت راست و دو ساختمان.
درسمت راست و چپ ساختمان روبهرو، پنجرههای میلهای زیرزمین و دستان قفل شده و نگاههای جستوجوگر به چشم میآید.
زن از کرج آمده تا شوهرش را در بین چند صد مهاجر بازداشت شده بیابد: «۹ سال پیش آمدیم ایران. پاسپورت شوهرم دست یکی از فامیلهاست که او هم دستگیر شده، باید پیدایش کنم.»
محمد رضایی، نورمحمد و میرسیف را صدا میزنند. مردان بر روی موکت نمناک کف زیرزمینی دراز کشیدهاند. اتاقها پر است از مردان پیر و جوان. یکی از آنها سیگار میکشد، یکی خوابیده و دیگری با بغل دستیاش حرف میزند، چند نفری به میلهها آویزانند و به در آهنی چشم دوختهاند. پنجره دو متر از کف زیرزمین فاصله دارد و دستهای قلاب شده مرد خسته از هم باز میشوند و بلافاصله نفر بعدی جای او را میگیرد. بازداشتشدگان ۲۴ ساعت و گاه چند روز در این شرایط میمانند تا بعد از طی مراحل شناسایی رد مرز شوند، «گلآقا» را در کرج دستگیر کردهاند، ۹ سال پیش آمده و کارتش را ۲۰ روز پیش گم کرده است.
امیدوار بود با تاییدیهء شورا ماندنی شود، اما نامش در فهرست افراد مجاز نبود: «اسمم را به کامپیوتر دادهاند، اما جواب نداد. زن و بچهام الان در راهند. در افغانستان کسی را ندارم. من اهل یکی از شهرهای جنوبیام که الان درگیر جنگ است. زن و بچهام اینجا هستند و پولم دست صاحب کار و صاحبخانه است. کاش به ما مهلتی بدهند. دیگری گلایه میکند: «من چهار سال پیش ازدواج کردهام، از سرکار مرا گرفتند و آوردند اینجا زیر پایمانتر است و از آب و نان خبری نیست.»
به جز زن و فرزند و پدر، صاحب کاری ایرانی برای پیدا کردن دو کارگر افغانش راه درازی آمده است. قبل از داخل شدن برایشان نان خریده و آن طور که میگوید «نان فروش سخت دندان گرد» به جز پول نان، دو هزار تومان رشوهطلب کرده است و او اکنون عصبی و از وضعیت پیش آمده ناراحت است: «کارگرهای من کارت دارند، هشت سال است که پیش من کار میکنند. عبدالرحیم چند ماه پیش برای عروسی برادرش به کابل رفت و برگشت، امروز او را از سرکار گرفته و آوردهاند. کارت محمدحسن را هم پاره کردهاند، حالا که آمدهام میگویند باید صبر کنی. این شرایط شایستهء انسان نیست حالا هر کسی که میخواهد باشد، مسلمان یا غیرمسلمان.»
کارفرما نفس تازه میکند، دست به پیشانی عرق کرده میکشد و از روحانی افغانی که به کارگران پشت میلهها نگاه میکند، میخواهد با مسوول اردوگاه صحبت کند.
«آسوده» رییس اردوگاه در اردوگاه نیست و میگویند به جای او «داورزنی»معاونش مسوولیت اردوگاه را به عهده دارد.
داورزنی میگوید: «اجازهء مصاحبه ندارد.»
روحانی با تاسف میگوید: «از هر کشوری شاید انتظار کمتری میداشتیم، اما ایران همسایه، همزبان و همفرهنگ ماست. ایران یکی از کشورهای مهاجرفرست دنیاست. میگویند هفت میلیون مهاجر در دیگر کشورها دارد، پس باید شرایط مهاجران را درک کند. شاید از نگاه ما طلبهها، مرزها استعماری باشد و نباید در قید آن بود، اما قبول دارم که این حرفها امکانناپذیر و عمل نشدنی است، اما توقع داریم با رفتار انسانی و حقوق بشری با ما برخورد شود. در کشورهای عربی مهاجران غیرقانونی بازجویی میشوند و اگر طلب یا مرافعهء قضایی دارند مشخص میکنند و حقوقشان را میدهند و بعد اخراج میکنند، نه این طور که زن و بچهیک جا باشد و مرد یک جای دیگر. بهتر است ترتیب منطقیتری را در این باره در پیش بگیرند.»
با وجود گلایههای زیادی که دارد، میگوید، چهار سال پیش همین حیاط، صحنهء درگیری بوده است: «در زمان رییس قبلی، اینجا جهنم بود و شکنجه و کلاغپر. البته چند روز پیش در قم به طلبههای افغان سیلی زدند.»
به گفتهء مدیر کل ادارهء امور اتباع و مهاجرین خارجی خراسان از اول اردیبهشت تاکنون ۱۱ هزار نفر از اتباع غیرمجاز افغان از مرز دوغارون به کشورشان بازگشتند و بر اساس قرارداد سه جانبه دولتهای ایران، افغانستان و کمیساریاری عالی پناهندگان سازمان ملل، دولت ایران تعهد کرده تا مرز ۳۰۰ هزار نفر به هر خانوادهء افغان یک روادید کار یکساله اعطا کند و افغانستان هم زمین در اختیارشان قرار دهد. تاکنون یکهزار و ۷۰۰ افغان برای گرفتن این امتیازات به صورت خودمعرف برای بازگشت اقدام کردهاند.
اعطای زمین از سوی دولت افغانستان موضوعی است که لطیف پدرام، رهبر حزب کنگرهء ملی افغانستان آن را وعدهای کذب میداند:«این زمینها در مناطقی دور افتاده است و اغلب مردم امکان ساخت و ساز را در آنجا نخواهند داشت.»
مقامات افغانستان در ماه گذشته از ایران خواستهاند تا مدارای بیشتری در اخراج اتباع غیرمجاز افغان نشان دهد و ایران نیز بر تصمیمجدی خود مصمم است تا در طول شش ماه، ۵/۱ میلیون نفر از اتباع غیرمجاز افغان را دستیگر و طرد کند. به سختی میتوان از رفتن و ماندن افغانها سخن گفت چرا که اخباری که از این کشور میرسد، چندان امیدوارکننده نیست و به گفتهء لطیف پدرام ۸۰ درصد مدارس تخریب شده و استانهای جنوبی هنوز درگیر جنگ هستند.
به گزارش ایرنا، محمدجواد محمدیزاده چهارشنبهء هفتهءگذشته در دیدار از اردوگاه سفید سنگ فریمان تربتجام ابراز امیدواری کرده است که روند بازگشت مهاجران به نحو شایسته با تدبیر، مدیریت و دقتی بیش از پیش ساماندهی و علایق ریشهدار میان مردم دو کشور تحکیم شود.
رییس اردوگاه نیامده و داورزنی هنوز حاضر به مصاحبه نیست. مردان هنوز دستها را بر میلهها گره کردهاند. زنی برای شوهرش بیسکویت آورده و از پشت میلهها در دستش میگذارد.
