دیالوگهایی از یک سفر ،مستند سازی واقعه سنگسار ،آسیه امینی

میدان زنان: توضیح به جای مقدمه: این دیالوگها نه گزارش سفر است و نه گزارش از شخص. مستند سازی یک رخداد مربوط به سنگسار، بخشی از یک گزارش تحقیقی است که آن هم بخشی از وظیفه ی من در کمپین قانون بی سنگسار است و من بدان قصد رفته بودم. مردی به نام جعفر کیانی در روز پنج شنبه حد فاصل ساعت۱۲ تا ۲ ظهر در حوالی تاکستان سنگسار شد. این دیالوگها را تنها به دلیل انتقال فضا برای کسانی که می پرسند: آنجا چه خبر بود یا چه دیدی، نوشته ام.

آقچه کند هفت کیلومتر از تاکستان قزوین فاصله دارد. باد تندی می وزد و زمین خشک است و دامنه کوه روبروی آقچه کند دشتی است زرد.

در روستا سروصدا و جوش و خروشی نیست. روستایی است بسیار آرام و ساکت. تنها چند پیرمرد در گوشه و کنار نشسته اند و کودکی هم بر دیواری نشسته و پا تاب می دهد.

از اولین پیرمردی که خبر سنگسار را می پرسم، دندانهایش را نشانم می دهد و جوابی نمی شنوم. متوجه می شوم که گوشش سنگین است. فریادهای من که از او سوال می کنم. توجه کودک را جلب می کند. از او سوالم را تکرار می کنم. شانه هایش را بالا می اندازد. موتوری رد می شود. دست نگه می دارم و می ایستد. او بی تردید خبر را تایید می کند و با دست دامنه کوه روبروی آقچه کند را نشان می دهد. می گویم مطمئنی؟

خودم دیدم.

از نزدیک؟!

با خنده می گوید: نه!! از دور . نزدیک که نمی گذاشتند!

چطور؟

با دستش دور را نشان می دهد: تمام این منطقه مامور بود. آن جاده خاکی را از دو طرف بسته بودند و جز ماموران کسی نمی توانست آن طرف برود.

چند نفر بودند؟

نمی دانم . زیاد بودند. شاید ۵۰، ۶۰ نفر.

پس مطمئنی که کسی از اهالی روستا سنگ نزند؟

آره مطمئنم. هیچ کس!

ساعت چند بود؟

فکر کنم از حدود ۱۱ بودند تا ۵/۱ یا ۲،‌شاید هم دیرتر.

از کجا فهمیدی که کسی را سنگسار می کنند؟

معلوم بود دیگر همان روز خبرش پیچید اینجا.

براه می افتم به سمت پایه ی آن کوه. حدود یک کیلومتر از روستا فاصله دارد. اما دشت ، پر است از سنگ و کلوخ و جابجا، خاک جمع شده که می تواند پر شده ی چاله ای باشد.

می گردم و چیزی نمی یابم. برمیگردم به روستا و راه می افتم به داخل کوچه های خاکی اش. این بار جوانهایی هستند که پاسخم را دقیق تر بدهند. و بالاخره یکی با من براه می افتد و می رویم آن سوی کوه آقچه کند. سرراست و دقیق می رود سراغ گودال پر شده. و با دست نشان می دهد. معلوم است بارها آمده اند و آنجا را دیده اند. نزدیک تر می شویم.

سنگ و کلوخهایی که خون دلمه بسته بر آن خشکیده، هنوز بر گودال نشسته اند. شتک خون بر سنگهایی پاشیده شده و برخی چنان سرخگون و سیاهند که معلوم است به چه مصزفی رسیده اند! با تعجب می پرسم: یعنی این سنگها را پرتاب کرده اند؟ اینها خیلی بزرگ است! او شانه بالا می اندازد.

سخت است نگاه کردن به این صحنه. ولی عکس و فیلم می گیرم از این سنگها.

مساله بزرگی و کوچکی سنگها نیست . بلکه مساله این است سنگها و کلوخ های بزرگ، نشانگر اینند که مجریان قانون، چندان هم در پی اجرای دقیق آن نبوده اند و هدف صرفا اجرای عمل سنگسار بوده است.

از او می پرسم : چه کسانی سنگ می زدند؟ شما می دیدید؟ گفت :نه. ولی به نظرم ماموران نیروی انتظامی هم نمی زدند. چون بیشتر دوروبر جمع بودند. اگر آنها می زدند دیده می شد.

پس چه کسی می زد؟

نمی دانم.

راهی تاکستان می شوم و دادگستری اش. قبلا در پرونده ی مریم.ع. خاطرات خوبی از آنجا دارم و حالا…

در طبقه دوم، شعبه ۱۰۱ کیفری، شعبه ای است که قاضی اصحابی حکم سنگسار جعفر و مکرمه را در انجا صادر کرده است. او را نمی یابم. قاضی دیگری بر میز وی نشسته است. از مسوول دفتر شعبه سراغ قاضی را می گیرم.

با خودش کار داری یا با شعبه؟

هر دو. ولی اگر خودشان باشند بهتر است.

نیستند. مرخصی اند.

تا کی؟

یک هفته. ولی اگر کارت حقوقی است، بمان، قاضی فعلا سرش شلوغ است.

نه با خود قاضی اصحابی کار دارم. درواقع از ایشان سوالی دارم. در مورد سنگسار این مرد تاکستانی(مطمون بودم این مرد تاکستانی واکنش در پی دارد).

مرد، با کمی تغیر می گوید: او تاکستانی نبود!

حالا فرقی نمی کند همو.

خیلی فرق می کند! تاکستانی نبود!

بالاخره سنگسار که شد؟ شما از اجرای حکمش خبری دارید؟

من چیزی نمی دانم.

و در تمام این مدت حتا سرش را بلند نمی کند که جواب مرا رودررو بدهد.

کسی از ان سو تر می گوید: چرا دنبال این حکم هستی؟

خبرنگارم و از تهران آمده ام.

حکمی بود مثل همه ی حکمها که اجرا شد دیگر. برای چه جالب است؟

جالب که نیست! ولی می خواهم بدانم چرا حکمی که دستور توقف اجرای آن از مراجع بالاتر صادر شده، اجرا می شود؟

چه کسی چنین چیزی گفته؟

خبرش در رسانه ها منتشر شده بود.

دستور توقف که شفاهی نمی شود. باید کتبی می بود. بود؟

نمی دانم. شما بگویید.

می خندد و ادامه می دهد: ولی دستور اجرا کتبی بود. چون قانون است.

در اتاق سکوت مطلق است. دو سه نفر دیگر به طور واضحی سعی می کنند سرشان را بلند نکنند. درحالی که رد نگاه هایی که دودو می زند را در صورتشان می بینم.

کسی که مخاطب من بود نیز سکوت می کند.

مردی که از اول روی سخنم با او بود می گوید: به هر حال به این قاضی مربوط نمی شود.

از چه کسی می توانم بپرسم؟

حاج آقا مظفری ، دادستان. اتاقش آخر راهرو است و آقای باقریان. قاضی اجرای احکام.

می روم انتهای راهرو. اتاق دادستان پر از جمعیت است و مسوول دفتر می گوید فرقی نمی کند که برای چه کاری آمده ای باید منتظر بمانی تا همه بروند و نوبتت شود.

تا کی فکر می کنید طول بکشد؟

نمی دانم شاید تا آخر وقت هم نشود.

راه می افتم طرف اتاق قاضی اجرای احکام.

آقای باقریان به مکه مشرف شده اند.

کی؟

دو، سه روز است.

یعنی بعد از اجرای حکم سنگسار؟

سربازی می خندد. و من همچنان منتظر پاسخم. جوابی نمی گیرم.

در راهرو با مردم به گپ می ایستم . یکی از آنها می گوید : دنبال دردسری؟!

دیگری: وقتت را تلف نکن. دستور اکید دارند که حرف نزنند.

چرا؟ مگر نمی گویند که حکم طبق قانون اجرا شده؟

نمی دانم. ظاهرا از قزوین راضی نبودند.

یعنی کی؟

نمی دانم خانم . ما را به دردسر نینداز.

قاضی برای همین رفته مرخصی؟

نمی دانم. و با خنده می گوید. قرار بود اتقش را رنگ آمیزی کنند. نرفتی اتاقش را ببینی؟

چیزی از حرفش درنمی یابم.

از مردی که معلوم است آنجا آشنای دیگران است می خواهم به من کسی را معرفی کند که دراین باره سخن بگوید. یا اینکه فقط اطلاعاتی درباره این پرونده به من بدهد. دستکم شماره ای یا آدرسی. و این بار تقریبا با التماس برایش از مکرمه می گویم و اینکه ممکن است این، سرنوشت او نیز باشد.

بعد از کلی چانه زنی، دوباره راهی اتاق اجرای احکام می شویم.

او می رود تا در گوش متصدی پرونده ها چیزی بگوید. اما دقیقه ای نمی پاید که بر میگردد و با تندی می گوید: مرا به دردسر نینداز و برو. نه پرونده را می توانی ببینی نه کسی در این مورد حرف می زند.

راهی طبقه اول می شوم. آنجا وضع آرامتر است. اینجا خبری از مراجعان منتظر پشت اتاقها نیست و می شود کسی را یافت که دمی گرمای زیاد هوا را فراموش کند و با تو حرف بزند. از بروز اختلاف بین مراجع اجرای حکم بگوید ولی تصدیق کند که هیچ کدام کاری غیر قانونی انجام نداده اند.

او فرد مطلعی نسبت به قانون است بنابراین می پرسم: چطور کار غیر قانونی انجام نداده اند؟ میثاقهای بین المللی که هرکشوری امضا می کند در حکم قانون آن کشورند و سنگسار طبق آنها عملی غیر قانونی است.

و او با انزجاری در صورتش بسنده می کند به این که : به هر حال وحشتناک است!ولی توصیه می کنم بیشتر از این دنبالش نکن!

بر می گردم و راهی قزوین می شوم. در آنجا خبرهایی از مکرمه رسیده است. او روز دوشنبه از مرگ مردی که درگمانش تنها همسرش و نیز پدر دو فرزندش بوده، با خبر شده است. بی تاب است و به هرکس – حتا هم بندیانش – التماس می کند و کمک می خواهد.

می شنوم که قصد خودزنی داشته و دوستانش نمی گذارند. پسرک چهار ساله اش را به سینه می فشارد و ناله می کند. او در زندان نزد مادر است و افشین پسر بزرگتر مکرمه و جعفر نزد همسر قانونی جعفر زندگی می کند. مکرمه تمام روز در حین عزاداری برای پدر فرزندانش، به همه التماس می کرده که نگذارند تا او را هم برای اجرای حکم ببرند.

فرزند کوچک او همه عمر نه چندان طولانی اش را در زندان و با مادرش گذرانده است و بسیار به مادرش وابسته است .

به دخترکم فکر می کنم که با وجود داشتن دنیایی پرهیاهو و پرانرژی، هرشب ، باید دستم را به دست بگیرد و بخوابد. حس بچه ای که چهار سال، تنها مادرش را دیده است و چند هم بندی او را و دیوار و دیوار و دیوار… حسی از جنس همان سنگهایی است که پدرش را در خاک مدفون کرد.

به تهران برمی گردم. و سفری “سنگ”ین بر سینه ام سنگینی می کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.