مرگ را به این قوانین ترجیح می دهم

دلبر توکلی

انگشت سبابه اش را بالامی برد واین جمله تا ریخی را تکرارمی کند:”طلاقت نمی دهم ،آنقدر بمان تا موهایت مثل دندان هایت سفید شود.” وسط راهروی دادگاه خانواده مات و مبهوت مانده ام. قاضی ،تاریخ دادگاه بعدی رابرای شش ماه بعد اعلام کرده است. یکی از دوستانم که به عنوان شاهد در دادگاه همراهی ام می کرد، گوشه لباسم را می کشد . به خودم می آیم.

باورم نمی شود ،به خاطر شاغل بودنم باید ۲۰ درصد از مبلغ کل مهریه را به صندوق دادگاه واریز کنم تا اولین جلسه رسیدگی به دادخواست مهریه تشکیل شود. منشی دادگاه می گوید:” تشکیل جلسه دادرسی دلیل بر وصول مهریه تان نیست چون همسرتان هیچ ملک ودارایی به نام خودش ندارد و به احتمال زیاد در نهایت دادگاه پرداخت مهریه را قسطی می کند.”

پس او راه های گریز قانون را به خوبی می داند که تهدید می کند.با این حساب هیچ ضمانت اجرایی برای پرداخت اقساط تعیین شده هم وجود ندارد. همان طور که دادگاه، نفقه تعیین کرد واو به راحتی از پرداختن سر باز زد و هیچ اتفاقی هم نیافتاد.

یکسال و نیم سرگردانی ام بی نتیجه ماند .او به راحتی به زندگی خود با معشوقه اش ادامه می دهد اما من برای انجام بسیاری از کارها یم نیاز به اجازه و رضایت همسر دارم.

جملاتی که به وکیلش گفته بود به سرعت از ذهنم گذشت.خانمی میان سال بود باچهره ای جدی.وقتی وارد دفتر وکالتش شدم،پیش ازاین که چیزی بگوید می گویم :” آنچه مرا مجاب کرد به اینجا بیایم جنسیت شما بود ویافتن پاسخ این سوالم که اگر من به جای همسرم خانه را ترک می کردم و ماه ها با معشوق ام در جای دیگری به زندگی مشغول بودم ،جامعه چه لقبی به من می داد .آیا در آن صورت شما حاضر بودید وکالت مرا عهده دار شوید؟”

وقتی دفتروکالتش را ترک کردم هوا تاریک بود،پاسخ ام را در سکوت کشدار او یافتم.

شش ماه دیگر سرگردانی برایم کشنده بود.چیزی در ذهنم جرقه زد.جلودارخودم نبودم،پله ها را دوتا یکی بالا رفتم. خودم را پشت در اتاق رییس دادگاه خانواه میدان ونک دیدم .سربازی که دم در اتاق ایستاده نمی تواند مانع ورودم به اتاق بشود. فریادفروخورده ای که ماهها در راهروی دادگاه در گلو نگه داشته ام بیرون می جهد ،به پنجره ای که به میدان ونک ختم می شود اشاره می کنم و می گویم :”اگر امروز حکم طلاقم صادر نشود خودم را پرت می کنم پایین ،مرگ را به تن دادن به این قوانین ترجیح می دهم.”

رییس مجتمع با تعجب نگاه می کند و هیچ تردیدی در چهره ام نمی بیند. مرابه آرامش دعوت می کند.این بار هم حرفه روزنامه نگاری به کمکم می آید،وقتی متوجه می شود روزنامه نگارم با قاضی شعبه( …) تماس می گیرد و می گوید:” حکم طلاق خلعی ،خانمی را که می آید پایین صادر کنید.”

کسانی که پله های محضررا -که در چند قدمی دادگاه خانواده میدان ونک قرار دارد- بالا می روند دیگر حرفی برای گفتن به هم ندارند .اینجا آخر خط زندگی مشترک است. محضر دارنگاهی به مهر ی که هنوز خشک نشده است می اندازد و رو به من می گوید:”جمله ای را که زیر شیشه میز است بنویسید.”

با خطی کج و معوج نوشته شده است:”من در پاکی کامل به سر می برم.”

اولش نمی فهمم یعنی چه ؟خانم بغل دستی که علامت سوال را در چهره ام می بیند برایم توضیح می دهد که خانم ها هنگام طلاق نباید در دوران زنانگی ماهانه باشند ،در غیر این صورت صیغه طلاق جاری نمی شود.

محضردار جواب این سوالم رانمی دهد:”اگر مردی که در اینجاست نا پاک باشد مشکلی ندارد؟”

به هر حال اینطور بود که مهرم حلال و جانم آزاد شد.

…ماهها گذشت وقتی شماره اش را روی تلفنم دیدم نمی خواستم جواب بدهم.سعی کردم او راببخشم.گفت می خواهد مرا ببیند.باید موضوع مهمی را بگوید.با کمی تردید پذیرفتم.

نمی دانم تا به حال چند بار دور میدان وایعصر دور زدم اما این بار میدان ولیعصر با سرعت زیادی دور سرم می چرخد.باور آنچه شنیدم غیرممکن است.روبه رویم نشست و بعد از کمی صغری ،کبری چیدن گفت:”یکی از شاگردانم که با یک دکتر ازدواج کرده بود عاشقم شد ،من هم از او خوشم می آمد. با اینکه یک سال ازدواج اش گذشته بود ،طلاق گرفت .دختر یکی از (…) است.پدرش برایش خانه خریده بود.وقتی خانه را ترک کردم به خانه او رفتم . می خواستم بعد از طلاق با او ازدواج کنم ..خانواده اش از روابط ما با خبر بودند.وقتی مهریه ات را به اجرا گذاشتی تصمیم داشتم درخواست ازدواج مجدد به دادگاه بدهم .در آن صورت تو همچنان باید در راهروهای دادگاه عمرت را سر می کردی و من به زندگی خودم ادامه می دادم.اما با بخشیدن مهریه و سایر حقوق قانونی ات کارم را ساده کردی.

یک روز رفتم خانه و او را با مرد دیگری دیدم .درگیری مان اوج گرفت.چاقو را برداشتم ،واقعا می خواستم سرش راببرم ،اما به روش سنتی خودمان عمل کردم و گیس هایش رابردیم.بعد توی یک قوطی با خودم به دانشگاه بردم و به کسانی که در جریان رابطه ما بودند نشان دادم و گفتم :”اوگیس بریده است.”

حالا آمدم تا مراببخشی .دست به هر چه میزنم سیاه می شود.چهره ات همه جا بامن است.

خشکم زده بود.نمی توانستم روی صندلی جا به جا بشوم.سعی کردم به خودم مسلط باشم.گفتم:”اگر بخواهم به عنوان همسر سابقم به تو و گفته هایت توجه کنم دلم می خواهد سقف اینجا در این لحظه فرو بریزد اما ترجیح می دهم اینطور فکر کنم که درد دل یک دوست قدیمی را شنیدم و برایت بسیار متاسف شدم.”

درراه بازگشت به خانه خاطرات تلخ و شیرین ۹ سال زندگی مشترک بدون توقف در هیچ ایستگاهی از ذهنم عبور کرد.کلید را در قفل در چرخاندم ،اینجا اول خط است.

بخش اول مطلب را اینجا بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.