زینب دختر مدیا

حسن محمدی

اولین دیدارمان در فضای مجازی روی داد، تا چند روز پس از ان احساس کسی را داشتم که در تاریکی شب چراغی یافته باشد یا بناگاه در بیابانی به چشمه ای پر اب رسیده باشد. دورادور زنان سرزمینم را میشناختم ،با محدودیت هایشان اشنا بودم ،از بند هایی که بر سرتاسر وجودشان تنیده بود اگاهی داشتم و از قضای روزگارحتی بارها شاهد دفاع گرم انها از حضور در این قفس خود ساخته و مرد ساخته بودم و از حق نگذریم که خود نیز گاه در تنیدن این بندها به گاه جاهلیت مشارکت داشته ام.

اما این بار زینب بایزیدی به گونه ای سخن میگفت که کنجکاوم کرد: این یکی به جای صحبت از رنگ مورد علاقه و تکست اخرین کاست بنیامین و یا بهترین مارک برای برق لبش دردش را خوب شناخته بود و از ان ، از رهایی ، از مسولیت ناشی از اگاهی برایم می گفت. این دختر مهابادی از تلاش و خسته نشدن برای اشنا سازی انسانها به حقوقشان و استیفای این حقوق و رفع تبعیض گفت و میان حرفهایش گاه از سر واقعیت طعنه ای به مردان میزد اما بلافاصله بیادم می اورد که زنان خود با سکوتشان در ایجاد این وضعیت مقصر اصلی هستند و پس تنها خودشان قادر به اصلاح انند.

” زینب!هیچ می دانی قدم در چه راهی نها ده ای؟ ”

” گاه و بیگاه طعنه های دوستان و اطرافیا نت را نمی شنوی (که از بد روزگاربسیاری ازانها زن هستند) و خواهان برگشتند به اشپز خانه و سپردن اینگونه کارها به مردانند ؟ ”

” مگر نمی بینی چه جالب مسولیتها را تقسیم کرده اند و هر انچه که به ازادیشان مربوط است را وا نهاده و تمام تلاششان خروج با کفن سفید بسان ورود با چادر سفید به خانه ” اقاشون” است؟ ”

“مگر هنگام پیشنهاد امضای کمپین به تو هم نگفتند بذار شوهرم از سر کار بیاد اون خودش میدونه چکار کنه مگر این جمله خسته ات نکرده؟ ”

“می خواهی اینان را چگونه درست کنی؟ چگونه؟ ”

و زینب با ان چشمان نافذش به من نگاه کردو صلابتش برای ادامه مسیر را به رخم میکشید:

اول خودم را باید درست کنم.

و بلافاصله شیطتنش گل می کرد و با امیزه ای از شوخی و(الان که خودش اینجا نیست بگذار بگویم بیشتر جدی) می گفت : ” نکنه از نتیجه این کار می ترسی مرد؟ ”

طبق روال طبیعی ، در مورد زینب هم چرخه کار مدنی در کردستان و ایران اغاز شد:

زینب احضار ، بازجویی، تهدید، و در نهایت برای بار اول به زندان افتاد، دوباره برایش پرونده تشکیل دادند در چند پرونده تبرئه شد و اخرین بار شش ماه حبس تعلیقی(دامکلوس) گرفت. دوباره بعد از این همه بگیر و ببند پیداش کردم:

مثل کسی که ارزوی دیدن کسی را داشته باشد تا به او ثابت کند که حق با من بود دیدی نمی شه؟ دیدی سخت است؟ می بینی معنی کارهایت درک نمیشه؟

ولی نه، نشد ثابت کنم. زینب با صلابت و با همان خند های ممتد همیشگی اش مقابلم نشسته بود:

” فقط زمانی می توان از دفاع از حقوق انسان دست برداشت که دیگر انسانی وجود نداشته باشد”

“تو نمی دانی ولی زندان انسان مبارز را مبارزتر می کند وانگهی من کاری غیر قانونی نکرده ام در چارچوب قوانین موجود دنبال تغییرم”

و من برای چندمین بار از زمان اشنا ییمان معنی سنتی زن و مرد را در وجودم تغییر دادم.

میدانستم بسیار تحت فشار است، تهدید می شود ولی امان از یک لحظه خستگی…

گاه می دانستم مشکلات مالی آزارش می داد، به خاطر حکم تعلیقش در ادارات دولتی به او که کامپیوتر خوانده بود کار نمی دادند . این دفعه هم دختر مدیا تصمیم خود را گرفت: خودم کار می کنم تا سربار خانواده ام نباشم و همانطور که از زینب انتظار داشتم تصمیمش را عملی کرد: مغازه ای کوچک و فروش وسایل زنانه که اسمش یکی از دلایل حکم زندان اخیرش شد، باشد که طنز تلخ دیگری به صفحات تاریخ افزوده شود و “روزگار از این قصه ها بسیار دارد”

باری چرخه فعالیت های مدنی دوباره تکرار شد : زینب بعد از احضار ، بازجویی و محکوم شد. آری به همین سرعت ، بدون وکیل با چند دقیقه دادگاهی و با وجود رد تمامی اتهامات رایج این سالها برای فعالان مدنی( به جز اتهام عضویت در کمپین که زینب این را اگر بشود اتهام نام نهاد پذیرفته است) به ۴ سال زندان و تبعید به زنجان محکوم شد. به حکم و نحوه ابلاغ و برخورد ناشایست مامورین اعتراض کرد، پاسخش را ندادند و زینب دوباره تصمیم گرفته است : اعتصاب غذا تا رسیدن به تمامی خواسته هایش: محاکمه ای عادلانه به خاطر فعالیت هایی که در هیچ جای دنیا جرم نیست که هیچ از بانیانش تقدیر هم میشود. امروز( ۲۶/۵/۱۳۸۷) زینب ممنوع الملاقات است، و حتی امکان تماس تلفنی هم ندارد! من و همه انهایی که زینب را میشناسند می دانند که او کارش را انجام می دهد و اکنون نوبت ماست: صدای اعتراض زینب را به همه جا برسانیم.

[email protected]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.