گزارش لحظه به لحظه از تجربه یک دختر ایرانی از حضور در استادیوم آزادی ، سارا لقایی

میدان زنان

چه قدر سخت از خواب بیدار شدم بامداد چهارشنبه – اصولا خوابیدن و بیدار شدن سخت ترین کارهای دنیا هستند برای من- و چه آهنگ مصیبت باری داشت باران، برای منی که قرار بود این راه پنجاه کیلومتر را تا دم سفارت کره بروم. دل گرمی ام این بود که احتمالا باران به تهران نمی رسد و می توانیم با آرامش به کارمان برسیم. کاری که برایش فکر گذاشته بودیم و وقت و احساس: تمامی آنچه یک آدم برای آرمانش می گذارد.

کار شخصی ام زود تمام شد و تقریبا یک ساعتی تا عارفه برسد، روی سنگفرش های خیس پایانه شهید افشار پارک وی قدم زدم. چپ می رفتم یا راست، تصویر این خبرنگار خبر شده می آمد جلوی چشمم با میکروفنش در دستش و فریادی می آمد توی گوشم که احتمالا موقع سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ کشیده. پیش خودم مرور می کردم چه حرف هایی قرار است با زن های کره ای بزنیم و چه طور در فرصت کوتاه با انگلیسی ساده برایشان توضیح دهیم و چه کار کنیم که پلیس دیپلماتیک حساس نشود. عارفه آمد و حسابی تهران را چرخیدیم تا با این تابلوهای به اصطلاح راهنمایی، مسیر خیابان شیخ بهایی شمالی را پیدا کنیم. در کوچه منتهی به سفارت کره پارک کردیم. باران که چه عرض کنم، سیل می آمد و من یکی یکی تیترهایی که به ذهنم می رسید برای عارفه تکرار می کردم: “سیل اشک آسمان به حال دختران ایرانی”، “آسمان به حال روسری سفیدها گریست!”…

زیر باران جلوی سفارت کره

مطمئن هم نبودیم چندان که کره ای ها حتما بیایند و از دم سفارت حرکت کنند. غیر از آن، باران آنقدر شدید بود که اگر هم می آمدند حاضر نبودند بایستند تا با آنها حرف بزنیم. حدسمان هم درست بود. چندتایی شان را عارفه از چشم های بادامی شان شناخت و تا آمدیم به خودمان بجنبیم و sorry! Would you please wait a moment … کره ای ها گازشان را می گرفتند و می رفتند. در یک چشم به هم زدن روزبه و مریم را پیدا کردیم که جلوتر پارک کرده بودند و نامه هایی را که به کره ای و انگلیسی نوشته بودیم به دست کره ای ها سپردیم و زود هم گفتیم کره ای نوشته ایم که دور نیندازند و حتما بخوانند . چندتایی شان را که منتظر بودند تا در سفارت باز شود گیر آوردیم و طی چند جمله گفتیم: ما را راه نمی دهند و شما جای ما را خالی کنید و اینها را – که رویشان نوشته بود پس خواهران ایرانی ما کجا هستند- دست بگیرید. به نشانه تاسف و تایید سر تکان دادند و یکیشان که انگلیسی بلد بود گفت: بله می دانیم و خیلی متاسفیم.

بالاخره صدای پلیس دیپلماتیک در آمد با همان آهنگ همیشگی که آدم را سکته می دهد: خانم وایسا ببینم! اینها چیه تبلیغ می کنید؟ با آرامش برایش توضیح دادم که از آنها می خواهیم ما را استادیوم ببرند و چیزی تبلیغ نمی کنیم و روی اینها هم نوشته خواهران ایرانی ما کجا هستند. فشارش پایین آمد و گفت: نمی شود که! شما را راه نمی دهند. بروید. گفتم: می رویم. کاری که نداریم. فقط می خواهیم صحبت کنیم. سوار ماشین شدیم تا دور بزنیم و دم اتوبوس منتظر کره ای ها شویم که فکر نکنند سرپیچی می کنیم و اذیت کنند. یک دفعه جلوی سفارت ترافیک شد و به ما دستور ایست دادند و مدت زیادی منتظر ماندیم تا کره ای ها جا به جا شوند و گره ماشین ها باز شود. کسی که به ما دستور ایست داده بود آمد و اشاره کرد که شیشه را پایین بدهید. با آن خاطراتی که داشتیم حسابی ترسیدیم که الان بد و بیراه و تهدید را شروع می کند اما لحظه موعود فرا رسیده بود.

بلیط های سبز، مجوز تحقق آرزوی دیرینه ما
آقای مامور با خوش اخلاقی گفت: ببخشید خیلی متظر شدید. بلیط می خواستید؟ من و عارفه به هم نگاه کردیم. هیچ چیز نگفتیم. دست توی جیبش کرد و گفت: چون خیلی منتظر شدید بهتان می دهم. عارفه گفت: آقا برای پسر نمی خواهیم ها. برای خومان! آقای مامور مهربان – که تا آخر عمرمان فراموشش نمی کنیم – گفت: با این بلیط ها راهتان می دهند. من و عارفه شروع کردیم به جیغ کشیدن و عارفه که کلامش را گم کرده بود و نمی دانست چه طور تشکر کند گفت: آقا I love you! و یک بلیط دیگر هم خواست برای مریم که آن طرف تر منتظر بود. عارفه که از شدت هیجان نزدیک بود همانجا یکی از ماشین های توی پارک را له کند دور زود و سر کوچه رفتیم که به بچه های دیگر خبر بدهیم. دو تایی شماره می گرفتیم و تعریف می کردیم و آنقدر جیغ می زدیم که به زحمت صدایمان شنیده می شد.

ناگهان وقتی که ما هویت کره ای پیدا کردیم همه پلیس ها با ما مهربان شدند و راهنماییمان کردند کجا و چه طور حرکت کنیم و پشت سر اتوبوس های کره ای و بنز الگانس پلیس حرکت کردیم. در همین میان به اکرم هم خبر دادیم تا دم استادیوم به ما ملحق شود بلکه بتوانیم یک بلیط دیگر هم گیر بیاوریم. در ترافیک پشت در استادیوم ناگهان اکرم از ماشینی که سوارش بود پیاده شد و مثل عملیات های پلیسی کبری ۱۱ پرید توی ماشین ما. دم استادیوم که رسیدیم پلیس ها یکی یکی نگه مان می داشتند: کجا؟! و تا می گفتیم با کره ای ها هستیم لحنشان عوض می شد: بفرمایید. اصلا این “با کره ای ها هستیم” شده بود رمز عبور همه موانع! یکی از مامورانی که جلومان را گرفت همان بود که دو سه سال پیش پایش می افتاد کتک هم می زد و چهره اش را از بازی سایپا و آن تیم ازبکستانی به خاطر داشتیم که می گفت: خانم ها با زبان خوش بروید! این بار که تحت لوای کره ای ها بودیم با برخورد خوش از یک یک درهای استادیوم رد می شدیم و یک نفس راحت می کشیدیم و آخییییش! کاش کره ای بودیم!

زیاد متعجب نبودند تماشاچیان ایرانی که در مسیر دختر ایرانی می دیدند. تعجب و هیجان ما بیشتر بود. آنها طوری نگاه نمی کردند انگار که اولین بار است در استادیوم زن می بینند، اما از نگاه های ما فکر می کنم کاملا معلوم بود که حسرت به دل و استادیوم ندیده ایم.

وقتی کره ای ها از اتوبوس ها پیاده شدند دلمان شروع کرد به لرزیدن که الان می گویند سه بلیط دارید و چهار نفرید و یکی مان را راه نمی دهند تا اینکه یک خانم کره ای که بلیط می داد را گیر آ وردیم. برایش توضیح دادیم که سه بلیط از سفارت گرفته ایم و یکی دیگر می خواهیم. بی گفت و گو یک بلیط دیگر داد و چه قدر به جانش دعا کردیم! راستی چه قدر حراستی ها مهربان شده بودند و چه قدر سربازها مهربان شده بودند و چه قدر کره ای بودن می تواند خوب باشد! بلیط ها را به سربازها دادیم و به طرف جایگاه تماشاچیان کره ای رفتیم.

لحظه ورود به ورزشگاه

وقتی از گیت رد شدیم بچه ها شروع کردند به خوشحالی اما حواسمان بود کسی خوشحالی مان را نبیند و بهمان مشکوک نشود. نکند یک وقت بیایند و بگویند کره ای نیستید و باید بروید! حتی جرات نداشتیم فیلم بگیریم و گوشی ها و دوربین هایمان را وقتی پلیس می دیدم می آوردیم پایین.

چه لحظه ای بود لحظه ورود! موج تماشاگران ایرانی و صدای ایران ایران که همیشه از شنیدنش و گفتنش محروم بودیم… عظمت استادیوم آزادی و آن زمین چمن سبز که برای ما سبزترین زمین چمن دنیا بود و آن فریادها که گرم ترین فریاد های دنیا بود و ناباوری که هنوز با ما بود و اضطراب و حلقه های اشک… اولین باری که خلیج فارس را دیدم دقیقا همین احساس بهم دست داد. احساس می کردم جزویی از شکوهی هستم که همیشه از دور دیده ام و گریه ام می گرفت.

رفتیم کنار کره ای ها نشستیم و پرچم کره بهمان دادند تا در دست بگیریم. ای داد بر من! تازه فهمیده بودم اینجا نمی شود ایران را تشویق کرد. نگاه های چپ چپ هم رویمان زیاد بود و مواظب رفتارمان بودیم. دو پسر ایرانی هم بین جمع کره ای ها بودند و یک زن که مشخص بود مسوول است و با نگاه هایش داشت چشممان را درسته در می آورد و خواهم گفت چه بلایی سرمان آورد.

یکی از کره ای ها یادم داد چه طور بگویم “ته هان مین گوگ” یعنی تیم ملی کره. اولش سخت بود کره را تشویق کردن اما خداییش فکر که می کنی می بینی کره ای بودن چه قدر به صرفه است. کتکت که نمی زنند، فحشت که نمی دهند هیچ، احترامت هم می کنند. اصلا آدم حسابت می کنند و جوری که انگار موجودی عجیب دیده اند نمی گویند: تو زنی! ورود زن ممنوع است.

زن علیه زن

خلاصه هم “ته هان مین گوگ” را تشویق می کردیم، هم سعی می کردیم نامه ها را به زن های کره ای بدهیم. شرایط خیلی سخت بود خداوکیلی. نگاه ها به سوی ما بود و آن خانم که بعدها یک پدر حسابی از ما در آورد هم مدام نگاهمان می کرد. از یک زن کره ای خواستیم کاغذی که به انگلیسی رویش نوشته بود: “خواهران ایرانی ما کجا هستند” توی دستشان بگیرند. قبول نکرد و گفت: من در ایران زندگی می کنم و می ترسم برایم دردسر شود. به چند ردیف پایین تر فرستادیم کاغذها را و همین کار توجه آن خانمی که گفتم را به ما جلب کرد. این بار نتوانست جلوی خودش را نگه دارد و با آن نگاه آشنا که ایرانی به زن ایرانی می کند آمد: شما کی هستید؟! خشم هزاره بود در چشمش: شما از کجا هستید؟ گفتیم: ما همراه تماشاچیان کره ای آمده ایم و بلیط را هم از سفارت گرفته ایم. با پرخاش گفت: مسوول سفارت کره منم! شما با ما نیستید الان می دم بندازنتون بیرون! دروغ گو ها! گفتیم به پیر و پیغمبر ما دروغ نمی گوییم و یک آقای ایرانی که مثل شما نبود و خیلی آقای خوبی بود (این را توی دلمان گفتیم) به ما بلیط داد. باور نکرد و مسوولان حراست را صدا کرد. همه حقیقتی را که برای آن خانم گفته بودیم و دروغ پنداشته بود دوباره برای دو مامور حراست گفتیم. به چند سکو بالاتر هدایتمان کردند و گفتند: همینجا بنشینید. موردی ندارد.

بی خیال نمی شد این خانم و دنبالمان آمد: راستشو بگید! بلیط رو از کجا آوردید؟ و ما هر چه با آرامش جواب می دادیم آن خانم صدای جیغش بالاتر می رفت: بفهم داری با کی صحبت می کنی! این را در حالی می گفت که خودش اصلا نمی فهمید با کی دارد صحبت می کند. روزگار غریبی است. زن های ایرانی از ورود به استادیوم محروم هستند. یک مرد ایرانی کمکشان می کند و یک زن کره ای این کمک را تکمیل می کند تا آنها بتوانند به آرزوی دیرینه خود برسند. آن وقت یک زن ایرانی که باید خود درد آشنا باشد به دلیل نامعلومی (شاید به خاطر شغلش) فریاد می زند: “تنها زن ایرانی که مجوز داره بیاد این تو منم!” و به جای کمک به هم نوعانش می خواهد این افتخار را حفظ کند که در استادیوم صد هزار پسری آزادی تنها زن است.

آمده بود کنارمان نشسته بود و نمی گذاشت از جایمان تکان بخوریم. خبرنگارها و عکاس ها را از ما دور می کرد. نمی گذاشت عکس بگیریم. یا حتی به دستشویی و بوفه برویم. دلگیر بودیم حسابی. به این زودی کام شیرینمان تلخ شده بود. آن هم توسط یک زن ایرانی. از زن های کره ای فاصله گرفته بودیم و نمی توانستیم با آنها حرف بزنیم. اعصابمان خرد شده بود و نمی توانستیم از بازی لذت ببریم. در جایگاه کره ای ها بودیم و نمی توانستیم ایران را تشویق کنیم و نمی دانستیم واقعا به ایرانی بودن می شود افتخار کرد یا نه. شاید کره ای ها که زبانمان را هم بلد نبودند فهمیدند چه قدر حالمان گرفته شده که بین دو نیمه از غذاهای نیم پزشان برایمان آورند. یک خانم کره ای به هر چهار تایمان غذا داد.

لحظه گل ایران

وقتی ایران گل زد داشتم با تلفن صحبت می کردم. جیغی که زدم شرط می بندم روی شنوایی پشت خطی تاثیر گذاشت. گریه دیگر نگذاشت صحبت کنم. مثل رویا بود آن لحظه. مطمئن بودم گل زدیم. دقیقا پشت دروازه بودم و توپ زرد رنگ انگار خورده بود درست وسط قلبم. اما طبق عادت منتظر بودم صحنه تکرار گل پخش شود و شادی بازیکن گل زن.

چه استدلالی است که می گوید: تماشای بازی زنده توسط زنان به خاطر پیدا بودن پای مردان حرام است؟ از آنجا هر چه زور زدیم نتوانستیم ساق پای بازیکن ها را ببینیم. بازیکن ها را هم از هم تشخیص نمی دادیم. من خودم عقیلی را به خاطر موهای لختش با علی کریمی اشتباه گرفتم و بعد یادم آمد کریمی که اصلا توی تیم ملی نیست. هیجان حضور اول حواس برایم نگذاشته بود و فکر می کردم دروازه بان پیراهنش را عوض کرده نه اینکه زمین های بازی عوض شده است!

وقتی ایران گل خورد هیاهوی تماشاچی های کره ای که اطرافمان را گرفته بودند مانع نشد سکوت سنگین ایرانی ها را نشنویم.

بعد از تمام شدن بازی کره ای ها را و ما را نگه داشتند تا تماشاچیان ایران از استادیوم خارج شوند. آن خانم هم که بالاخره رضایت داده بود و از کنار ما بلند شده بود با انگلیسی سلیسی به کره ای ها می گفت: you should wait until only Iranian came back

بالاخره مریم اجازه پیدا کرد به سرویس بهداشتی برود. یک چیزی بود شبیه کور شوید دور شوید. چون یکی از مامورها دم در سرویس بهداشتی ایستاد تا مردی وارد آن نشود.

در فرصتی که باقی مانده بود کره ای ها تمام سکوهایی که رویشان نشسته بودند را تمیز کردند و آشغال ها را جمع کردند اما چون سطل آشغالی وجود نداشت مجبور شدند زباله ها را یک گوشه بریزند.

یکی از سربازها پرسید: مگر شما ایرانی نیستید چرا با کره ای ها هستید؟ گفتم: مگر به عنوان ایرانی راهمان می دهند؟ مجبوریم کره ای شویم. خندید و گفت: برایتان خطرناک است. اگر بین مردهای ایرانی باشید اذیتتان می کنند. یکی از سربازهای دیگر آمد نزدیکش و گفت که با ما صحبت نکند و رفتند.

بالاخره از استادیوم خارج شدیم. نمی دانم دوباره تکرار می شود این فرصت یا باید تمام عمر خاطره این ۹۰ دقیقه را تعریف کنیم. وقتی بیرون می رفتیم تنها سکوت بود و سکوت. و من به راحتی صدای قلب شکسته ام را می شنیدم که می گفت: ای کاش من هم چشم بادامی بودم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.