روایت زنان و دختران آزاردیده از خشونتهای خانگی
روایت های بی نام
زنان و دختران آزاردیده از سخن گفتن درباره رفتار خشونت آمیزی که تحمل کرده اند، پرهیز می کنند. بازگویی این لحظات ترس آور آسان نیست. پس بی نام درد دل می کنند:
رها شدن ممکن است
من ۲۹ سال با مردی خشن زندگی کردم اما آن سال ها هرگز قبول نمی کردم که او چنین آدمی است. چون خیلی محبوب است و همه او را دوست دارند.
بیشتر اوقات نظرات من را رد می کرد یا حرفم را قطع می کرد و اجازه نمی داد حرفم را تمام کنم. این وضعیت تا جایی رسید که من باور کردم حرف و نظرم مهم نیست.
شده بودم موضوع جوک آقا. به بچه ها می گفت: “چقدر مادرتون احمق است.”
به من می گفت هیچ لباسی به تو نمیاد و چاق و زشت هستی. وقتی از مهمانی برمی گشتیم معمولا به بهانه مستی به من مشت و لگد می زد و تهمت می زد که من با مردها “لاس” زده ام! در حالی که این من بودم که “چشم چرانی”های او را تحمل کرده بودم.
او حتی از یک رابطه نامشروع یک بچه دارد که البته منکر می شود.
هر روز از پنجره آشپزخانه به بیرون ذل می زدم و آرزو می کردم که ای کاش زندگی دیگری داشتم. به خودم می گفتم باز هم جای شکرش باقی است که فقط من را می زند و به بچه ها کاری ندارد. حتما خودش هم از کارش پشیمان است.
او گاهی گریه می کرد و می گفت که بچگی بدی داشته و رفتارش ناشی از روزهای تلخ گذشته است و اگر من بروم خودش را خواهد کشت.
من هم با صورتی کبود یا دماغی شکسته به این مرد شکجنه گر نگاه می کردم و او را می بخشیدم. در این طور رابطه ها کار به جایی می رسد که گیج و مات فکر می کنی که سیلی زدن او نشانه عشقش است.
پنج بار او را ترک کردم و پنج بار به خاطر التماس هایش بازگشتم. هر بار که برگشتم سیلی هایش محکم تر شد و تهدیدهایش بخشی دائمی از زندگی ما.
آنقدر از او می ترسیدم که برای جلوگیری از خشم و غضبش آرام و بی سر و صدا در خانه راه می رفتم و به بچه ها می گفتم که آنها هم ساکت باشند. دوستان و آشنایان هم با ما قطع رابطه کردند چون او آبروریزی می کرد و جلوی همه من را می زد.
مادرم و همین طور بچه هایم از این که اجازه می دادم با من این گونه رفتار کند خسته و کلافه شده بودند. اما همه چیز با یک ملاقات تمام شد. به مشاور خانواده مراجعه کردم و با کمک او و همت خودم به این وضعیت برای همیشه پایان دادم.
حالا آزادم و لازم نیست از مشت و لگدهای او فرار کنم. من و آدمهایی مانند من باید بدانیم که تنها نیستیم و سزاوار این گونه رفتارها هم نیستیم. من نجات پیدا کردم پس نجات یافتن ممکن است.
روایت یک مهندس شاغل
دو سال بود که با او زندگی می کردم که شروع کرد به کتک زدن من. پنج سال تحمل کردم چون فکر می کردم که عوض می شود. فکر می کردم که از کار خودش پشیمان است و من هم می توانم همچنان دوستش بدارم. حرفهایم برایتان آشناست، نه؟! فکر می کردم که اگر اوضاع بدتر شود تقصیر من بوده است.
من مهندسی شاغل هستم و هرگز فکر نمی کردم که گرفتار چنین رابطه ای بشوم. غرورم، من را کور کرده بود!
من فقط چهار بار کتک خوردم (احمقانه است که با شمردن کتک ها، رفتار او را بی اهمیت جلوه می دهم!) آخرین بار خیلی شدید بود که از او شکایت کردم.
دوران سختی بود چون خیلی مطمئن نبودم که می خواهم در دادگاه حاضر بشوم.
دو سال از این ماجرا می گذرد و هنوز هم ناراحتم. اما زندگی چهره ای خوش می گیرد. باورم نمی شود که چقدر رفتار حیوانی این مرد را تحمل کردم. مطئنم به همه وانمود کرده که من زنی خل و چل بوده ام.
توصیه من به شما این است که به جایی امن بروید و او را ترک کنید. کار راحتی نیست. آدمهای قوی می توانند مردی خشن را تحمل کنند اما زنهای قوی تر او را ترک می کنند.
روایت زنی یک دنده!
از کجا شروع کنم؟ راستش را بخواهید تازه بعد از ترک او فهمیدم که چه چیزهایی را تحمل کرده ام! مطمئن هستم که آدم هایی مثل من را زیاد دیده اید – زنی یک دنده و پرسر و صدا که از هیچ مردی نمی خورند!
خیلی غم انگیز است که اعتراف کنم که در نهایت، آدم یاد می گیرد که با مرد خشن زندگی کند.
همیشه کتکم نمی زد و هر وقت هم می زد بلد بود اثری از خودش باقی نگذارد. من هم همیشه با او مشاجره می کردم و برای همین رفتارم به زنی کتک خورده شبیه نبود.
اما هرگز آنقدر قوی نبودم که ترکش کنم و نمی دانم که چطور شد که بالاخره این کار را کردم.
جوان بودیم که عاشق هم شدیم. از همان اول خیلی انتقاد می کرد و از رفت و آمد من با دیگران خوشش نمی آمد. همیشه هم وانمود می کرد که کتکم نزده است بلکه تصادفی مثلا من را به طرف در اتاق هل داده، از تخت پایین انداخته، محکم تنه زده، … گاهی هم جلوی دوستهایش این کار را می کرد.
فیلم های تلویزیونی را نشانم می داد و می گفت “ببین تو که وضعت به این بدی نیست.” شاید خیلی زن ها وضع بدتری دارند اما من هم آسیب های روحی زیادی را در پنج سال زندگی مشترکم تحمل کردم.
یادآوری صحنه های زشت گذشته دردناک است اما خیلی بیشتر از آن که ما فکر می کنیم زنان گرفتار روابط خشن هستند. من محل زندگی ام را عوض کردم چون هنوز از او می ترسم اما هنوز زنده هستم و این خودش یعنی یک موفقیت بزرگ!
“رفتار او من را بی احساس کرده است”
من در شهری که زندگی می کنم، خویشاوندی ندارم. دو فرزند دارم و از سه فرزند شوهرم هم نگه داری می کنم.
شش سال شکنجه روحی و جسمی شدم. آدم می تونه مشت و لگد، فشردن گلو و تجاوز جنسی و بی رحمی را تحمل کند اما … یک روز من را در حمام با کابل لخت برق تهدید کرد و بعد به رنگ و روی پریده ام و این که از ترس خودم را خیس کردم، خندید. او بارها و بارها تحقیرم کرد و عزتم را از من گرفت. دیگر یادم نمی آید چند بار.
باورم شده بود که چاق و زشت و بی لیافتم و حتی لیافت ندارم فرزندانم من را دوست داشته باشند.
بعد از ترک او پنج سال طول کشید تا دوباره روی پای خودم بایستم. رفتم دانشگاه و پرستار شدم. حالا هم شاغلم و سرپرست پنج تا بچه.
خیلی سخت است که به مردی اعتماد کنم. فکر کنم بی احساس شده ام. فکر نمی کنم هرگز دوباره تن به ازدواج بدهم. بچه هایم بزرگ شده اند و موفق هستند.
ده سال زندگی با آن مرد فرقی با ذره ذره مردن نداشت. به شدت وزن کم کرده بودم و سرانجام فهمیدم که راهی جز رفتن و ترک کردن نیست.
فرار از چنگال او آسان نبود. فرار از دست این طور مردها هرگز آسان نیست. اما من رفتم و او را برای همیشه ترک کردم.
منبع :بی بی سی فارسی
