مجبوریم یا انتخاب کرده ایم ؟

ترانه بنی یعقوب

کانون زنان ایرانی – ترانه بنی یعقوب :مدت یک سال برای ادامه تحصیل از ایران دور بودم ؛ خیلی ها این روزها می پرسند چرا برگشتی؟چرا اونجا نموندی؟ با این همه مشکلات و فشار در اینجا . نه مشکلاتی برای من و ویژه من که برای خیلی ها. خیلی از برگشتنم نگذشته و تصمیم گرفته ام برخی از دیده هام رو بنویسم ،برخی از گفتگو ها با دوستان رو .برخی تفاوتها رو و مشاهداتم و برخی دلایلم برای برگشت و خیلی چیزها که شاید گفتنش سختتر باشه از نوشتنش .این مطلب و بعد از مراسم بزرگداشت سیمین بهبهانی نوشتم؛ فقط چند روزی بود که به ایران برگشته بودم و به قول معروف داغ داغ بودم و بین فضای اونجا و اینجا غوطه ور:

اولین جلسه عمومی یه که بعد از برگشت به اینجا قصد دارم شرکت کنم .جلسه ای برای بزرگداشت سیمین بهبهانی. برای همین جنبش زنانی ها تصمیم گرفتن یه مراسم تو دفتر شهلا لاهیجی مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان برگزار کنند . تنها جایی که احتمالا داشتند .مثل همیشه که قصد دارم از خونه بزنم بیرون ، دیرم شده از یه طرف خودکار و کاغذ برمی دارم ( باید گزارش جلسه رو برای سایت کانون زنان ایرانی بنویسم ) و از سمت دیگه شال قرمزم و می اندازم سرم . هوا گرم و سوزانه، بیشتر از گرما احساس می کنم اکسیژن تو هوا نیست . تو ترافیک سر یوسف آباد پشت چراق قرمز ماشینها افتادن به جون هم یکی عربده می زنه اون یکی داد و بیداد می کنه. هر کس سعی می کنه تو ترافیک شدید راهی پیدا کنه و جلو بره .

اتاقی که قراره جلسه توش برگزار شه گنجایش این همه آدم و نداره .صدای همایون شجریان تو اتاق طنین اندازه” چرا رفتی چرا من بی قرارم … “شعری از سیمین بانوست . اتاق خیلی کوچیک و گرمه و میکروفن خر خر می کنه. با این همه اتاق پر از زنها و دخترهایی است که لباسهای رنگ وارنگ و خوشگل پوشیدن .تک و توک چند مرد هم تو اتاق می بینی .

امروز از طیفهای مختلف اینجا جمع شدن .نسرین ستوده ،نرگس محمدی ، نوشین احمدی خراسانی ،شیوا نظر آهاری، مادر سهراب ، شاعرهای جوان هیلا صدیقی و سارا اردهالی ، نویسنده ها ، چند جامعه شناس ، روزنامه نگارهاو … با دیدن من چند نفری از جاشون پا میشن «تو کی برگشتی ؟»به همه میگم:« چند روزی هست »….سلام و علیک ها و روبوسی های ادامه داره که جلسه شروع میشه .

تند و تند می نویسم . چقدر نوشتن با خودکار سخت شده برام، سالهاست مطالبم و تایپ می کنم. سخت شده نوشتن با خودکار.خیلی سخت . بعضی جاها جا می مونم .بعضی جاها سرم و بلند می کنم و دور و برم نگاه می کنم .کنجکاوم چه کسانی رو می بینم .هر طرف یه چهره آشنا می بینم .حالا فریده ( غائب )هم اومده بغل دستم نشسته.

سخنران ها پشت هم از سیمین میگویند . به نسرین ستوده می رسه از سیمین میگه و «اینکه یکی از وجه های شخصیتش اینه که مثل خیلی از ماها سرنوشتش و با ایران پیوند زده و برای همیشه زندگی در ایران و انتخاب کرده .»

با پچ پچ به فریده میگم :«تو هم همین کار و کردی، سرنوشتت و به اینجا پیوند زدی.» با صدای آروم می خنده . من و اون هنوز بین اینجا و اونجا شناوریم .

نوبت به پروین اعرابی ، مادر سهراب می رسه تاکید می کنه: «که با شعرهای سیمین بعد از ۸۸ گریه کرده ، زندگی کرده..”هوای گریه دارم ….”دوباره می سازمت وطن “..»میگه و میگه . احساس می کنم چشمام پر از اشک شده بیشتری ها بغض کردن یا اشک به چشماشون نشسته . به نظرم بهترین سخنران این جمع اوست. زن جالبیه . قوی، قابل احترام و دوست داشتنی.

بعد از مدتها حس می کنم در جمعی ام که بهش تعلق دارم ، احساس می کنم کلی کار هست که می تونم انجام بدم .حس مفید و موثر بودن دوباره بهم برگشته .

یکی دیگر از سخنرانها که پشت میکروفن میاد دیگه طاقتمون تموم میشه انقدر گرم هست که تمام لباسهام خیس چسبیده به تنم . می زنیم بیرون . ریکوردر باقی سخنرانی ها رو ضبط می کنه، خارج از سالن کوچک بچه ها جمع شدن دیدن شون خیلی خوشحالم می کنه.

سوالها شروع میشه . شیوا که با دیدن من شوکه شده میگه :«کی برگشتی، چرا برگشتی ؟»پاسخهای همیشگی رو میدم :«اینکه اروپا خیلی چیزهای خوب برای یادگیری داشت و بسیار آموختم اما اینجا حس زنده بودن دارم موثر بودن و اینکه باید برای این جامعه قدمی برداشت هر چند کوچک .دیگری میگه :« خیلی اشتباه کردی برگشتی. ولی درکت می کنم منم اهل اونجا موندم نیستم.»

حالا همه مون دم در جمع شدیم. رو به شیوا میگم:« خیلی خوبه برای ادامه تحصیل بری؟ به ویژه تو که یک دانشجوی ستاره داری و تحصیل حقته چیزی که خیلی دوست داری ؟» میگه:« می دونی که منم اهل اونور موندن نیستم.». همه حرفهامون حول این مساله است و ترجیع بند بیشترجمله ها این کلمات:«اینجا هم واقعا جای زندگی نیست؛ خیلی همه چی سخت شده اما انتخاب ما اینه اینجا احساس موثر بودن می کنیم .»

یکی دیگه از بچه ها رو می بینم که یکی از نزدیکانش بعد از بازگشت به ایران دچار مشکل شده :« از زندگی اونجا متنفر بودم .اما اگه می دونستم انقدر اوضاع سخت میشه؛ شاید انتخاب دیگری می کردم .»

با فریده راهی کافی شاپ خانه هنرمندان میشیم . شربت سکنجبین با خیار سفارش میدم. فریده شربت نعنا . هوا گرمه، خیلی گرم دورو برمون پر ازدخترهای زیبا و جوان و پسرهایی با تپپ هنری یه .با خودم فکر می کنم آیا اینها هم سرنوشت شون و با این کشور پیوند زدن یا فقط مجبورند ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.