این مردها آدم فضایی نیستند
کانون زنان ایرانی
مژده جابری
این یک داستان نیست، یک تجربه تلخ اجتماعی است. به عنوان یک دختر هر بارکه از خانه خارج میشوم، در خانه را که پشت سرم میبندم، احساس میکنم دارم به صحنهٔ جنگ میروم، به یک نبرد نابرابر. با وجود اینکه همیشه ظاهر ساده ای داشتم و حجابم همیشه کامل بود، بارها و بارها در خیابان مورد تحقیر و خشونت لفظی و فیزیکی واقع شدم. مشکل اینجاست که بسیاری از زخمهای عمیق و عفونی در اجتماع، هرگز خودشان را به شکل یک عارضهٔ جسمانی نشان نمیدهند.
درست مثل یک سرباز که در میدان جنگ نه سپر دارد و نه لباس ضدگلوله، مثل یک ظرف چینی که به مصاف سنگپران ها میرود، در جامعه احساس بی پناهی کردهام. و بارها مثل یک سرباز کشته شده در جنگ یا یک چینی خرد شده به خانه برگشتهام و کسی متوجه نشده است.
من پسرها و مردهای خیابان را نمیشناسم، اینها با من هیچ نسبتی ندارند، نه در خانواده دیدمشان، نه در فامیل و نه حتی در دانشگاه. اینها اما از فضا نیامده اند، شاید برادر یکی از دوستهایم باشند، همکلاسی برادرم، شاید یکی از اینها یک روز به خواستگاریم بیاید و من به یاد نیاورم که کجا همدیگر را دیدهایم. اما یک سؤال، این مردها که فضایی نیستند، این مردهای غریبه، چرا تا این اندازه از من متنفرند؟!
یکبار برای پیاده روی با دوستم بیرون رفته بودیم، ناخواسته از یک مسیر خلوت میگذشتیم، یک موتور سوار با سرعت از کنارمان گذشت و ضربه محکمی با دستش به من زد، از پیاده روی لذت نبردم که هیچ، چینی خرد شدهٔ وجودم تا روزها در درونم صدا میکرد وبه یادم میآورد من یک آدم شکستهام. من هیچ وقت از کسی متنفر نبودم، اما نمیدانم این موتورسوار این حجم نفرتش از من را کجا روی هم انباشته بود که به این شکل آنرا بروز داد.
بارها این تجربههای خشن و تحقیرآمیز را داشتهام، از درون شکستهام و افسرده و منزوی شدهام و یک سؤال در من تکرار شده، این مردها چه کسانی هستند؟؟ در کشوری که ادبیات عاشقانهاش پر است از اشعار عاشقانه و لطیفی که مردانش در وصف معشوقههایشان سرودهاند، این همه خشونت و نفرت چطور در سینهٔ مردانش نسبت به زنانش تلنبار شده؟!

