منطقی که رنج مردمان خاورمیانه را تداوم می‌بخشد

کانون زنان ایرانی

سارا کریمی

تاریخ تنها یک بار رخ می دهد، اما فهم تاریخ ناگزیر از مقایسه آنچه هست و آنچه اتفاق افتاده می گذرد. مثل این که پس از مطالعه رخدادهای تاریخی و تغییرهای دوره ای پی می بریم که هر تالیف تازهای در جهان با صلحی درونی رخ می دهد. اما رسیدن به صلحی درونی و پایدار جز از مسیر جنگ های پی در پی نخواهد گذشت. تالیف هر اثر تازه یا نظم نو حاصل شکستن نظم های موجود با چالش های مدام و در نهایت اصلاحات گسترده بوده و هست. این همان مسیر بقای اجتماع انسان در بستر تاریخ است. مثال پررنگ این ماجرا سرنوشت اروپاییانی است که پیش از رسیدن به منطق مدرن برای ایجاد دموکراسی های جدید، دو سده با هم جنگیدند. جنگ همگان علیه همگان! اما اکنون بر بستر منطق مدرن که شیوه حکمرانی، اخلاق اجتماعی و حقوق و علم را توضیح داد، دویست سال است که انقلابی به خود ندیدند و پس از دو جنگ جهانی به ثباتی منطقه ای و صلحی پایدار میان خود رسیدند. منطقی که شاید امروز باید به جای پیروی از آن درش بازنگری جدی کرد، چرا که نه تنها در جهان پیرامون صلحی به ارمغان نیاورده، بلکه موجب افسارگسیخته تر شدن جنگ های پی در پی است.

در اروپا گذار از اجتماعات سنتی-مسیحی در پوسته خانواده‌های سلطنتی و اشرافی کهن به جامعه‌ای واحد که دولت-ملت را به وجود آورد، کاری پیچیده و زمان‌ بر بود که طی چند قرن رخ داد. ایتالیا در آن زمان مجموعه‌ای از پادشاهی‌های محلی بود که زیر گفتمان دینی و مشروعیت بخش رم کاتولیک بر منطقه خود حکومت می‌کردند، اما در نهایت به کشور واحدی به نام ایتالیا تبدیل شد، ایتالیایی که جسد مرده امپراطوری روم بود و در دماغش رویای احیای آن گذشته طلایی را برای اروپای واحد دوره می کرد. مجموعه ای از دولتشهرهایی در سه شکل دیکتاتوریهای کوچک کوهپایه ای، سلطنت های بزرگ مرکزی و جمهوری های بندری. تاریخ سیاست خارجی ایتالیای رنسانسی داستانی است از نیرنگ‌ها، ائتلاف ها، مسلح‌شدن‌ها و رشا و ارتشا و خیانت‌ها، تاریخی مملو از شکایت از دولت‌های خارجی که می خواهند بر این سرزمین تسلط بیابند و یا آنقدر دولت های ایتالیایی را زبون و ناتوان سازند که یکی پس از دیگری داوطلبانه یوغ بندگی را بر گردن نهند.

اما اگر نیک بنگریم این تاریخ روایت مردم نیست، بلکه روایت جباران و سلاطینی است منفور که برای برتری جویی نسبت به هم به هر قدرتی توسل می جستند. در حالی که دولت‌های همسایه چون ونیز و فلورانس به علت رفتار متعادل‌شان از اعتماد عمومی برخوردار بودند. همه دولت‌های ایتالیا به ونیز حسد می بردند و به یکدیگر به چشم دشمنی می نگریستند و هر دم حاضر بودند برای از پای درآوردن هم دست به هر سلاحی ببرند. در این کار حتا به توان خود محدود نمی‌شدند و از دولت‌های خارجی مخصوصا فرانسویان و ترکان نیز کمک می گرفتند. نخست همه به فرانسویان گرایش داشتند، به طوری که وقتی شارل هشتم در شهرهای جنوب کوه های آلپ ظاهر شد سراسر ایتالیا با چنان شعفی از او استقبال کرد که مایه شگفتی او و سپاهیانش شد. چرا که تصویر آرمانی نجات دهنده ای حکیم و عادل و مقتدر هنوز در عالم خیال ایتالیایی ها زنده بود! تصویری که طولی نکشید دود شد و به هوا رفت.

وقتی فرانسه جنگ خود را با انگلستان تمام کرد و شروع به مداخله در ایتالیا کرد، اغلب شهریاران ایتالیایی در عین حال که از شاه فرانسه وحشت داشتند آن را وسیله ترساندن دیگران قرار می دادند. چرا که برای بیرون رفتن از بن بست هایی که بدان دچار می شدند، بی درنگ تهدید می کردند که از شاه فرانسه کمک خواهند خواست. حتا پاپ‌ها نیز در این دوران معتقد بودند که باید از فرانسه استفاده کنند، بی آن که خود در خطر بیفتند. به این ترتیب هرگاه یکی از شهریاران ایتالیایی رنجیده می‌شد روی به شمار می آورد تا از آنجا در راس سپاهی فرانسوی همچون مردی کشورگشا به سرزمین اش بازگردد.

با این وضع متفکران سال‌ها پیش از شارل هشتم، خطر لشکرکشی به ایتالیا و خسارت آن را پیش بینی می کردند. اما بدبختی که بعد از سرازیر شدن سپاه شارل هشتم بر سر ایتالیا پیش آمد فاجعه بارتر از همه بود. برای مدت‌ها ایتالیا عرصه رقابت دو دولت اسپانیا و فرانسه بود و بدبختی پس از بدبختی فرا می‌رسید. تا آن که بالاخره سلطنت اسپانیا برتری کامل بر همه رقیبان پیدا کرد و حتا پاپ را تابع خود ساخت و به عنوان شمشیر و سپر جنبش مخالف اصلاح دین رهبری کرد. تاملات غم انگیز فیلسوفانی چون ماکیاولی تنها اثبات این نکته بود که دولت هایی که اقوام وحشی را به ایتالیا فراخوانده بودند به سرنوشت شومی دچار آمده اند. دولت هایی که در قرن پانزدهم، بدون هیچ پرده پوشی و شرمی با ترکان متحد می شدند و به مصلحت اندیشی می پرداختند. حالا ایده وحدت دنیای مسیحی در باخترزمین که بارها در جنگ های صلیبی ضربه خورده بود، دوباره چون رویایی جان می گرفت، اما برای رسیدن به آن جز توطئه و وحدت با امپراطوری عثمانی علیه دیگر شهریاران محلی و این اختلافات تا آنجا بالا گرفت که ترکان مجوز یافتند بارها به سرزمین های شرقی ایتالیا حمله کنند و خسارات و کشته بسیار برجا بگذارند. در چنین وضعی غیر از شهریاران، مقامات رم هم با عثمانی مذاکراتی می کردند، مثلا پاپ اینوچنتس هشتم آماده شد تا در برابر دریافت مبلغی سالانه از بایزید دوم، زندانبانی برادر او شاهزاده جم (پسر سلطان محمد فاتح) را برعهده بگیرد یا پاپ الکساندر ششم از اقداماتی که در جهت تحریک ترکها برای حمله به ونیز می شد حمایت کرد و در مقابل دولت ونیز او را با تشکیل شورای کلیسا برای خلع پاپ تهدید نمود. حتا گروه هایی از مردم زندگی تحت لوای قدرت ترکان عثمانی را وحشتناک تلقی نمی کردند و این ایده را به عنوان تهدیدی برای حکومت‌های ستمگر مطرح می کردند. اما هنر سیاست هم در همین محاق شکل گرفت.

همین وضعیت بود که مردان سیاست ایتالیا را توانمند ساخت که مسائل را با دیدی عملی و عاری از پیشداوری و ترس و هیجان و شرارت بنگرند. شهریاران و رایزنانشان در این نکته متفق القول بودند که در هر مناقشهای باید با توجه به اوضاع و احوال واقعی و اهداف مورد نظر گام برداشت. این واقع بینی وقتی کارآمد می شد که با نوعی استقلال رای از سوی کنشگران سیاسی همراه بود. چرا که در این پهنه روابط ساختارمند تیولداری مانند فرانسه وجود نداشت و شهریاران مالک قدرت خود بودند، همچنین در میان فرماندهان، مزدوران و متحدان از هر شهر و منطقهای که بودند احساس غرور طبقاتی وجود نداشت و آزردگی از این باب پیش نمی آمد، پس هر کس می توانست بی پروا از قدرت واقعی که در میدان تعیین می شد، سخن بگوید. همچنین شناخت حاکمان مستبد واقع‌گرا به قلمرو خودو همسایگان به مراتب دقیقتر از فرانسویان و اسپانیایی ها بود، آنها درباره جزئیات توانایی های اخلاقی و اقتصادی دوستان و دشمنان شان چیزهایی می دانستند که جز با همزیستی به دست نمی آمد و آنطور که بوکهارت می گوید از این جهت استادان علم آمار بودند.

برای همین بود که مذاکره با آنان ممکن بود، چرا که می شد برای آنها استدلال آورد و دلایل عملی قانعشان ساخت تا نظرشان را تغییر دهند. رفتاری که در شهریاران شمالی یافت نمی‌شد، شهریارانی که درگیر وسواس های اخلاقی بودند و از دگم‌های خود برای به توافق رسیدن کوتاه نمی آمدند. آنها در واقع مسیحیان معتقدی بودند که اصل‌ها برایشان محترم تر از زندگی بود. اما در این سو، هنر مذاکره و اقناع سیاسی مخصوصا نزد سفیران ونیزی به چنان کیفیتی رسیده بود که مردمان کشورهای شمال آلپ نخستین بار از طریق ایتالیاییان تصوری از آن بدست آوردند. نمونه این هنرها را باید در بلاغت اومانیستی منعکس در خطابه های بجا مانده از مردان سیاست آن دوره دید. گرچه در همین زمان شاهد شکوفایی آداب و رسوم تشریفات رسمی هستیم، اما باید در نظر داشت که این تشریفات مانع بکار بردن سخنان رک و پوست کنده در مذاکرات سیاسی نمی شد. نمونه بارز این هنرها نیکولا ماکیاولی است که در طی زندگی خود با آن که وضعیتی وقت انگیز دارد و همواره با پشتیانی ناقص و مبهم و تجهیزات ناکافی برای مذاکره به راه می افتد و شاهان و مقامات سیاسی با او همچون ماموری بی اهمیت رفتار می کنند، هرگز آزادی و نیرومندی خود را در مشاهده و استقلال خود را در تهیه گزارش های روشن و دقیق از دست نمی دهد. همین وضعیت و درست همین وضعیت است که موجب تولد علم سیاست مدرن می‌شود و او را به نظریه پرداز و فیلسوف سیاست تبدیل می‌کند.

از سده شانزدهم تا قرن نوزدهم سازمان داخلی بیشتر دولتهای اروپایی همچون اثری هنری، یعنی آفرینشی آگاهانه و مبتنی بر اندیشه و استوار بر شالودهای حساب شده بود. آنها می کوشیدند ارتباط شان با یکدیگر و با دولت های دیگر چون تالیف یک منطق تازه، نوآورانه و خودبنیاد باشد. چیزی که دقیقا از کشورهای مستعمره و پیرامونی شان نمی پذیرفتند و اتفاقا به شاخص گذاری برای داوری و تغییر آنها می پرداختند. حالا بعد از دو سده استثمار، استعمار و نسل کشی و جنگ درسی که می توان از سرنوشت اروپا گرفت، ساختن سازمانی نعل به نعل بر اساس منطق آنها نیست، بلکه خوداندیشی جدی بر ناکارآمدی منطقی است که رنج را بر مردمان خاورمیانه متداوم کرده و ثبات را از میان برده است. شاید دیگر وقت آن است که منطق تازه ای متولد شود و صلح و آزادی را دوباره تعریف کند تا اداره معطوف به قدرت انسان رنجور خاورمیانه ای را جهت تازه ای ببخشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.