زنگ زدن به ۱۲۰
باز هم من ماندم و این گوشه تنهایی.باز هم من مانده ام و حرفهایی که روی دلم تلنبار شده . چقدر خوب که وبلاگی هست تا پناه آدمهایی مثل من باشه.من همیشه از دوران نوجوانی به نوشتن پناه آوردم. اون قدیما توی دفتر می نوشتم.هیچ وقت از نوشتن جدا نبودم.حالا نوشتن در وبلاگ را ترجیح می دهم. اگر خواننده ای آدمو قابل بدونه و کامنتی بزاره فرصت برای تجدید نظر در افکار آدم بوجود میاد.حالا این وبلاگ که خواننده ای نداره و کسی شاید ازش خبر هم نداشته باشه. موضوعشم موضوعات روزمره هست .اما اون وبلاگ نویسهایی که اقبال بهشون رو می کنه و خواننده ها قابلش می دونند و براش کامنت می زارند، بیشتر از وبلاگ نویسی لذت می برند. چون یک فرصت برای تجدید نظر یا تکمیل کردن نظریاتش بهش می دن. امروز هم می خوام از یکی از اون معضلاتی که توی کشور ما هست و همه ازش خبر دارند حرف بزنم. حرف تازه ای نیست. اما فکر می کنم شاید کم و کیف زندگی در ایران برای بعضی از دوستان کاملاً ملموس نباشه. اینه که فکر می کنم بنویسم. بالاخره نوشتنش بهتر از ننوشتنه.
من هم در خیل عظیم بیکاران کشور بودم. اما به هر جا رو آوردم کار گیرم نیومد.هر جا میری میگن یه فرم پر کن بعداً خبرت می کنیم. اما همش سرکاری هست.گفتم بهتره یه آگهی بدم روزنامه. اینجوری هر کسی واقعاً نیاز داشته باشه زنگ می زنه.
خلاصه آگهی دادم روزنامه و منتظر بودم زنگ بخوره. چند نفری زنگ زدند.بعضی ها از بس حرفهای بی ربط می زدند به عقلشون شک می کردم.بعضی ها هم می گفتند دفتر داری بیایم توی دفتر با هم صحبت کنیم یه کاری راه بندازیم؟ عقلشون نمی رسید که اگه یه دفتر داشتم خودم با این همه تجربه که دارم یه کار راه می انداختم.نیازی به آگهی نبود.بعضی ها هم کارهای خنده دار بهم پیشنهاد می دادند. مثلاً یک نفر زنگ زد و گفت حاضری توی بنگاه معاملاتی کار کنی؟ گفتم خوب چه ربطی به تخصص های من داره.گفت هیچی! گفتم حقوق چند میدی. گفت از ۸ صبح تا ۸ شب ۱۵۰ هزار تومان.
خلاصه نا امید شده بودم . رفتم سراغ کارهایی که به تخصص نیاز نداشت. مثلاً در یه قنادی رفتم که تبلیغ کرده بود به چند خانم برای چیدن شیرینی نیاز داریم. پرسیدم حقوقش چنده گفت از ۷ صبح تا ۷ شب ۷۵ هزار تومان.
اینو که شنیدم رسیدم در خونه تا دوستم رو دیدم بغضم ترکید. گفت چته ؟ گفتم من با یک لیسانس و یه فوق دیپلم هر جا دنبال کار گشتم کار گیرم نیومده. تازه رفتم تو قنادی کار کنم گفته از ۷ صبح تا ۷ شب ۷۵ هزار تومان.گفت عزیزم گریه نکن.گفت این چیزا که توی مملکت ما عجیب نیست.گفت شوهر خواهرم توی نمایشگاه کتاب یه غرفه داشت. هر روز صبح می دیده که یه پسره اونجا رو آب و جارو میکنه. چون روزنامه نگار بوده میگه بزار از این پسره مصاحبه بگیرم.ازش می پرسه تحصیلاتت چقدره ؟ میگه لیسانس ادبیات.می گفت تازه از این بدترش هم سراغ دارم. می گفت یکی از دوستاش قسم خورده که یکی از قوم و خویش هاشون لیسانسه. شبا ساعت ۱۲ روی ماشینهای آشغالی شهرداری رانندگی می کنه!(اینجا که ما هستیم آشغالی دو بار میاد یکی روز و یکی هم ساعت ۱۲ شب). یک کمی آروم گرفتم.اما وحشت برم داشته بود که توی این شهر غریب ؛ بی کس و کار اگر پول ترجمه کتابم به موقع بهم نرسه چکار کنم؟ خیلی فکرش وحشتناک بود. چون با هیچ کدوم از همسایه ها آنقدر صمیمی نشدم که ازشون پول غرض کنم.هر چند که ۶ ماهه اینجا زندگی می کنم. اما انگار سرشت اجتماعی خوبی ندارم.خیلی سخت با همسایه ها عیاق میشم.خلاصه همون شب ساعت ۱۱ بود که یک نفر زنگ زد و کلی پوزش خواست که اون موقع زنگ زده.گفت ما به یک نفر نیاز داریم که واقعاً بلد باشه زبان انگلیسی حرف بزنه. چون ما با خارجیها تجارت داریم.گفتم من می تونم .می تونید ازم تست بگیرید. گفت خوب از همین فردا بیا سر کار.من هم فکر می کردم واقعاً کار گیرم اومده. گفتند حقوق چند می خوای؟ گفتم حد اقل ۲۰۰۰۰۰ تومان.اونا هم فوری قبول کردند.گفتند از همین فردا بیا. گفتم فردا کار دارم از شنبه میام. شنبه که رفتم اونجا یه متن گذاشتند جلوم که منشی قبلی با کلی غلط و غلوط نوشته بود.فوری ترجمه کردم و گفتند ما آگهی داده بودیم روزنامه. شما از این لحظه هر کس زنگ زد بگو منشی گرفتیم.چشمتون روز بد نبینه.اصلاً شاید باورش براتون مشکل باشه این گوشی تلفن هر یک دقیقه سه بار زنگ می خورد.من یک استکان چایی رو قادر نبودم تا ته بخورم و به تلفن بعدی بگم مرسی منشی گرفتیم.بعضی ها هم حضوراً میومدند. یه دفه از اینکه دیدم این همه جوون بدبخت مثل خودم ریخته تو مملکت زدم زیر گریه. آخه من همیشه زود گریم می گیره.خیلی احساساتیم.خانم مدیر عامل که اصلاً توی این هواها نبود گفت چرا داری گریه می کنی؟ گفتم این همه تلفن فاجعه هست. گفت برای چی چرا فاجعه هست.اون چون اصلاً توی زندگیش بدبختی و فقر و بیکاری نکشیده بود نمی دونست چرا این همه تلفن زنگ می خوره فاجعه هست.گفتم برای اینکه این همه بیکار توی مملکت وجود داره. هنوز به یک خط جواب نداده یکی دیگه زنگ می زنه!توی راه تا محل کار وقتی گهگاهی با یه دختری آشنا می شدم و از میزان حقوقم می پرسید و می گفتم ۲۰۰ تومن با یه آهی می گفت خوش به حالت!من برای خودم یه حقوق در حد ۴۰۰ تومن در نظر داشتم برای اینکه این کار را بهم بدن گفتم ۲۰۰ تومن .نمی دونستم بعضیها آرزوی همین مقدار کم رو دارند.روز بعد هم با فاصله بیشتری زنگ می خورد. حتی تا امروز که در حدود یازده روز از تصاحب اون کار می گذشت باز هم تلفن زنگ می خورد.این کار اصلاً با روحیه من سازگاری نداشت. اما با خودم می گفتم هر چی باشه بهتر از چیدن شیرینی هست.توی ایران هیچ کس نمی تونه مطابق با استعدادش و توانائیهاش و علائقش کار گیر بیاره.گفتم بسوز و بساز. با خودم گفتم کجای زندگیم بر وفق مراده که کارم باشه.خلاصه هر روز می دیدم یه عده زنگ می زنند و طلبشون رو می خوان. اون هم اصلاً پیداش نیست.امروز یه دفه یکیش اومد و با عصبانیت گفت من با خودم نفت آوردم اینجا رو آتیش بکشم. یا پولم رو میدین یا همین الان اینجا رو آتیش می زنم.بهش گفتند برو فردا حتماً برات جور می کنیم. گفت آقا الان ۷ ماهه که همینو میگین.در همین موقع مدیر عامل زنگ زد و صدای داد و فریاد طلبکار رو شنید. گفت بهش بگو فردا جور می کنم میدم. گفت بیست میلیون مال منو می خوری اون وقت ماشین زانتیا میزاری زیر پات. در حالی که خودش ترک بود به مدیر عامل که ترک بود می گفت تو ترک خری(امیدوارم که به هم وطنان ترک بر نخوره. من خودم به ترکها ارادت دارم. من از وقتی با دوست ترکم آشنا شدم با خودم میگم اگه همه ترکها اینجوریند ، ای کاش همه ایران فقط از یک قوم تشکیل شده بود و اون قوم هم فقط ترک بود). نوشتن آن از این جهت بود که اولین بار بود که می دیدم در کشورمان همشهریها به یکدیگر جسارت می کنند. مثل اینکه من خودم شیرازیم بعد در عصبانیت به شیرازیها جسارت کنم.چند طلبکار هم به جمع طلبکارها اضافه شد.آنها هم همین ادعاها را داشتند و می گفتند از شهریور تا حالا دنبال وصول طلبشان هستند.
خلاصه مدیر عامل که دید چاره این طلبکار را نمی کنه ، به من گفت زنگ بزن به ۱۱۰ و بگو که این آقا منو زده.گفتم آخه این آقا منو نزده نمی تونم دروغ بگم. با داد گفت یعنی تو نمی تونی دروغ بگی بگی این منو زده؟ گفتم نه نمی تونم.مرد طلبکار گفت خانم بجای ۱۱۰ به ۲۲۰ زنگ بزن که قوی تر باشه.
خلاصه دیدم شاغل شدن به ما نیومده.امروز میگه دروغی بگو منو فلان طلبکار زده. فردا یه چیز دیگه می خواد.آبدار چی اونجا اومد به من گفت خوب کاری کردی قبول نکردی زنگ نزدی. پول مردم را نداده طلبکار هم هست.اون بیچاره همش ماهی ۱۵۰ هزار تومن می گیره . اونقدر پولش نداده که طلبش شده یک میلیون و ۶۵۰ هزار تومن.گفتم صد درصد من هم وضعیتی بهتر از این طلبکار ها نخواهم داشت.مثل یک جامبو جت فرار کردم.گفتم عطای این کار را به لقای اون بخشیدیم.
