آی آدم ها” با مسافران این قطار آشنا شوید

زهرا حیدرزاده

زهرا حیدرزاده

کانون زنان ایرانی

بیست و چهار سال پیش در چنین روزی از ماه بهمن سال ۱۳۶۶ به عقد ازدواج مسعود پدرام لیسانس علوم سیاسی و کارمند بخش تحقیقات واحد مرکزی خبر صدا و سیما درآمدم. از آن تاریخ در کنار او راهی سفر با قطاری شدم که وقتی همه خواب بودیم به راه افتاده بود. سفری که تا خود در آن قدم نگذاشته باشی شاید قصه مسافرانش را باور نکنی. من نیز تا آن زمان به دلیل سیاسی نبودن – به معنی خاص آن- نه از این سفر, نه از قطار و نه از مسافرانش چندان خبری نداشتم؛ سفری به ناکجا آباد.

پیش از این تاریخ وقتی مسعود با دو ترکش در بدن از جبهه برگشته بود و پس از بهبودی به کار در وزارت ارشاد مشغول شده بود و بعد از مدتی به دلیل دگر اندیش بودن اخراجش کرده بودند بلیط سفر با این قطار برایش صادر شده بود. بعد از ازدواج ما, به دلیل مخالفتش با ادامه جنگ از واحد مرکزی خبر هم سنگ قلابش کردند به دورهای گروه تاریخ تا شاید از او فسیلی بسازند که با استعفایش از مهلکه گریخت. برای ادامه تحصیل در کنکور سراسری شرکت کرد, نامه ای برایش فرستادند که شما از نظر علمی قبول هستید اما تلویحا گفتند که فقط می تواند بورسیه وزارت اطلاعات شود. حیف که نامه را گم کردم. حال که نه امکان کار بود و نه تحصیل برای ادامه تحصیل از هند پذیرش دانشجویی گرفت اما حق استفاده از هیچ امکان دولتی برای ادامه تحصیل نداشت. هر چه داشتیم فروختیم. من از آن دوران تنها حلقه ازدواجم را به یادگار نگه داشته ام. سال ۶۷ و ۷۰ با آمدن بهاران و علی ما دیگر یک خانواده مسافر چهار نفری بودیم. بچه هایمان از اولین روز تولد همسفر ما شدند. ما ماندیم و اورفت .

در اواسط تحصیل در سال ۷۳ که در تعطیلات بین دو ترم به ایران آمده بود پنج نفر به خانه مان آمدند و او را با مقداری کتاب و نوار کاست بردند. بیش از یک ماه در انفرادی نگهش داشتند و بعد بدون تشکیل هیچ دادگاهی گفتند که اشتباه شده است. بچه ها ۵ ساله و سه ساله بودند. تحصیل ادامه پیدا کرد و در پایان آن و پس از پایان تز دکتری به تهران آمد و تازه داشت زندگی ما ثباتی پیدا می کرد که در اسفند همان سال یعنی ۷۹ پیش از این که بتواند از تزش دفاع کند به همراه جمع ملی – مذهبی دستگیر و زندانی شد. بعد از چند ماه از زندان آزاد شد در حالی که ممنوع الخروج بود و برای دفاع از تز دکتری امکان خروج از ایران را نداشت. برای اولین بار در تاریخ دانشگاه جواهر لعل نهروی هند و در جهت یک اقدام فرهنگی وهمدلی انسانی با یک دانشجوی ایرانی, دفاع از تز دکتری به صورت تلفنی انجام شد. حالا دوران تحصیل با همه فراز و فرودش به پایان رسیده بود. حکم دادگاه انقلاب بدوی چهار سال به اتهام شرکت در گروه غیر قانونی ملی – مذهبی و تبلیغ علیه نظام بود که در تجدید نظر در سال ۸۲ اتهام تبلیغ تایید نشد و به جرم شرکت در گروه غیر قانونی به سه سال زندان محکوم شد.

بعد از زندان در سال ۸۰ باید به دنبال کار می گشت اما درها بسته بودند. او حق تدریس در هیچ دانشگاهی نداشت. حق استخدام در هیچ سازمانی را نداشت. ا گر در ارتباطی با بعضی آشنایان کاری پژوهشی در اختیارش قرار می گرفت به طور غیر مستقیم مسئول آن کار مورد تهدید قرار می گرفت که در نتیجه مسعود خود را کنار می کشید تا به آن شخص ضرری نرسانده باشد. تا بالاخره در سال ۸۴ در یک موسسه پژوهشی خصوصی مطالعه و تحقیق در حوزه های علوم انسانی را به عنوان شغل پی گرفت.

در همه این سال ها خانواده چهار نفری ما با آنچه که به اصطلاح محرومیت اجتماعی تعریف می شود بدون این که رسما در هیچ دادگاهی به آن محکوم شده باشیم سفر زندگی را ادامه داد.

چند سال گذشت. و سرانجام آبان سال ۹۰ بعد از هشت سال که از رای دادگاه تجدید نظر می گذشت به جرم جدا نشدن از گروه غیر قانونی ملی – مذهبی برای بار سوم به زندان برده شد.

این روزها وقتی برای ملاقات به زندان اوین می روم بسیاری مسافران دیگر را می بینم که همسفر ما هستند. بعضی از سال های دور و حتی پیش از ما و بیش از ما, و برخی تازه مسافرانی هستند که خود روزی بلیط سفر با این قطار را برای دیگرانی مثل ما صادر می کرده اند, یا سوخت این سفر را تامین و مسیرش را تعیین می کردند و تا خود مسافر آن نشدند این قطار و این سفر را انکار می کردند. و چه بسیار تازه مسافرانی که از روزهای آغازین جوانی به این سفر خوانده شده اند.

اگر مسافر این قطار نباشی شاید فقط زندان را ببینی غافل از آن که بسیاری از مسافران سال هاست با انواع محرومیت ها همسفر این کاروان بوده اند که محرومیت اجتماعی – نداشتن حق تحصیل و کار – تنها بخش آشکار آن است. از دانشجوی نخبه ای که باید روزگار خود را به جای دانشگاه در زندان بگذراند و مادر و پدر شاهد سپری شدن جوانی فرزنداشان در حبس باشند, تا دوری همسر باردار از شوهر, بزرگ شدن بچه ها دور از پدر و دیدن او هفته ای یک بار از پشت شیشه آن هم به مدت چند دقیقه و دلتنگی کودک پنج ساله از این که در ملاقات های کابینی پدر نمی تواند او را در آغوش بگیرد, نگرانی مادر از دیدن فرزند بیمار از پشت شیشه و … همه و بسیاری دیگر انواع محرومیت هایی هستند که سهم مسافران این قطار است.

” آی آدم ها” با مسافران این قطار آشنا شوید, اگر این کاروان به سفر خود ادامه دهد.

شاید شما هم روزی مسافر این قطار باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.