رویا با اعتیاد متولد شد، خماری کشید و مُرد

می‌توانست ۲۰ ساله شود. بعد در خیابان ببینمش. شاید هم در جایی دیگر. کافه‌ای، سینمایی جایی بالاخره. شاید…همان جاهایی که خیلی از جوان‌ها می‌روند ببینمش و بگویم تو دخترهمان روزهای سخت هستی؟ تو آن روزهای تلخ را به یاد نداری اما من خوب به یاد دارمشان. آن روزها که لحظه‌های زندگی هم تو را به‌شمار نمی‌آورد. آن روزها که از فرط خماری و درد نمی‌توانستی شیر بمکی. آن روزها که حتی توان گریه و زاری نداشتی و فقط ناله می‌کردی… ناله. آن روزها که تنها بودی. الان چکار می‌کنی دختر؟ هنوز اسمت رؤیا است؟ یاد کودکی‌ات می‌افتی هیچ وقت؟ دانشگاه می‌روی؟ خانواده داری؟ بگو! بگو دختر ۲۰ سال گذشته. بگو…

ادامه

شمع‌های بی فروغ

ساعت پنج عصر با چشمهای گریان از شرکت خارج شدم. با این حال خرابم نمی‌توانستم به خانه بروم. هفت ماه بود که به عنوان آبدارچی در این شرکت استخدام شده بودم. اولین روز مصاحبه‌ام با مدیر داخلی خانم صوفی بود. می‌گفت کار شما خیلی سخت نیست.

ادامه