نگاهی به یک فیلم مستند
روایت شیفتگی و طردشدگی، جنون و خودکشی «آلاله»
هنوز هیچ چیز تمام نشده است
مریم طالشی
کانون زنان ایرانی
از اتاق بیرون میآید. دور و بر را نگاه میکند. همه چیز مثل همیشه است انگار. شومینه روشن باعث تعجبش میشود. چه موقع شومینه روشن کردن است توی آبان؟! کامی و علی، با چشمهای گشاد شده نگاهش میکنند. حالا که آبان نیست. الان توی بهمنیم. «آلاله» وا میرود. از آبان تا بهمن چطور گذشته؟ چرا این چند ماه را یادش نمیآید؟ چه اتفاقی افتاده؟ یادش میآید که روی کاناپه خوابیده بود. کامی بالای سرش آمد. با چاقو دستهای کامی را زخمی کرد. همه جا پر از خون بود. خودش را توی حمام دید؛ غرق در خون. رگش را زده بود انگار. قرص هم خورده بود؛ زیاد. چیز دیگری یادش نمیآید. چند ماه از زندگیاش گم شده. دود شده و به هوا رفته. انگار بخشی از خاطراتت را بریده باشند. زخمی که باز مانده اما دردش را حس نمیکنی.
آلاله روبروی دوربین مستندساز نشسته و روایت میکند خودش را. مقابل کیک تولد چهل و پنج سالگیاش. تمام زندگیاش را در آینهای میبیند انگار و آنچه دیده، بی کم و کاست برای بیننده تعریف میکند. وقایعی که از سر گذرانده؛ اعتیاد، طلاق، جنون، خودکشی.
«آلاله» میتواند هرکدام از ما باشد. یک زن معمولی که در یک خانواده معمولی بزرگ شده. تنها نکته تاریک دوران کودکیاش، طلاق پدر و مادر و ورود ناپدری به خانواده است که آن هم آنقدر شرایط بدی برای دختر به وجود نیاورده و آنطور که دوستانش میگویند، اتفاقاً رابطه مادر و ناپدر با دختر خوب بوده، گرچه خواهر کوچک را بیشتر دوست داشتند که کدام خانواده است که سوگلی نداشته باشد؟!
وقتی میخوانم که موضوع فیلم، آسیب اجتماعی و اعتیاد است، ناخودآگاه ذهنم میرود سمت خانوادهای ساکن حوالی میدان شوش یا خراسان. فقیر اندر فقیر. پدرِ معتاد و مادرِ ستمدیده. بچههای قد و نیم قد که توی آلونک درب و داغان، وول میخورند. از این خانواده احتمالاً دختری بیرون میآید که مستعد گرفتاری به تمام آسیبهاست. آلاله اما اینطور نیست. هیچ نکته عجیب و غریبی در کودکیاش یافت نمیشود، غیر از همان که گفتیم و خودش هم روی همین نکته تأکید دارد اما نه دوستان و نه ذهن قضاوتگر مخاطب، هیچ کدام ته دلشان نمیپذیرند که دختر، تنها به واسطه جدایی پدر و مادر، تا سختترین روزهای ممکن در زندگیاش پیش رفته باشد.
آلاله مهرطلب است. این را حتی چشم بسته هم میشود فهمید، حتی بی آنکه به آن چشمهای به ظاهر آرام اما مضطربش نگاه کنی. برای فرار از خانهای که به قول خودش در آن راحت نیست، با شوهر اولش ازدواج میکند و به خانهای میرود که به گفته دوستانش مثل هتل پنج ستاره بود. هر شب مهمانی. آدمها همینطوری میآمدند و میرفتند. بساط همه جور خوشی بود. قبلترش هم زمانی که آلاله با مرد که اختلاف سنش با او زیاد بود، ارتباط داشت، وضع همینطور بود. اصلاً توی همین مهمانیها، رابطهشان شکل گرفت. همان وقتها بود که با هم تریاک میکشیدند و حشیش میزدند. مادرش گفته بود نمیشود به این شکل ادامه دهی، یا ارتباطت را قطع کن و یا ازدواج. آلاله با مرد ازدواج کرد و بیشتر و بیشتر تریاک کشید. دانشجوی پرستاری بود اما یک روز به خودش آمد و دید از دانشگاه اخراجش کردهاند. زندگیاش دوامی نیاورد. مُهر طلاق خورد توی شناسنامهاش. تریاک کشید و کشید. روزهای بیخبری. از خانه بیرون نیامدن. مرد بعدی زندگیاش، بابک است؛ بابک برزویه. عکاس. تعجب میکنی از اینکه فرد شناخته شدهای، بی ترس مینشیند جلوی دوربین و حرف میزند. از این میگوید که زن خیال کرده رابطه عاشقانهای بینشان است و او تصمیم میگیرد به خاطر خود زن، رابطه را تمام کند و حالا با هم دوست هستند و هر کمکی از دستش برآید برای آلاله انجام میدهد گرچه دیگر سالهاست از آن دفتر سینمایی مشترکشان خبری نیست. آلاله تنها میشود. تنهاست. با آن دوربین دور گردنش. همیشه عاشق عکاسی بوده، از بچگی.
آلاله دوست دارد دوست داشته شود. دوست داشتنی هم هست. آن وقت که با شوهر دومش، کامی ازدواج میکند، در عکسهای عروسی لبخندهای واقعی می زند. از ته دل. کامی ۲۰ سال از آلاله بزرگتر است. آلاله موقع آشنایی با کامی در حال ترک کردن بوده. ترک میکند. زندگیشان خوب پیش میرود. در ویلای لواسان کامی که فضای دل انگیزش با آن چوبهای آبنوس، بیننده را به خیال میبَرَد. آلاله اما باز تنها میشود. کامی عاشقِ عاشق شدن است. این بار به دختر جوانی دل میبندد. آلاله جدا میشود اما دو دانگ از ویلای لواسان را میگیرد و همان طبقه بالای خانه ساکن میشود و جمله کامی مدام در ذهنش میچرخد و دلش را مچاله میکند: «من تو را دوست دارم اما مثل دخترم، نه مثل زنم.» و آلاله دلش میخواهد کسی او را مثل زنش دوست بدارد. علی او را مثل یک زن دوست دارد. حالا دیگر آلاله چهل سال را رد کرده. علی چند سال کوچکتر از اوست و فیلمسازی مستعد که سرمایه ۱۰۰ میلیونی آلاله را میگیرد و به کار ساخت فیلم میزند که خوب پیش نمیرود. میآید و به عنوان شوهر صیغهای در خانه لواسان زندگی میکند. به قول کامی، چه چیزی بهتر از این؟! زندگی مجانی و رسیدگی و توجه. چه کسی اما به آلاله توجه میکند؟! بعد از آنکه میشنود کامی سخت عاشق دختری دیگر شده و پیش خودش تصور میکند کامی وقتی عاشق میشود، چه با تمام دل و جان عاشق میشود و از آتشِ نداشتن این عشق میسوزد و تا پای جنون میرود. علی را دارد اما نمیتواند نسبت به عاشق شدن شوهر سابقش بی خیال باشد. همان وقت است که حمله عصبی، چند ماه خاطراتش را میدزدد. از بستری شدن در بیمارستان اعصاب و روان هیچ چیز یادش نمیآید. از اینکه پدرش را پیدا میکنند و میآورند بالای سرش، هم هیچ. کاش یادم بود. این را با چه حسرتی میگوید.
آلاله و دوستانش و مردهای زندگیاش جلوی دوربین حرف میزنند. همه آلاله را دختری مهربان و دوست داشتنی میدانند اما چرا کسی عاشقش نمیشود و نمیخواهد باقی عمرش را با او بماند؟! چرا تنهاست؟! این سؤالها مدام در ذهن بیننده میچرخد. حالا کامی میگوید تا عمر دارم مثل بچهام از آلاله مراقبت میکنم. دوستانش میگویند خدا را شکر کن آلاله که سقفی بالای سرت است، آلاله اما چیزی فراتر از این میخواهد. فکر میکنی آخر داستان فیلم فرشاد اکتسابی که در جشنواره سینما حقیقت به نمایش درآمده، آلاله سر و سامانی میگیرد اما کارگردان و در واقع زندگی آلاله، آب پاکی را میریزد روی دستت وقتی زن، شمع چهل و پنجم را فوت میکند و میگوید: «هنوز هیچ چیز تمام نشده است.»

