قانونی که بطری گلابهای مادربزرگم را شکست

همین چند سال پیش بود.ساعت پنج صبح سال نو شد.صبح زود به سمت خانه اش حرکت کردیم.زنگ زدیم و کسی که دکمه های لباسش به در خانه اش وصل می شدند و همیشه سرش بین دو در خانه اش چشم براه مهمان بود، از دیدن ما لبش رنگ گچ دیوار شد وصورتش هم تصویر بی جانی در قاب خالی دیوار.رفتم جلو، سال نو را به او تبریک گفتم و صورتش را بوسیدم.

گونه های مهربان گرم پراز زندگیش سرد سرد بودند.احساس می کردم که حاضر است که ما را برای ابد کنار در نگه بدارد و هرگز اجازه ی حضور به خانه اش ندهد.بالاخره وارد خانه شدیم و به راز ان همه ماتم پی بردیم، مادر اجیل و شیرینی عید نداشت .توی چشمهای خسته اش که از اب مروارید ابی رنگ شده بودند اشگ جمع شد و گفت که داییت قول داده که تا ظهر اجیل و شیرینی بخرد و به خانه ام بیاورد.

چندین بار با منزل دایی تماس گرفتم ولی کسی به تلفن جواب نداد.از غذا هم خبری نبود، گفت که چند روزیست که فقط نان با کاهو خورده است.رفتیم از قنادی نزدیک خانه اش شیرینی و اجیل خریدیم واز مغازه ای دو تا مرغ با برنج.نزدیک چهار بعد از ظهر بود که دایی زنگ زد و گفت که به مادر بگو بچه ها حوصله شان سر رفته بود و گذاشتمشان باغ چالوس و برگشتم.خرید می کنم و می ایم به شما سر می زنم.

دلم می خواست به دایی بگویم: همان باغی که بعد از فوت پدربزرگ، پسرهای مادربزرگم که دایی های من باشند جمع شدند و خانه ی پدری شان و بقیه ی اموال پدرشان را فروختند و خانه ای و یا شاید اتاقی در مرکز شهر برای مادرشان اجاره کردند و برای خود باغ و زمین و غیره خریدند، همان باغ را می گویید؟

حدود نه شب بود و بعد از اینکه حدودا سی نفر به دید و بازدید او امدند و رفتند، دایی با اجیل و شیرینی و ماهی برای سبزی پلوی شب عید، از راه رسید.

احساس می کردم که همه ی جهان یخ زده و مادر بزرگ من هم.

مادر سریع بلند شد و پلو و مرغی که برای ظهر درست کرده بودیم را گرم کرد و برای دایی اورد و دایما از او می پرسید که چرا اینهمه لاغر و ضعیف شده.دایی مرغ را که دید از مادر پرسید که این همان مرغیست که خانمم چند روز پیش برای شما خریدند؟

مادر سکوت کرد و من گفتم که نه مثل اینکه مرغ قبلی خیلی بوی بدی می داده و مادر به همسایه ی طبقه ی بالا نشانش داده بوده و هر دو به این نتیجه رسیده بودند که مرغ گندیده است.گفتم چقدر خوب بود که پول را به خود مادر می دادید تا برای خودش خرید کند.

دایی گفت که نه ممکن نیست چون که خانمم می گوید مادرت کرمهایی برای خودش می خرد که من که جوانم نمی خرم و صلاح نیست پول را به خود او بدهیم.سرم گیج می رفت و یک لحظه به راز صبح های اول ماه پی بردم.

صبح های اول ماه مادر به هیچ کس نگاه نمی کرد و سریع به حیاط می رفت و خواب چشمهایش را با اسمان باز می کرد.شاید او می خواسته که چشمهایش صبح اول ماه، پلیدی نبینند یا شاید چشمهایش قدرت تحمل دیدن این همه لبخندهای مصنوعی را نداشتند.نمی دانم.

چند روز بعد از ان صبح زود تلفن خانه زنگ زد و کسی گفت که مادربزرگتان حالش خیلی بد است و خودتان را سریع به خانه اش برسانید.از گوشی صدای همهمه می امد. دلم می خواست زمان را همانجا متوقف کنم و همه ی جهان را در گوشی منجمد.

به خانه اش رفتیم.کلی جمعیت کنار در ایستاده بودند.سراسر کوچه بوی گلاب می داد، فهمیدم که بطری گلابی که عطرش بود و عمرش، شکسته است.

ای کاش با همه ی پولهای توی جیبم برایش گلاب خریده بودم، تا اگر یکی می شکست او بطری گلاب دیگری داشت و عمرش به این جهان می ماند.ایکاش هرگز صبح عید به خانه اش نرفته بودیم، شاید از غصه ی شیرینی های عید دق کرده بود.

دایی ها برایش یادبودی گرفتند اما نه در خانه ی خودش، چونکه خجالت می کشیدند که اتاق کوچک مادرشان را به دوستانشان نشان بدهند.مرغ های پخته با بره های ربان بسته بودند که از در و دیوارمراسم یادبود بالا می رفتند. من تصویر دو تا چشمی که اب مروارید ابی رنگشان کرده بود، جلوی چشمهایم بود و بوی کاهو و نان و صدای کسی که می گفت سالی که عیدش بی شیرینی و ماهی شروع بشود معلوم نیست که چطوری تمام بشود.با خودم فکر می کردم که لعنت به قانونی که شیرینیهای عید و شگون عید مادربزرگم را به دست پسرانش داد.

کبوتری او را با خود برد….

چشمانش خسته

جسم فرسوده اش با پوششی از گیاهان خود رو

در انتظار از دست دادن زمان است

دکمه های پیراهن شیشه ایش

همه به در چوبی خانه ی بی صدایش

وصل می شوند

او اندک اندک

به تصویر حک شده ای

بر قاب خالی دیوار تبدیل می شود

دستانش

از دنیای تصاویر و حوادث

سخنها دارند

هر چینی بر حاشیه ی لبانش

از درد عشق خاموش مانده ای

قصه می گوید

و سرش بین دو در فریاد می زند

که چقدر تنهاست

باد ارام گرمی

در رگهایش زوزه می کشد

او باران است

می بارد

در ژرفای

زمان های از دست داده

ناگاه دکمه های لباسش

از در چوبی

باز شدند

کبوتر سپیدی

او را باخود برد

کبوتر سپیدی

که بالهایش طرح گل یاس

بر خواب جاودان او بودند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.