نگاهی به جنبش روایتگری علیه آزار جنسی
«این جدال نه آسان است»: نگاهی به جنبش روایتگری علیه آزار جنسی و جایگیری فیگور فمینیست در مناسبات جنسیتی آن
المیرا بهمنی
در این چهار سالی که از فراگیری جنبش روایتگری علیه آزار جنسی در ایران میگذرد فعالان فمینیست متون بسیاری منتشر کردند که به فرهنگ تجاوز، معنای آزار جنسی، نحوه مواجهه با بازماندهٔ آزار و اشکال ممکن تسهیلگری میپرداخت. متون آنان در دو سال اول پس از جنبش به فراگیر شدن گفتمانی منجر شد که بسیاری از بازماندگان را برای اولین بار با واقعیت تلخ تجربهشان روبرو کرد. پیش از جنبش روایتگری برای بسیاری زبانی برای مفهومپردازی تجربیاتی که از سر گذرانده بودند وجود نداشت. قربانینکوهی، هیمپاتی[۱]، فریب، گسلایت، معنای رضایت، ابعاد خشونت جنسی، تجربهگرایی جنسی و بیشجنسی کردن فضا همگی به ادبیات فمینیستی وارد یا اگر از پیش وجود داشت بیش از پیش بسط داده شد. مفاهیمی که نسبت وثیقی با فرهنگ، سیاست، جامعه، قانون و بهطور کلی نظم جنسیتی موجود دارند. اینها بهعلاوه شیوه مواجهه با راوی آزار و متهم به آزارگری و عوامل زمینهای وقوع آزار جنسی همگی تا زمانی که مردسالاری نفس میکشد ارزش گفتن و بازاندیشیدن دارند. بهعلاوه هر جنبشی میبایست در هر گامی که برمیدارد بایستد و به تأمل نگاهی به عقب بیاندازد و ببیند که مسیرش را چگونه آمده و از این به بعد چه باید بکند، کجا را میتواند تغییر دهد و کدام دگردیسیها از دستش خارجاند؟ در یک کلام باید بتواند دائم به خود بازبنگرد و آماده نقد درونی و بیرونی باشد.
آنچه که بنا دارم در اینجا بر آن دست بگذارم هیچکدام این مفاهیم، موقعیتها و نقدها نیست. قصد دارم به یک نقطهکور، یا بهتر بگویم یک نقطه اتصال نامرئیشده، بپردازم که در فراز و نشیبهای جنبش روایتگری همواره حضوری فعال داشت اما هرگز به تفصیل درباره آن حرف زده نشد، فیگوری که دائم دهان به توصیفش گشوده میشود اما از میان اینهمه درنهایت مشخص نیست که وصف چه میرود: فعالان جنبش زنان*. [۲]بنابراین در متن پیشرو تلاش خواهم کرد که با مروری اجمالی بر جنبش روایتگری آزار جنسی در ایران به برخی از نقدهای پرتکرار به زنان فعال در این جنبش برگردم، مفروضات این نقدها را بکاوم و درنهایت نقشهای اولیه ترسیم کنم از شیوه جایگیری کنشگران زنی که در جنبش روایتگری فعالیت میکردند. منظورم از کنشگر در اینجا فرد خاصی نیست. میخواهم تلاش کنم که شناختم را در پرانتز بگذارم تا درنهایت اندک روشن شود که در میانه جنبش روایتگری علیه آزار جنسی آنکه «فعال میتو» میخواندنداش که بود و تحت چه شرایطی ظهور کرد؟شاید باید بر این نکته تاکید کنم بهواسطه همین رویکردم است که این متن به هیچوجه نقدی درونی به جنبش زنان و یا جنبش روایتگری نیست. برعکس بهعنوان یکی از اعضای جوانتر این جنبش قصد دارم نسبت جامعه با این فیگور را بیشتر روشن کنم.
چهار سال از جنبش روایتگری علیه آزار جنسی میگذرد. جنبشی که بسیاری را همبسته کرد و همزمان بسیاری دیگر را در مقابل یکدیگر قرارداد. برخی آن را تولد دوبارهٔ جنبش زنان و بعضی دیگر انحرافی در آن میدانستند. رویکرد ما به جنبش روایتگری هر چه که باشد به استناد متون بسیار میدانیم که مبارزه با خشونت جنسی و رویتپذیر کردن ابعاد این خشونت جزو اولین دستورکارهای فمینیستها در سراسر جهان بوده است و جنبش منهم نیز از همان ابتدا بر شانههای جنبشهای ضدخشونت جنسی ایستاده بود. ایستادنی که گاه مصممانه و با سری افراشته بود و گاه متزلزل و مردد.
اما برای شروع بحثم چارهای ندارم جز آنکه نقطه عزیمتی قراردادی برای این جنبش در ایران درنظر بگیرم. برای اینکار شاید بهتر باشد لحظهٔ خوانده شدن گسترده روایتهای خشونت جنسی را آغاز جنبش روایتگری قرار دهیم؛ لحظهای معین از تاریخ روایتگری علیه آزار که فعالیتهای محلیتر و کوچکتر فمینیستی و متون نوشته شده حول خشونت جنسی را از سطح انتزاعی زبان خارج و وارد مقابله مادی با مردسالاری کرد. گروههای زنان در دهههای پیش از کردستان تا تهران، از مشهد تا رشت و از تبریز تا خرمآباد به مقابله با خشونت جنسی میپرداختند اما گفتمانسازی گسترده علیه خشونت جنسی و جلب توجه همگانی به یکی از مهمترین ابعاد این خشونت در زمانی اتفاق افتاد که روایتهای خشونت جنسی «دست به دست» میشد. در اینجا از دستبهدست شدن معنایی دوگانه مدنظر دارم. مرادم از دست به دست شدن هم معنای چرخیدن روایت و بارها خوانده شدن آن است و هم معنای کنایی تردید کردن و کوتاهی کردن را در خود دارد. حتی فکر میکنم تاکید بر دو وجهی بودن این عبارت میتواند مواجههٔ دوگانهای را که حول آزار جنسی در جامعه ایران جریان داشت بهتر روشن کند. مواجههای از یک سو چنان شگفت و رادیکال که توانست در مدتی کوتاه به گسترش گفتمان فمینیستی خشونت کمک کند و از سوی دیگر چنان خصمانه و سلبی که بخش اعظم شور و فعالیتی که از پس این جنبش برآمده بود را بلعید.
وقتی از جنبش اجتماعی حرف میزنیم شاید بهنظر مسخره بیاید که بهدنبال نقطه آغاز آن بگردیم. چه جنبشهای اجتماعی بر شانه مجموعهای از عوامل و شرایط پیشینی ایستادهاند و مبارزه با خشونت جنسی در جنبش زنان ایران نیز سابقهای طولانی و اتفاقا غیرمرکرگزا و متکثر دارد.[۳] اما اگر بتوانیم لحظهٔ خشونت خواندن آنچه که پیش از این شیطنت، شوخی، سهو یا بیماری دانسته میشد را یکی از نقطههای آغاز جنبش روایتگری بدانیم آنگاه شاید بتوانیم بحث را منسجمتر آغاز کنیم. در مرداد ۱۳۹۹ کاربری به نام ِامانل در شبکه اجتماعی توییتر[۴] به مخاطبان مردش توصیه کرد که در قرار اول زن را بدون اجازه ببوسند و اگر معترض شد با گفتن چند جمله ساده به راحتی میتوان او را به رختخواب کشاند.[۵] توییت فراخوانی بود خطاب به مردانی که بالاخره نمیدانستند برای بوسیدن هم باید از زن اجازه گرفت و یا «از نگاه خواند» و تیری در تاریکی زد. دعوتی به نادیده گرفتن اعتراض زن و لبیک پیشآگاهانهای به شعار «نو مینز هزار تا چیز» از یک هنرمند سرشناس که چند ماه بعد بسیار مناقشهبرانگیز شد.
در واکنشهای گسترده به اظهارنظر امانل بود که چندین کاربر زن روایتهایی از خشونت جنسی او علیه خودشان نوشتند. روایتهای متعدد کابران مختلف از تجربه خشونت جنسی منتشر میشد. کمی بعد چندین روایت تجاوز از کیوان اماموردی منتشر و چند روایت آزار از سالهای قبل از نو بازگو شدند. انجمن جامعهشناسی در شهریور ۱۳۹۹ پس از بررسی اتهامهای آزار یکی از اعضایش او را از عضویت در انجمن و یک گروه جامعهشناسی اخراج کرد و دیگر نهادهای مدنی و قانونی را دعوت به اتخاذ رویکردی مشابه کرد.[۶] این اولین بار بود که رویکرد انتقادی به مساله آزار جنسی در فضای فارسی به طور گسترده از سمت جامعه مطرح و هشتگهای #تجاوز_جنسی و #نه_یعنی_نه جزو پربسامدترین هشتگها میشد.
بخش اعظم این گفتگوهای انتقادی و منازعات بر سر مفاهیم خشونت جنسی در فضای مجازی مطرح میشد. اغلب روایتها در همینفضا و در حسابهای کاربری شخصی راویان منتشر میشدند و کاربران از منظرهای مختلف- گاه همدلانه و گاه پرخشونت- تفاسیر متفاوتی بر آن بار میکردند. هر بار نیز از خلال همین مناقشات نوری بر نقطهای مبهم در گستره گفتمانی روایتگری علیه آزار جنسی تابیده میشد. مانند هر گفتمان دیگری جنبش روایتگری نیز زبان خود را میساخت و از خلال زبانورزیهایش شیوههای جدیدتر و بدیعتر اندیشیدن را ممکن میکرد. پس از خواندن روایتها بسیاری برای اولین بار فهمیده بودند آنچه که قبلتر «تجربهگرایی جنسی» و «شیطنت» میخواندند آزار، خشونت و سلب عاملیت بوده و بسیاری دیگر با شوک مواجهه با خشونت نهفته در جمعهای دوستی و روابط عاشقانه روبرو شدند.
جنبش روایتگری، دست کم در ماههای اولیهاش، توانست شکلی ازهمبستگی میان هزاران آزاردیده خاموش یا آشکار ایجاد کند و چنان گسترهای از خشونتهای پیدا و پنهان علیه زنان را نشان دهد که پر بیراه نیست اگر آن را شکلی از اعلان جنگ علیه خشونت مردسالارانه ببینیم که رعشه بر تن آزارگران میانداخت. زنانی که در مقابل خشونتگران و حامیانشان ایستاده بودند نه صرفا کنشگران اجتماعی و نخبگان علوم انسانی و اصحاب رسانه که نوجوانها یا زنان جوانی مشغول به کار در کافهها و رستورانها را شامل میشدند که گاه در تقاطع ستمهای طبقاتی و جنسیتی ممکن بود شناخت چندانی هم از فمینیسم یا خوشبینی خاصی به آن نداشته باشند اما با خواندن روایتهای مشابه در فضای مجازی میدیدند که کارفرما یا همکاران و مشتریان همان الگوهای آزارگرانه را تکرار میکنند.[۷] همزمان با افزایش همدلیهای زنانه شکلی از مقاومت و خشم مردسالار علیه روایتگریها در حال نضج بود. عجیب هم نیست. اگر در نظر بگیریم که جنبش روایتگری چه خدشهای بر میل مردانه، قدرت مردانه و روند تولید دانش مردسالارانه انداخت دیگر مقاومت جمع دلواپسان در مقابل روایتها کاملا معنادار میشود. همین دلنگرانیها گواهی است بر اینکه جنبشی با بستری چنان مجازی تا چه حد توانست از زندگی «واقعی» سرچشمه بگیرد و تا کجا به آن رخنه کرده بود.
اما فمینیستها در کجای این ماجرا قرار داشتند؟ مسلما در میانه هر خیزش فراگیری این پرسش پیش کشیده میشود که کنشگران آن گروه اجتماعی در کدام قسمت از میدان جنبش ایستادهاند. از قضا جنبش روایتگری پیچیدهگیهای جدیدتری به ابعاد کنشگری در جنبش زنان افزود. چالشهایی مثل خلاء قانونی، تهدیدهای امنیتی، تنهایی و آسیبپذیری راویان و ناآگاهی، و یا خشم و مقاومت جامعه مردسالار همیشه در مقابل جنبش زنان وجود داشت و کنشگرانی که در جنبش روایتگری فعالیت میکردند نیز طبق دانش و تجربههای پیشینی، خود را برای آن آماده کرده بودند. اما چالشها و پیچیدگیهای جنبش روایتگری چند نکته در خود داشتند. یکی اینکه روایتها معمولا بهصورت ناشناس منتشر میشد و یا راوی برای جلوگیری از افشای هویتش ناچار بود بخشهایی از روایت را حذف کند و گاه برای دیدهشدن روایتش پشت نام تسهیلگر یا صفحه فمینیستی بایستد تا صدایش شنیده یا به رسمیت شناخته شود. دیگر اینکه جنبش روایتگری در سراسر دنیا جنبشی نوپا بود و اولین بار بود که بسیاری از بحثها بر سر خلاء قانونی، روشهای فمینیستی راستیآزمایی، حدود عاملیت زن، مرزهای لاس جنسی، معنای رضایت و ابعاد آزار جنسی چنین فراگیر به بحث گذاشته یا به مرحله اجرا درآمده بود. بسیاری از کنشگران و راویان در ایران مثل همهجای دنیا (البته با سختی و تنهاییایی یه مراتب بیشتر) در حال آزمون و خطا بودند.[۸]درنهایت شاید مهمترین پیچیدگی جنبش روایتگری این بود که اینبار پای مرد بیشتر از همیشه به میدان کشیده شده بود. مرد نه درمعنای کلی و غیر قابل ارجاع که همواره پای ثابت تحلیلهای فمینیستی است، بلکه به مثابهٔ فردی مشخص و اغلب خوشنام.
بحث جنبشهای اجتماعی که میشود ناگزیر باید به نقش آن عده که «نماینده» خوانده میشوند یا در مقام کنشگر دارای شکلی از نمایندگی شدهاند نیز پرداخت. برخی معتقدند که وقتی جنبشی سربرمیآورد ذکر مکرر نام فعالان جنبش و تکرار مداوم نقش آنان در گسترش حساسیت نسبت به ستمی که مردم علیهاش ایستادهاند راه بادیه است. نگرانیشان هم این است که نام بردن از فعالان و بازنمایی «بیش از حد» تاثیر آنان پیشزمینهٔ سلبریتیپروری و سند زدن دستاوردهای جنبشی مردمی به نام معدود افراد صاحبنامی باشد که با کمترین هزینه، بیشترین سود را میبرند. نگرانی عجیبی نیست، بهخصوص اگر به تاثیر مفتسواران[۹]در جنبشهای اجتماعی بیاندیشیم. با اینحال این نقدی است که همه در آن یدی طولا دارند و از فرط تکرار از معنایش تهی شده است. من ترجیح میدهم علیرغم برخی همدلیهایم با این نگرش کمی از آن فراتر بروم تا شاید بتوانم از خلال نقدِ برخی از نقدهای تکرار شونده به جنبشِ روایتگری، کمی بر خود جنبش تامل کنم. مدعای اولیهام هم در اینجا این است که برای خوانش نقدهایی که به این جنبش شده است چارهای نداریم جز اینکه به سراغ «فمینیستها» برویم و آنچه که هر دم به آنان نسبت داده میشد را مرور کنیم: زنانی که تلاش میکردند جنبش را به نام خودشان بزنند. کسانی که «میتو» را تبدیل به کسب و کار کرده بودند. زنانی که جنبش را به انحراف کشاندند. زنانی که تشنه توجهاند. زنانی که انتقامهای شخصی خودشان را به نام روایت منتشر میکردند. زنانی که فانتزیهای جنسیشان را به نام روایت بیرون میدادند. زنانی که خواسته یا ناخواسته تبدیل به مهرههای امنیتی برای آسیبزدن به مردان فعال سیاسی شدهاند. زنانی که خودشان قلدر و مردصفت هستند. زنانی که از مردان کینه بهدل دارند. زنانی که نوچههایشان را به روایتساختن تهییج میکردند. زنانی که کارشان «تولید روایت» است. زنانی که دزد جنبش مردمیاند.
این فهرست را میتوانم چند پاراگراف دیگر ادامه دهم و برای همه آنها هم شاهدهایی از خاطرات شخصی تا یادداشتها و نظرات مکتوب دیگران بیاورم. اما اجازه دهید از آن بگذرم و فرض بگیرم که خوانندگان این متن دستکم بخشی از این جملات را اینجا و آنجا شنیدهاند. بیایید از خلال این توصیفها بر نقش متناقض «زن کنشگر» تامل کنیم. در میانه توصیفهای ضد و نقیضی که بر این فیگور بار میشد و شمایل آن را میساخت، دال زن کنشگر وسعتی چنان دربرگیرنده پیدا کرد که دیگر نمیتوان فهمید دقیقا به چه چیز و به چه کسانی ارجاع دارد. کمکم در میانه فحاشیها و انتظارات و پرسشهای ناتمام شبحی اسطورهای بر پیکر این فیگور نشست. منظورم از اسطوره شیوهای است از اندیشیدن که خود را تنها از طریق مفروضات از پیش موجود و قطعی با منشئی نامشخص تعریف میکند و از همینرو مفهومپردازیاش هربار ناممکنتر میشود. چنانکه هر چه بیشتر از آن حرف زده شود شناختش نیز مشکلتر، ریشه انتقادها به آن ناپیداتر و همزمان باور به درستی این گزارههای پرنفرت نیز متقنتر میشود. او میتوانست هم ناجی جنبش باشد هم کشنده آن. همچنان که بسیاری تلاش میکردند نقش او را در جنبش کوچک و جزئی بدانند تمام شکستهای و چالشهای جنبش هم بر گردن او میافتاد. همزمان که بسیاری دلواپس دزدیدهشدن جنبش به دست این زن بودند از ناتوانی او در مدیریت آن هم شکایت داشتند. همزمان که نگران بودند مبادا در روند مکتوبشدن روایتگری عاملیت راوی را از او بگیرد، از اینکه آزاردیده در لحظه تجربه خشونت بهقدرکافی عاملیت نداشته عصبانی بودند. جامعه خشمگین، مضطرب و پر از پرسش بود و هیچ پاسخ یا راهحل عاجلی پیش پای خود نمیدید. هر چه میکرد و به هر ارعابی متوسل میشد دستش به بانیان زباندراز این مهلکه، یعنی راویان، نمیرسید. ناچار تمام خشماش معطوف به کسانی میشد که در میانه میدان ایستاده و بهجای آنان رویتپذیر شده بودند.
از خلال همین روایتگریها بود که سرانجام نام برخی از مردان خوشنام نیز به میان آمد و دوراهی صیانت از «آبرو»ی متهم یا حمایت از راوی آزار به بحثهای گوناگونی دامن زد. نام هر مرد پس از دیگری میآمد و هر بار دو جبهه در دفاع از او یا در مقابلش صف میکشید. همینجا بود که بحثهایی چون شیوههای راستیآزمایی و حد و حدود هزینه اجتماعی آزارگر بیش از پیش مطرح شد. همزمان نامآوردن از آزارگران توجه همگانی را بهشکلی بیسابقه نسبت به این جنبش جلب کرده بود و روایتهای آزار افراد دارای نام با توجهی بیشتر دنبال میشدند. کار به جایی رسید که برخی مخاطبان زیر پست گروههایی که روایتها را بدون نام یا با حروف اختصاری منتشر میکردند درخواست افشای نام داشتند. بارها پیش آمده بود که کنشگران بابت عدم افشای نام کامل آزارگر با اتهام همدستی با آزارگر روبرو شوند.[۱۰] برخی بیانیهای برای توضیح موضع خود منتشر کردند[۱۱] و برخی در مصاحبههای مختلف به تردیدهای فمینیستی حول نام آوردن و تهدیدهای که از قِبل آن متوجه بقای سازمانهای فمینیستی میشد اشاره داشتند[۱۲]. هر چه که بود عطش جامعه به نام هر روز بیشتر از قبل میشد. بهطوری که روایتهای بینام دیگر چندان با استقبال عمومی روبرو نمیشد. هر بار که نام مردی طنین میانداخت جماعتی از مخاطبان تشنهلب بسیج میشد تا روایتها را موشکافی کند ،انسجام منطقی آن را بسنجد و سپس منتظر نام مردانی دیگر بماند.
درنهایت نامآوردن که به بزرگترین برگ برنده جنبش روایتگری بود همزمان تبدیل به پاشنه آشیل آن شد. اینکار باعث شده بود که راویان جدامانده و بیخبر از هم به یکسانی تجربههایشان پی ببرند و همدیگر را پیدا کنند. نام آوردن بر پایه راستیآزمایی گاه منفعت عمومی بسیاری دارد. برخی از آزارگران دارای قدرت اجتماعی زیاد و مکانهای متعدد برای اعمال خشونت بودند و افشای نامشان توانست از قربانیان باالقوه دیگر محافظت کند. با اینحال هرچند حساسیت عمومی نسبت به روایتگری آزاردیدگان بیش از پیش شده بود اما باز هم آنچه که توجه عمومی را نسبت به روایتها برمیانگیخت نام مردان و رفتارهای جنسی آنان بود. حتی رسانهها نیز تا پیش از «نامیدن» مردان مشهور توجه چندانی به جریان روایتگری نداشتند. نام شخصیتهای سرشناس و بازیگران سینما و تئاتر بود که توجه رسانههای داخلی و خارجی را به جنبش روایتگری جلب مکرد. اما نامآوردن از مردان محبوب آنهم وقتی که آزاردیدگان همچنان گمناماند روایتگری را با موانعی جدی روبرو میسازد و پیشفرض جامعه مبنی بر «توطئه فمینیستها علیه مردان» را قوام میبخشد. زمانی که راوی و متهم هر دو افرادی کمتر شناخته شده هستند شور جمعی برای حمایت از آزارگر به مثابه یک شخص نیز کمتر میشود. توگویی آنهنگام که روایتها همچون داستانهای غمانگیزی از رنج یک زن آسیبدیده و خشونت مردی سنگدل بر او هستند همدلی و غمخواری بسیاری را برمیانگیزد. اما وقتی نام مرد به میان میآید ورق برمیگردد. دیگر او را از خلال نامیدن است که بازمیشناسیم و بر پایه نام است که بر گناه و بیگناهیاش شهادت میدهیم.
رسانهها نیز در حرکتی دوری میل افزاینده جامعه به نامآوردن را تشخیص و سپس پوششی خبری حول همان نام به خورد مخاطبان میدادند. هر چه وسواس نام بیشتر میشد میل به شناخت راوی کاهش مییافت و هر چه نام مرد بزرگتر بود راوی کوچکتر بهنظر میآمد و نامش از اهمیت کمتری برخوردار بود. دیگر اهمیتی نداشت که راوی کیست و چه میکند. او زنی بود مثال هزاران «قربانی» دیگری که طعمه مرد آزارگر شده است. از جایی به بعد روایت او گویی دیگر متعلق به خودش نبود و همه آن را با نام آزارگر میشناختند. مردان تبدیل به پروتاگونیست روایتهای آزار جنسی شده بودند. بیایید لحظهای از خود بپرسیم که وقتی از جنبش روایتگری حرف میزنیم و لحظات تکاندهندهٔ آن را مرور میکنیم اول از همه چه چیز به ذهنمان میآید؟ تکانههای عاطفی و جزئیات روایتی که خواندهایم یا نام مردان آن روایت؟ احتمالا همگی یاد داریم که از جایی به بعد جنبش روایتگری گویی تبدیل به جنبشی برای نام مردان شده بود: روایت از م. روایت از ن. روایت از ک. و تمام آنچه که از راویان، یعنی جنگندگان صف اول جنبش، میدانستیم الحاق موجودیتاش به نام آزارگران بود:راوی م. راوی ن. راوی ک. جالب است که امپراطوری نام مهمترین نقدی است که به جنبش روایتگری در ایران میشود و بانیان این امپراطوری نیز نه جامعه تشنه نام بلکه زنانی دانسته میشوند که پلتفرمی برای انتشار روایت فراهم میکردند و یا «از پشت پرده» به راویان مشاورهای پنهانی میدادند.
قصدم از توصیف موقعیت ترسیم شرایطی است که جنبش روایتگری در ایران را به جایی رساند که شاهدش بودیم. فعلا و در این متن بهخصوص مساله من این نیست که نام آوردن خوب است یا بد. این پرسش در جایی دیگر میتواند بسیار مهم باشد و طرفداران هر موضع ساعتها به بحث بر سر آن خواهند نشست. مساله من در اینجا آن بافت اجتماعی و شرایط امکانی است که جنبش روایتگری را بیش از پیش به سمت نامآوردن میکشاند و پرسش اساسیام این است که چه شد مسببان اصلی این مسیر «انحرافی» نه جامعه و عطشاش برای دانستن نام مردان که زنان کنشگر دانسته شدند؟ بهعبارت دیگر هر چند در درون جنبش فمینیستی بر سر نامآوردن یا نیاوردن دو گفتمان وجود داشت اما آنچه که جنبش روایتگری را به سمت هر چه بیشتر خوانده شدن روایتها میبرد نه گفتمان فمینیستی در جامعه و نه حدود خشونت ترسیم شده در روایت، بلکه نام مردان متهم به آزار و شور و شوقی بود که برای عموم برمیانگیخت. روایتهای صاحب نام از آن جهت بیشتر خوانده میشد که میل جامعه به رسوا ساختن یک فرد و سپس اعاده حیثیت از او بر میل به شناخت ابعاد خشونت جنسی پیشی میگرفت.
شاید حالا کمی واضح شده باشد که قصدم از این زمینهچینیها چیست. نمیخواهم کنشگران و راویان را منفک و تاثیر ناپذیر از جامعه بخوانم. اما فکر میکنم لازم است در لحظه تحلیل ستم تمایزهایی میان گروههای ذینفع از سیستمهای سلطه و افراد تحت ستم داشته باشیم. باید بتوانیم میان عاملیت آنان که زبان گشودهاند یا به میدان مبارزه آمدهاند با آنان که با سنگ و تخممرغ پلاسیده در پشت منتظر حمله و فحاشی به آناناند خط تمایزی بکشیم. باید بتوانیم بین فشارهای ساختاری و جوانههای عاملیت از دل ساختار ( با وجود تمام رنگ و بویی که از آن گرفته) تفاوت قائل شویم چراکه در غیر اینصورت تحلیل هرجنبشی ناممکن است.
با اینحال تمام خطوط تمایز چنین آسان کشیده نمیشوند. نبود قوانین حمایتی از آزاردیدگان، ناممکنی سازماندهی فمینیستی برای حمایت از راویان در داخل ایران، سایه تهدیدات قانونی و امنیتی بر سر فعالان، تشنگی مخاطبان برای دانستن نام مردان آزارگر و همزمان هزینههای فردی و اجتماعی نام آوردن همگی بر دوگانه دیگر و از پیش موجودی در جنبش فمینیستی افزود: دوگانه فعال داخلی-فعال خارجنشین.
جو فریمن در مقاله استبداد بیساختاری به فیگور مهمی در جنبش زنان اشاره میکند که احضارش در اینجا میتواند بینشدهنده باشد. او از فیگوری بهنام ستاره نام میبرد و منظورش آن عضو از جنبش زنان است که به دلایلی بیشتر مورد توجه رسانهها قرار گرفته است. برخلاف تحلیلهای جنسیتزدهای که ایجاد فیگور ستاره را معلول تلاشهای رقتبار چند زن برای جلب توجه و کسب تریبون میدانند، فریمن بهجای تمرکز بر شخصیتشناسی و تلاش برای دستیازیدن به نیت افراد، بستری را میکاود که منجر به جلب توجه رسانهها به این زنان شده است.[۱۳] توجه رسانهها خواسته یا ناخواسته آنان را تبدیل به «نمایندگان» جنبش زنان میکند و رفته رفته دستاوردها و شکستهای جنبش به نام این زنان نوشته میشود. بنابراین مساله این نیست که آیا این زنان واقعا نمایندگان جنبش هستند یا نه، مساله این است که جامعه آنکسی را نماینده میداند که رویتپذیر شده است . با توجه به دوگانه فعال داخلی-فعال خارجنشین پرواضح است که نمایندگان منتخب رسانهها از آن دستهای انتخاب میشوند که هزینه امنیتی کمتری میدهند. همانطور که فریمن میگوید حتی اگر این زنان هر روز در بوق و کرنا اعلام کنند که نه نماینده جنبش بلکه نماینده خودشاناند باز هم تغییری در اصل بازنمایی ایجاد نمیشود. واقعیت این است که آنان هر چه بیشتر رویتپذیر شوند فاصلهشان با دیگر اعضای جنبش بیشتر میشود. نتیجه این روند را فریمن به تلخی تصویر میکند: توجه بیشتر رسانهها طرد شدن از سوی سایر اعضای جنبش را به دنبال دارد. درنهایت نهتنها این «ستاره»ها خاموش شده و منزوی میشوند بلکه جنبش نیز نمیتواند از قابلیتهای آنان استفاده ببرد.
بحث دربارهٔ دوگانه فعال داخل-فعال خارجنشین در فضای سیاسی و روشنفکری ما بسیار گسترده و پیچیده است و اینجا قصد ندارم به آن وارد شوم. تنها میخواهم بر این نکته تاکید کنم که وقتی از «انحصار» جنبش حرف میزنیم باید بتوانیم وزن عامل ماجرا، یعنی به انحصار درآورنده، را بسیار بیشتر از تعین بافت اجتماعی و سیاسی جنبش بدانیم. منکر این نیستم که هر جنبشی مفتسواران خودش را دارد یا اینکه خطاهای فردی در کنشگریهای یک جنبشِ در تنگنا تا چه حد در آیندهٔ نزدیک جنبش تاثیر میگذارد، اما بعید میدانم هیچ عقل سلیمی بتواند وضعیت اسفبار فعالیت در خارج را بدون تحلیل تنگای داخلی و تاثیر بسیار عظیم این تنگا بر تمام میدانهای دیگر فعالیت، پیش ببرد. این عرصه تنگ داخل است که شکاف درونی جنبشها را بیش از پیش میکند و این شکاف درونی است که با بیشتر کردن فاصلههای گفتمانی و امکانات اجرایی، جنبش را تکهپاره میکند و از درون میپوساند.
در میانهٔ این اوضاع درهمپیچیده است که شمایل اسطورهای فمینیست هر بار به میانه جنبش میآید. او مسئول رسیدگی به سلامت روان راویان است اما هرگز معلوم نیست که خود از چه وضعیت روانیای برخوردار است. با نامش سپر راویان در مقابل تهدیدهای قانونی و خشونتهای آزارگر است اما مشخص نیست چه کسی حامی اوست. از او انتظار میرود که همچون معلم آموزشدهنده، همچون روانشناس تسکیندهنده، همچون کنشگر آگاهیدهنده و همچون روشنفکر نویسنده باشد. همزمان که قرار بود میانجی راوی و منتقلکننده حرفهای او به جامعه باقی بماند هدف فحاشیها و تهدیدهای روزمره میشد. همزمان که متهم به قیممآبی نسبت به راویان بود بابت عدم حمایت کافی از راوی توبیخ میشد. همگی مترصد بودند که از میان مردان اطراف او کسی روایت آزار جنسی منتشر کند و جالب آنکه هربار روایتی از مردی روشنفکر منتشر میشد این زنان کنشگر اطراف او بودند که بابت بیکفایتی و یا «همدستی» با آزارگر مورد فحاشی قرار میگرفتند. گویی پرسش این نبود که چه شکلی از مردانگی توانسته حتی از میان برخوردارترین مردان روشنفکر و «برابریخواه» متجاوز بسازد. بهجای آن هم و غم منتقدان بر این بود که میزان «آشنایی» فمینستها با متجاوزان را بفهمند. درنهایت زن فمینیست گویی همهچیز بود و هیچ چیز نبود. کمتر مردی در این جنبش زبان به روایت گشود اما یکی از مکررترین نقدها به جنبش روایتگری ( و فعالان آن) این بود که «روایت مردان را منتشر نمیکنند». فیگور فمینیست در نقشهمهکس میرفت اما هرگز کسی نفهمید که او دقیقا کیست.
شاید این اشاره پر بیراه نباشد که در تمام چهار سالی که متون منتشرشده حول جنبش روایتگری را میخواندم هرگز حتی یک متن هم ندیدم که به سلامت روان فمینیستها در میانه جنبش روایتگری و شیوههای مراقبت از خود در روند تسهیلگری بپردازد. انسانیتزدایی از آنها در روند جنبش روایتگری چنان موفقیتآمیز پیش رفت که حتی آنان نیز فضایی برای ابراز «خود» نمیدیدند. مرادم نه اگوسنتریسم[۱۴] که یک «خود» جنبشی و تا حدی مشترک است. فکر کردن به این «خود»است که میتواند متضمن اندیشیدن به جنبش و سنجش فراز و نشیبهای کنشگری در آن باشد و تنها بازنگری بر این «خود» است که فمینیسم را از صلبی اسطورهوار تحمیلیاش بازمیدارد. در جنبش روایتگری شکلی از «شرم زنانه» برای پنهان کردن خواست و هرچه نامرئیتر ساختن خود بر کنشگران فمینیست تحمیل میشد که از آنان میخواست همچنان که بار خشونت جامعه را به آرامی بر دوش میکشند خاموش بمانند و هیاهو نکنند. متواضعانه ببخشند و آموزش دهند اما هرگز رویتپذیر نشوند. طلب همدلی نداشته باشند اما طلبکاری جامعه را بر او ببخشایند. تمام امکانهای مادی سازماندهی را از دست بدهند اما همچنان معلمان ابدی جامعه باقی بمانند. در یک کلام همچون فیگور تاریخی مادر دلسوز و فداکاری باشند که هر کس حسرت حضور آن را در خانهاش دارد: مادری خاموش و مقاوم و ایثارگر که خرابیهایی بهجامانده از کودکانش را مرتب میکند و بزرگترین تکلیفاش حفظ امنیت روانی خانواده-جامعه است.
.
[۱] – Himpathy
[2] – در سراسر این متن اشارهام به معنای چتری زن و همه هویتهایی است که خود را زن میدانند
[۳] – «پیشروی در مسیری ناهموار»، دلارام علی، در «همصدایی علیه سکوت»، دیدهبان آزار، ص۶
[۴] – https://web.archive.org/web/20200806110817/https://twitter.com/emovm/status/1291330056493572096
[5] – این یادآوری را مدیون یکی از دوستان فعالم در جنبش روایتگری هستم که بنا به دلایلی از آوردن نامش معذورم
[۶] https://ensafnews.com/257243/
[7] – برای خواندن روایتهای آزار جنسی در کافهها رجوع کنید به «گزارشی درباره خشونت جنسی رایج در کافهها»، الهه محمدی، دیدهبان آزار
[۸] – «همصدایی علیه آزار»، ۲۴-۳۵
[۹] – Freeriders
[10] – همصدایی علیه سکوت، ص ۲۶و ۲۷
[۱۱] – همان
[۱۲] – Saba Afghah, “Sexual violence in an ecperience thet binds us together”, p 45-47, پایاننامه کارشناسی ارشد
[۱۳] – https://www.jofreeman.com/joreen/trashing.htm
[14] – Egocenterism

![بحث جنبشهای اجتماعی که میشود ناگزیر باید به نقش آن عده که «نماینده» خوانده میشوند یا در مقام کنشگر دارای شکلی از نمایندگی شدهاند نیز پرداخت. برخی معتقدند که وقتی جنبشی سربرمیآورد ذکر مکرر نام فعالان جنبش و تکرار مداوم نقش آنان در گسترش حساسیت نسبت به ستمی که مردم علیهاش ایستادهاند راه بادیه است. نگرانیشان هم این است که نام بردن از فعالان و بازنمایی «بیش از حد» تاثیر آنان پیشزمینهٔ سلبریتیپروری و سند زدن دستاوردهای جنبشی مردمی به نام معدود افراد صاحبنامی باشد که با کمترین هزینه، بیشترین سود را میبرند. نگرانی عجیبی نیست، بهخصوص اگر به تاثیر مفتسواران[9]در جنبشهای اجتماعی بیاندیشیم.](https://ir-women.com/wp-content/uploads/2024/12/آزار-جنسی.jpg)