رعنا، روایت سکوت و ایستادگی
سیزده سال بعداز فاجعه، زندگی رعنا دختری که پدرش در دو و نیم سالگی بر صورت او و مادرش اسید پاشید، چگونه میگذرد.

سمیه را اولین بار در بیمارستان طرفه تهران دیدم. شوهرش در اردیبهشت ماه سال ۹۰، دو سال پیش از آن، روی او و دختر دو سال و نیمهاش رعنا اسید پاشیده بود. دو سالی که پس از این حادثه گذشت، جز دوا، درمان، و جراحی نبود، اما هیچیک از آنها به بهبودی منجر نشد. صورت سمیه، که شدیداً با اسید سوخته بود، کاملاً بیشکل شده بود؛ از چشمانش تنها دو حفره باقی مانده بود و لبهای نیمهسوختهاش کج. اسید به تمام جوارح اصلی بدنش آسیب زده بود، اما او تمام تلاشش را میکرد تا زنده بماند؛ تنها به خاطر دو دخترش، رعنا که آن زمان چهار ساله بود و نازنین که شش سال داشت.
آن روزها صورتش را با یک روسری بزرگ میپوشاند. میگفت از سؤالها و نگاههای کنجکاوانه مردم خسته شده است. رعنا، کنارش بود، عروسکش را در آغوش گرفته و ساکت دراز کشیده بود. آن روز به بیمارستان آمده بودند تا سر رعنا برای چندمین بار جراحی شود. اسید چنان پوست سر این کودک را سوزانده بود که درمانش به جراحیهای بیشمار نیاز داشت، جراحیهایی که حتی حالا که رعنا ۱۶ ساله است، همچنان ادامه دارد.
اتاق کوچک بیمارستان طرفه خفه و تاریک بود. باریکههای کمرمق نور، سایههایی بیجان روی تخت رعنا میانداختند. بوی مرکورکروم و سوختگی و درد فضا را آکنده کرده بود. سمیه گوشه پتوی رعنا را فشار میداد و با بغضی سنگین حرف میزد. دختر کوچکش بیحرکت به دیوار زل زده بود.
سمیه خسته بود؛ خسته از سفرهای مداوم بین روستای همتآباد بم و تهران. گفت که هیچ مسافرخانهای در تهران نبوده که در آن ساکن نشده باشد. تصور اینکه با بدنی سوخته و پردرد، ساعاتی طولانی را در اتوبوس طی کند و در مسافرخانههای ارزان قیمت اقامت کنی، آزاردهنده بود.

بعدها هم چند بار او را دیدم. هر بار در بیمارستان یا مسافرخانهای، ضعیفتر از پیش. اما همچنان امیدوار به درمان دخترش. لهجه غلیظ کرمانیاش که با هر بار تکرار جمله «خسته شدم… خیلی زیاد» رنگ غم میگرفت، هنوز در گوشم زنگ میزند. دیگر از درمان خودش ناامید شده بود؛ تنها آرزویش بهبود رعنا بود.
آخرین بار که دیدمش، در خانه کوچکی بود که در تهران اجاره کرده بود؛ خانهای قدیمی در خیابان آزادی که خیرین کمک کرده بودند تا بتواند برای درمان خود و دخترش در تهران اقامت کند. در میان اسبابکشی، با وسایلی که به سادگی زندگیاش میمانست، سمیه خوشحال بود. رعنا مبلهای بنفش را انتخاب کرده بود و وسط هال گذاشته بود. سمیه مدام در خانه راه میرفت و وسایل را جابهجا میکرد، با کمک رعنا که مثل راهنمایی کوچک، همه چیز را به مادرش نشان میداد.
جلوی ما دیگر آن روسری را روی صورت سوختهاش نمیکشید. شاید حس کرده بود در این جمع کوچک، دیگر نیازی به پنهان کردن نیست. خوشحال بود که حالا در تهران میتواند درمان رعنا را راحتتر دنبال کند. در آن روزها واقعا دیگر چندان به خودش اهمیت نمی داد، اما دغدغه رعنا و نازنین همیشه در دلش بود. از رعنا حرف میزد؛ از امید برای بهبودش و از دلتنگی برای نازنین، که در همتآباد با پدر بزرگ و مادربزرگش مانده بود تا مدرسه برود. این فاصله برایشان سخت بود، اما چارهای نبود.
چند ماه بعد، زندگی در همین خانه اجارهای به پایان رسید، نه به انتخاب او، بلکه به حکم سرنوشت. حالش رو به وخامت گذاشت و در بیمارستان لقمان تهران بستری شد. عفونتِ زخمهای ناشی از اسید به ریههایش رسید و پس از چند روز، در نبردی نابرابر، تسلیم شد. سمیه، که چهار سال تمام زخمها و دردها را تاب آورده بود، در ۲۵ فروردینماه نود و چهار در ۳۳ سالگی از دنیا رفت.
رعنا با زخم هایش قد کشیده
چشمم به تابلوهای روی جاده است؛ بم-زاهدان. چند بار این مسیر را طی کرده بود؟ سمیه و رعنایش چند بار از دل این بیابانها گذشتند تا به بیمارستان برسند؟ کرمان، تهران، و مسافرخانههای ناصرخسرو چند بار میزبان زخمهایشان شدند؟ این سوالها مدام در ذهنم میچرخند، مثل چرخهای ماشینی که به سوی همتآباد بم پیش میرود. قلبم در سینه میکوبد. رعنا را که ببینم چه بگویم؟ رعنای بیسمیه… آیا از دلتنگیاش برای مادرش بپرسم؟ نه، بهتر است چیزی نگویم. شاید سکوت بهتر باشد.
بعداز مرگ سمیه
چند سالی از رفتن سمیه گذشته و دخترها حالا با مادربزرگ و پدربزرگشان زندگی میکنند. رعنا قد کشیده و نازنین برای خودش خانمی شده. هر دو مانتوی آبی با مقنعههای سفید به تن دارند. رعنا کلاه سیاه رنگش را، مثل همیشه، زیر مقنعه پوشیده و آن را طوری روی چشمش کشیده که کمتر جلب توجه کند. سه سال از آخرین دیدارمان گذشته است. نازنین، خواهر بزرگتر را بیشتر از تعریفهای مادرش میشناسم؛ از نگرانیهای بیپایان سمیه برای دختری که اغلب تنها بوده. آفتاب تیز پاییز، سایهای بلند بر نخلهای حیاط مدرسه ای انداخته که پا به آن میگذارم؛ در همتآباد بم.
رعنا خودش را در آغوشم میاندازد، هنوز مرا به یاد دارد. از ملاقاتهای بیمارستانیمان گرفته تا آخرین باری که در خانه اجارهایشان در تهران دیدمش. همان خانهای که هیچکداممان دل خوشی از آن نداریم.
مدرسه رعنا
زنگ آخر است. بچهها توی حیاط مدرسه بازی میکنند. رعنا دستم را میگیرد و با همان صدای بچهگانهاش میگوید:
«بیا مدرسهمون رو ببین، کلاسمون رو»
شیارهای سوخته دستش در دستم جا خوش میکنند؛ ردی از گذشتهای که هنوز در تن او حک شده است. رعنا کلاس سوم است و نازنین کلاس پنجم. کنار یلدا، دوست صمیمیاش مینشیند. نازنین روبهرویش است. جای معلم را میگیرم و بچهها با هیجان شعر میخوانند. رعنا هم میخواند:
کودکی با کاغذ قایقی کوچک ساخت،
قایقش را لب رود برد و در آب انداخت
رود آن قایق را برد تا جایی دور،
کودکی نیز آنجا داشت میکرد عبور
ناگهان قایق را بر لب ساحل دید،
ناگهان بر لب او گل شادی رویید
لحظهای قایق را با تعجب نگریست،
گفت پس با من هم یک نفر همبازی است
بچهها دست میزنند و میخندند. همه از هوش و استعداد رعنا تعریف میکنند؛ شاگرد اول است، بهترین در ریاضی. میگویند او و عارف در مدرسه از همه زرنگترند. نازنین اما درسش بهخوبی رعنا نیست، هرچند او هم علاقه زیادی به ریاضی و قرآن دارد.
بچهها میگویند همتآباد فقط دبستان دارد. اگر بخواهند ادامه تحصیل بدهند، باید راهی نظامشهر، بم یا کرمان شوند. با دیدن رعنا، ذهنم سه سال به عقب بازمیگردد، همان دیدار آخر در آن خانه اجارهای خیابان آزادی. سمیه از همهچیز خسته شده بود؛ از جراحیهای بیپایان، از درد، از بیخوابی و زخم. خسته از نگاههای خیره و کنجکاو مردم، از پرسشهای آزاردهندهشان، از دلسوزیهای گاه و بیگاه و ترحمهایی که روحش را میخراشید. اما دلش خوش بود که در تهران میتواند درمان رعنا را راحتتر دنبال کند. انگار خودش هیچ اهمیتی نداشت، تمام نگرانیاش رعنا بود.
معلم بچهها از وضعیت رعنا و نازنین میگوید، از اینکه روحیه رعنا شگفتانگیز است و درسهایش هم عالی. اما ضربه اصلی را نازنین خورده است. توجهها همیشه به سمت رعنا بوده و نازنین گوشهگیر و تنها مانده. معلم با اخمی که میان حرفهایش جاخوش کرده، ادامه میدهد: «داستان مادرشان خیلی دردناک است، اما من بیشتر نگران نازنینم. او خیلی افسرده است. با اینکه از نظر هوشی فوقالعاده است، علاقهای به درس نشان نمیدهد. شاید مشاوره روحی برایش مؤثر باشد. این دختر بزرگتر بوده و همه رنج مادر و خواهرش را از نزدیک دیده است. اما حالا دیگر ظاهر رعنا برای همه عادی شده و دوستش دارند»
خانه رعنا و نازنین درست روبهروی مدرسهشان، مدرسه «سعادتآبادی» قرار دارد. رعنا دستم را محکم گرفته و با لحنی ملتمسانه میگوید: «امشب پیش ما بمون.» نازنین عینکی شده. وقتی از کیفش عینک دور مشکی قشنگی بیرون میآورد و به چشم میزند، میپرسم:
-نازنین، عینکی شدی؟
-عینک مامانمه، یادگار مامانم. از مدرسه که میآم میزنم که نشکنه.
حیاط خانه پر است از درختان نخل. جایی که نازنین و رعنا زیر سایه این نخلها قد میکشند، انگار در دامن طبیعت، هرچند زخمخورده، زیباتر میشوند. رعنا و نازنین، ظریف و شکننده اما پرقدرت. برای ناهار میهمان خانه مادربزرگشان هستیم. من و ابوالفضل، که سالهاست از رعنا عکاسی کرده و قصه قد کشیدن او را به تصویر کشیده. رعنا با چابکی از درخت نخل بالا میرود و با ظرفی پر از خرمای تازه برمیگردد. مادربزرگ به پیشوازمان میآید. رضا مهری، پدربزرگشان، هنوز به خانه نرسیده.
در اتاق کوچکشان، بچهها با شوق لوازمالتحریرهای تازه را ورق میزنند و از تخممرغ شانسی، اسباببازیهای کوچک بیرون میکشند. نازنین با خنده به رعنا میگوید: «من از تو خوششانسترم، دو تا جایزه داشتم!» رعنا شانه بالا میاندازد: «خب چکار کنم که تو خوششانستری.»
دفتر نقاشی رعنا را باز میکنم. در هر صفحه، تصویری از یک دختر نقش بسته است: نازنین. رعنا عاشق خواهرش است. با همان لحن کودکانه و صمیمی میگوید که او را بیشتر از هر کسی در دنیا دوست دارد، حتی از یلدا، دوست صمیمیاش.
در ذهنم، از اتاق کوچک رعنا و نازنین در همتآباد بم، به اتاق تاریک بیمارستان لعنتی میروم. همان اتاق با پنجرههای بستهای که پردههایش اجازه ورود نور را نمیدادند. وقتی پرده را کنار زدم، پرتو نور به اتاق تابید و سمیه هراسان و عصبی گفت: «لطفاً پرده رو کنار نزن.» صدایش لرزان و آمرانه بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود. رعنا قرار بود برای پنجاهمین بار جراحی شود. دکترها در خونش عفونت دیده بودند. سمیه نگران بود، آه میکشید و میگفت که ماههاست نازنین را هم ندیده و دخترش از بس تنها مانده، دق کرده .
رعنا با هیجان صدایم میزند و من را از اعماق افکارم بیرون می کشد: «دلت میخواد باغمون رو ببینی؟» معلوم است که میخواهم. با رعنا و نازنین، در کوچهباغهای پیچدرپیچ روستا قدم میزنیم. کوچهباغهایی که با پرچینهای گلی احاطه شدهاند. سمیه چند بار این مسیر را با بچهها رفته بود؟ یادم میآید از نگاههای خیره مردم و شایعات خسته شده بود.
بچهها باغ نخل پدربزرگشان را نشانم میدهند. رعنا با هیجان از مراحل رسیدن خرماها میگوید: «خرماها اول کوچولو و سبزند، بعد بزرگ میشن و قرمز. بعدش خرما میشن. بعضی قرمزها خراب میشن، چون چیل میشن، یعنی خوب بو داده نشدن .»
رویاهای کودکی
از رؤیاهایشان میشنوم: رعنا دوست دارد دکتر شود و نازنین پلیس. هر دو با شوق میدوند سمت درخت انار گوشه نخلستان که برای خودش گوشه ای جا باز کرده.. انارهای کوچک و سبز را میچینند و با خنده میگویند «نرسیدن اما قشنگن.»
با بچهها قرار خرید فردا را میگذاریم .قرار است به بم برویم، هم برای گردش و هم خرید. رعنا به صورتم نگاه میکند: «میشه پیتزا هم بخوریم؟ آخه نازنین خیلی دوست داره.» از نگاه ها و دست های کوچک شان که در هم گره خورده، پیداست که این دو نه تنها خواهر، بلکه همدم یکدیگرند، در دنیایی که بی رحمی اش بر شانه های کوچک شان سنگینی می کند.
کنار سفره نشستهایم. پدر بزرگ رعنا، رضا مهری از عباس می گوید؛ همان مردی که با اسید دخترش رعنا را سوزاند و زندگی سمیه را از او گرفت. او از هفته ای که قرار است عباس برای آخرین بار محاکمه شود حرف می زند. صدایش بغض آلود است اما قاطع:«نمی دانی، خانواده اش حتی یک بار هم عذرخواهی نکردند.هیج وقت پشیمان نشدند. می ترسم آزادش کنند…»
چشم های خسته اش به رعنا و نازنین است ؛ دو کودکی که برای او تمام دنیا هستند. با صدایی لرزان ادامه می دهد: «این دو تا زندگی من هستند، نمیدانی چقدر از پدرشان بدشان میآید. نمیدانی چقدر دلشان میخواهد اعدام شود. اصلاً منتظرند…» به چهره معصوم دخترها نگاه میکنم به آن همه لطافتشان اینکه هنوز طعم زندگی را نچشیده، آرزوی مرگ پدرشان را داشته باشند؟
پدربزرگ با آن لهجه غلیظ کرمانی و صدایی که تلخی روزهای گذشته در آن موج میزند می گوید:«نمیدانی چقدر آدم ترسناکی است. گفته اگر آزاد بشوم، این بار همه را میکشم. بعد از ازدواج، خانهشان در روستای براوات بود. میخواستند این بلا را سر سمیه بیاورند. اما چون سمیه با بچههایش هفت هشت روز آمدند اینجا، با همدستی برادرش توانستند این کار را بکنند. نمیگذاشت آب خوش از گلوی دخترم پایین برود. قبل از جدا شدن، هر کاری میکرد. دزدی میکرد، کتکش میزد. تا اینکه سمیه گفت میخواهد جدا شود. آن وقت، با سطل اسید آمد و زن و بچه خودش را نابود کرد.»
مادربزرگ با دستانی که بوی محبت میدهد، خورش قیمه را میگذارد جلوی بچهها. اما رعنا و نازنین کم غذا میخورند. انگار اشتهایشان هم زیر سایه این روزهای تلخ کور شده. مادربزرگ آهی میکشد:«این روزها رعنا را بیشتر برای دوا و درمان میبریمش کرمان. نیمی از سرش هنوز مو ندارد. درست است که به کلاهش عادت کرده، اما بزرگ که بشود، حتماً از ما میپرسد چرا من را خوب نکردید. کاش خوب شود… کاش موهای بچهام دربیاید.»
بچهها بالاخره حاضر شدهاند. ذوقزده و پرانرژیاند. نازنین با ذوق لاک ناخنهایش را نشانم میدهد و با آن صدای کوچک و شیرینش میگوید: «لاک بخریم؟ لاک صورتی و ساعت!» ناخنهای کوچکش با لاک قرمز برق میزنند. رعنا اما مخالف است: «نه، مغازه لوازم آرایشی نمیریم.» اما وقتی اصرار نازنین را میبیند، بالاخره کوتاه میآید. رعنا لاک آبی دوست دارد و نازنین صورتی.
در فروشگاه دنیایی از رنگ و زیبایی پیش رویشان است. پیشنهاد میکنم تل بخرند. نازنین آرام در گوشم زمزمه میکند: «آخه رعنا که مو نداره…» حرفش مثل خنجری در دلم فرو میرود. دست و پایم را گم می کنم، عرق سردی بر پیشانیام مینشیند. رعنا که بیخبر از این حرفهاست، باز با لبخندی میپرسد: «بعد از قلعه شادی، پیتزا میخوریم؟ آخه نازنین خیلی دوست داره.»
در راه برگشت به خانه هستیم. شب بر جاده سایه انداخته. نازنین در آغوشم به خواب عمیقی فرورفته. رعنا غر میزند: «گرفته خوابیده، انگار چند روزه نخوابیده که اینجوری غش کرده!» خودش اما صاف و محکم نشسته و به تاریکی جاده چشم دوخته. چند دقیقهای میگذرد تا با صدایی آرام اما جدی میگوید: «اینجا باید صلوات بفرستید. بهشت زهراست. سمیه مامانم اینجا دفن است.»
دلم میگیرد.. روز قبل سر مزارش رفته بودم. نگاهی به قبرستان تاریک و وهمناک میاندازم. سکوت جاده سنگینتر میشود. چند دقیقه دیگر به خانه میرسیم. رعنا و نازنین به زودی از من جدا میشوند. در دلم با سمیه حرف میزنم. انگار هنوز زنده است و با این دخترهای کوچک نفس میکشد. رعنا قد کشیده، نازنین خانمی شده. اما زخمهای گذشته همچنان در زندگیشان جاری است…
اعدام پدر
رعنا و نازنین را از آن روزها ندیدهام،کمی بعد شنیدم که پدرشان، عباس، اعدام شده. پیش از اعدامش بارها با نازنین و رعنا تماس گرفت و از آنها خواست که زندگیش را ببخشند و رضایت بدهند. او از رعنایی که از دو سالگی به خاطر اسیدپاشی همین مرد، همراه مادرش در مسافرخانههای تهران سرگردان بود و بیمارستان خانه اصلیشان شده بود، تقاضای بخشش میکرد. مادرش را که از دست داد، تنها هفت ساله بود و میدانست که پدرش عامل مرگ مادرش است. در نهایت، رعنا و نازنین راضی به بخشش نشدند و عباس اعدام شد.آنها داغ دیگری هم دیدند رضا مهری، پدربزرگشان را هم در دوران کرونا به دلیل عفونت ریه از دست دادند.
رعنا و نازنین هر کدام سرنوشت متفاوتی پیدا کردهاند، رعنا حالا نوجوانی است که روزهایش را میان کتابهای درسی در یک خوابگاه میگذراند.در خوابگاه انجمن خیریه ای در کرمان ساکن است و دانش آموز کلاس دهم است. نازنین خواهرش اما در ۱۷ سالگی ازدواج کرد و اکنون دختر چند ماهه ای دارد به نام ساحل که رعنا عاشقش است.هر چقدر مربی های نازنین تلاش کردند او ادامه تحصیل بدهد موفق نشدند و او با پسردایی ۲۴ ساله اش ازدواج کرد و اکنون در همت آباد بم زندگی می کند.
رعنا اما مسیر زندگی اش بهسادگی زندگی خواهرش نازنین نیست؛ مسیری پیچیدهتر و پر از تلاش را انتخاب کرده. فعلا ازگذشتهاش صدایی نمیشنوی، اما شاید روزی بخواهد خودش قصهاش را تعریف کند. قصهای که هنوز به پایان نرسیده و شاید هر صفحه اش، نشانی از امید یا تردید تازه ای داشته باشد. منتظرم تا او را دوباره ببینم؛ رعنا که هرچند زخمی اما همچنان ایستاده است.


دلیل این اسیدپاشی
چه بود؟
دلیل این اسیدپاشی به سمیه و دخترش
چه بود؟