شرحی بر نه به اعدام و «استثناهایش»
در لزوم «نه» گفتن برابریخواهان به اعدام قاتل الهه حسیننژاد
سپیده جدیری
دادگاه نورنبرگ، که بسیاری از حقوقدانان، احکام صادره در آن را نقطهی گذار از قوانین کلاسیک به قوانین معاصر بینالمللی به شمار میآورند، با هدف محاکمهی قریب به دویست متهم به «جنایت جنگی» یا «جنایت علیه بشریت» تشکیل شد، لیکن از آن میان، تنها ده تن اعدام شدند. اعدامشدگان، بهواقع تفاوتشان با بقیه در این بود که خود بانیِ رخ دادنِ آن جنایات بزرگ بودند، نه اینکه صرفا نقشی در آن بازی کرده باشند.

مخالفت با اعدام، اگر استثنابردار هم میبود، این استثناها را نمیبایست میان انسانهای در حاشیه جستوجو کرد، نه به این دلیل که جنایتکارانِ آن طبقه را مجرم نمیپنداریم، بلکه چون راه حل این معضلِ ریشهای، اعدام نیست. روی این سخن نه با مردمی است که بابت قتل دردناک الهه حسیننژاد، احساساتشان کاملا به حق، جریحهدار شده و نه با خانوادهی او که تالماتشان چنان عمیق و سترگ است که به آنان جز ابراز همدردی، هیچ نشاید گفت. و نه مسلما با حکومتی که اینگونه مجازاتها را به «قانون» تبدیل کرده، چه اصولا ما با چنین حکومتی، سخنی جز اعتراض نداریم و شرح و توضیحی بِدان بدهکار نیستیم. بلکه روی این سخن، با برخی فعالانِ همفکر ماست که بسیار شده که شعار «نه به اعدام» سر داده باشند، آن هم «نهی مطلق به اعدام» -که حتی در مورد اعدام جنایتکاران جنگی و جانیان علیه بشریت نیز صدق میکند- اما اکنون در مورد قاتل الهه، با حمایت غیرمستقیم یا چه بسا مستقیم از اعدامش، استثنا قائل میشوند.
کارل مارکس در مقالهای که بیش از یکصد و هفتاد سال پیش، در باب «مجازات اعدام»[۱] نوشته، گفته است که بر پایهی مستندات فراوان تاریخی، از زمان قابیل تا به این تاریخ، مجازات باعث اصلاح یا متنبه شدنِ جهان نشده است. مارکس در این مقاله، انتقادی تند از نقل قولی از هگل دارد که میگوید: «مجازات، حق مجرم و چیزی است که خود او میخواهد. مجرم، تجاوز به حق دیگری را حق خودش میداند. جنایت او نفی حق است. مجازات، نفی این نفی و از این رو، تاکیدی است بر حق، که به واسطهی ارتکاب جنایت، خود مجرم تقاضای آن را دارد.»
مارکس پس از این ارجاع، «ایدهآلیسم آلمانی» را از آن منظر به چالش میکشد که جایگاه مجرم را به یک انسان آزاد و صاحب اراده ارتقا داده است.
در جامعهای که از اختلاف طبقاتی رنج میبرد، برابری در هیچ زمینهای و حتی در امکان آموزش دیدن، چه برای مجرم و چه برای قربانی وجود ندارد، این یعنی که در جوامع طبقاتی، دسترسی برابر به امکانات آموزشی محقق نمیشود، تا با آموزش دیدنِ اصولی و تضمینکننده دربارهی اینکه بدون ارتکاب جرم، چگونه میتوان زندگی مفید و تامینی داشت، کمتر کسی مرتکب جرم، و با آگاهی از راههای تشخیصِ دامِ مجرمین، کمتر کسی قربانی شود. و به این ترتیب، میزان جرم و جنایت در آن جوامع کاهش یابد.
تبعیض، ذاتِ جوامع طبقاتی است.
حال، در کمال حیرتزدگی، شاهدیم که فعال و روشنفکری که میبایست به چنین ساختار نابرابر و تبعیضآمیزی معترض باشد، نوک پیکان اعتراضش را به سمتی گمراهکننده گرفته است؛ اینکه بیایید قانون پرداخت تفاضل دیه را برای زمانی که مقتول، زن و قاتل، مرد باشد، برداریم تا مردان قاتل نیز بهطور برابر با زنان قاتل اعدام شوند!
اگر چنین قانونی از نظر ما تبعیضآمیز است، آیا راه اعتراض به آن این است که دم به دمِ ساختارهای ناعادلانه بدهیم؟ یا اینکه بگوییم فرقی نمیکند؛ مجازات «اعدام» را نه برای مردان و نه برای زنانِ قاتل نباید جاری کرد، تا اینگونه به برابری در زمینهی قوانین جزایی برسیم. ذهن معترض به تبعیض و نابرابری، اینگونه عمل میکند، نه برعکس.

در پایان، شعری را که در رثای الهه حسیننژاد نوشتهام به مردم داغدار و خانوادهی دردمند او تقدیم میکنم، به امید رسیدن به جامعهای برابر، امن و عاری از تبعیض:
دل به آسمان و دشت زدهاند
دخترانِ در سایه
روزها و شبها میگذرد
تا فاصله بیفتد با عشق
عشق، به حال خود رها
روزها و شبها.
آرزوی دست بردن به شعری سپید را
در سر پروراندم
لباسم سراسر، گلبارانِ سپید شده است
من از حال خود خبر ندارم
تا روزها و شبها.
قلبِ من در فُرقَتِ جانان
قلبِ من در فُرقَتَش است
در نسیم میفِشانَد خود را
تا جاودانگیِ سَحَر
بر فرازِ شبها.
[۱] Capital Punishment, Karl Marx, New-York Daily Tribune, February 17-18 1853, https://www.marxists.org/archive/marx/works/1853/02/18.htm

