دخترکی با چشمان شبتاب
سانیا! ببخش که نتوانستیم دنیای کودکیات را امن کنیم
فریده غائب
کانون زنان ایرانی
نامش سانیاست. دخترکی افغان با صورتی که انگار مهربانیِ خورشید را از پشت مرزها به دل شهر آورده باشد. بیشتر کافههای مرکز شهر، او را میشناسند؛ نه چون مشتریشان است، بلکه چون لبخند کوچکش را لای بستههای جوراب، بهنرمیِ یک شعر، میان میزها پخش میکند. حدود هفت یا هشت ساله است، با دستهایی کوچک اما چابک، که زندگی را مثل جورابهایی که میفروشد، تا میزند و میگذارد کنار لبخند.
گاهی خواهر کوچکترش هم همراهش است. مثل دو پروانه که در هیاهوی شهر، بهدنبال نوری نامرئی میچرخند. سانیا شیرینزبان است، طناز و پُر از پرسشهایی که از دنیایی میآیند که به او، تعلقی ندارد، اما دلش برایش پر میزند؛ دنیای مد، لباسهای رنگی، گوشیهای هوشمند.
هر بار که میآید، صدای نازکش را میشنوم:
«خاله، توی گوگل سرچ کن ببین این لباس رو کجا داره؟»
با دقت به دستانم نگاه میکند که روی صفحه میچرخند، دنبال یک تصویر، یک اسم، یک فروشگاه. میگویم:
«مگه تو مدرسه رفتی که میخوای ببینی چی تایپ میکنم؟»
با اطمینان جواب میدهد:
«آره که باسوادم. دارم میرم مدرسه!»
اما من میدانم. میدانم که نه مداد رنگی دارد، نه نیمکت، نه زنگ تفریح. او مدرسه نرفته، اما شوق یاد گرفتن، در چشمانش مثل شعلهای خاموشنشدنی میدرخشد.
امروز آخرین بار بود که آمد. آمده بود خداحافظی.
گفت برمیگردد به کشورش. کشوری که برایش بیشتر شبیه یک افسانهی تاریک است تا خانهای روشن. هیچ تصویری از آنجا ندارد؛ نه کوچه، نه کلاس، نه بازی. فقط میداند که باید برود، باید ترک کند.
و من، در دل خودم هزار بار گفتم:
ببخش، سانیا…
ببخش که نتوانستیم میزبان خوبی برایت باشیم.
ببخش که نتوانستیم دنیای کودکیات را امن کنیم، حتی آنقدر که مدرسهای داشته باشی، نیمکتی، دوستی، زنگ انشایی.
نمیدانم آنجا که میروی، آیا فرصت نوشتن پیدا میکنی یا نه.
نمیدانم مرزها برایت خانه میسازند یا دیوار؟

