مهاجرت بهمثابه تثبیت دیگری
صدرا عبدالهی
کانون زنان ایرانی
مهاجرت، اغلب بهمثابهی گسست در نظر گرفته میشود؛
گسست از مکان، از تاریخ، از امنیت، از زبان.
اما در سطحی عمیقتر، مهاجرت نه گسست، بلکه افشاگریست.
افشای اینکه تعلق، ساختار است.
افشای اینکه «خانه»، یک قرارداد است، نه یک حق طبیعی.
و مهمتر از همه: افشای سازوکار «دیگریسازی» که همواره در کمین است، اما تنها با ورود مهاجر، خود را علناً نشان میدهد.
در لحظهای که یک پناهجو وارد میشود، سیستم میزبان ناگهان بازتعریف میشود.
مرز، که تا پیش از این غایب بود، حالا حاضر میشود.
مرز نه فقط بهمثابهی خط جغرافیایی، بلکه بهعنوان یک منطق.
پناهجو، حامل چیزی بیش از نیاز است.
او حامل اختلال است.
حامل یادآوری اینکه نظم موجود، همواره شکننده بوده.
او بیرونی نیست؛
او چیزیست که درون را بیثبات میکند.
از اینرو، سیستم دفاع میکند.
نه با استدلال، نه با گفتوگو، بلکه با طرد، با سکوت، با بیاعتباری، با حذف.
مهاجر به جای آنکه در مقام انسانی نیازمند دیده شود، بهمثابهی بار، تهدید، اختلال، یا حتی آلودگی فهم میشود.
و این فهم، فهمی شخصی نیست؛
بلکه یک موقعیت است.
موقعیتی که بر بستر زبان، رسانه، سیاست، و حافظه جمعی نهادینه شده است.
مهاجر، حتی اگر سالها بماند، فرزند بیاورد، مالیات دهد، زبان بلد باشد، هنوز «دیگری» است.
او از درون ساختار حذف میشود، حتی اگر ظاهراً در آن حضور دارد.
شهروند نیست؛ ساکن است.
همزبان نیست؛ گویندهی زبانی دیگر است—حتی وقتی ساکت است، صدایش بیگانه تلقی میشود.
این «دیگری»، حتی زمانیکه خودش نیز زمانی «ما» بوده، بازسازی میشود.
او از مرز گذشته، اما مرز همچنان در او باقی مانده.
مرزی که به جسم، لهجه، رنگ پوست، نام خانوادگی، و گاه حتی به سکوتش چسبیده است.
در این ساختار، دیگر مهم نیست مهاجر کیست.
او دیگر فقط یک هویت نیست، بلکه یک کارکرد است:
کارکردی برای تحکیم «ما» از طریق حذف «او».
او همانقدر که نیازمند کمک است، نیازمند طرد نیز هست—برای آنکه نظم بتواند خود را بازتولید کند.
در ایران، این ساختار بیپرده عمل میکند.
پناهندهای که از جنگ، فقر، مرگ، و ناامنی گریخته، در اینجا نه با امنیت، که با تعلیق مواجه میشود.
نه با همدلی، که با سوءظن.
نه با قانون، که با تبعیضِ قانونیشده.
او نه ساکن است، نه میهمان، نه بیگانه.
او صرفاً “غیرِ ما”ست.
و این غیر، همیشه در معرض اخراج است—اخراج از خاک، از گفتوگو، از حافظه، از همدردی.
مضحکتر آنکه همین «ما»، اغلب خود در جایگاهی مشابه بوده است:
در دورهای دیگر، در سرزمینی دیگر، در تاریخی نهچندان دور.
اما حافظهی جمعی، حافظهی انتخابیست.
فراموشکاری، بخشی از سازوکار هویت است.
همانگونه که مهاجر، باید هر آنچه داشته را پشتسر بگذارد، میزبان نیز هر آنچه بدهکار بوده را.
مهاجرت، در نهایت، نه حرکت از نقطهای به نقطهی دیگر، بلکه بازتابیست از مکانیسمی جهانگیر:
ساختارِ دیگری.
ساختاری که به انسان، تنها تا آنجا حق حیات میدهد که خودش را در قالب «خودی» بازتعریف کند—
و حتی در آنصورت نیز، با تأخیری بیپایان.
شاید پرسش نهایی نه این باشد که چرا با مهاجر چنین میشود،
بلکه این:
چرا بدون حضور مهاجر، ساختار فرو میپاشد؟
شاید ما همیشه نیازمند دیگریایم،
نه برای کمک، بلکه برای آنکه خود را «ما» بخوانیم.
مرداد ۱۴۰۴

