جورج قُرمُز: شَبَحِ اسرارآمیزِ فلسطین

رهام سبحانی*

«بگذار بدنِ غرقه به خونَت

 در آستانۀ خزانِ تلخ

 ناقوس‌ها را

 به صدا درآوَرَد.»

محمود درویش[۱]

رهام سبحانی

درآمد

نوشتن دربارۀ هنرمند و مبارزِ سخت و استواری چون «جورج قُرمُز»، چونان به تصویرکشیدنِ شَبَحی عاصی و خنیاگر، بس دشوار و ناممکن است، چراکه به‌راستی «دود شد و به هوا رفت!»
نامِ او و شراره‌های صدایش به دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی گره خورده است.

هنرمندِ پیشرو و اسرارآمیزی که در مارسِ سالِ ۱۹۴۸ میلادی، در محلۀ مسیحی‌نشینِ «بیت المقدسِ» فلسطین دیده به جهان گشود، و تا کنون هیچ ردّ پایی از او و سرنوشتِ تراژیکش یافت نشده است.
نه گزارشی از رُبایش یا مفقود شدنَش، نه نشانه‌ای از خانواده و رفقا و همکارانَش، و نه اسنادی که بتوان با رؤیتِ آن‌ها، به محلِ اقامت و حتی ثبتِ مرگِ احتمالی‌‌اش دسترسی پیدا کرد. گویی از ابتدا کسی با این نام، در جهان وجود نداشته است!

شاید «جورج قُرمُز» اسمِ رمزی‌ست که او برای خویش برگزیده بود؛ همانگونه که با انتخابِ هوشمندانۀ نامِ یکی از مشهورترین ترانه‌هایش، از هویتِ حقیقی خود چنین پرده برداشته است:

«أنا إسمی شعب فلسطین.»

«نامِ من، خَلقِ فلسطین است.»

جورج، ابتدا نواختنِ گیتار را به‌شیوۀ خودآموز آغاز کرد و پس از چندی با پیوستن به گروهِ موسیقی «البراعم»، به‌معنیِ شکوفه‌ها، به قلمروِ حرفه‌ای موسیقی گام نهاد. البراعم به‌عنوان دومین گروهِ «راک» در فلسطین و نخستین گروهی که ترانه‌های عربی را در ژانری متفاوت و نو اجرا می‌کرد، شناخته می‌شود. او پس از خواندن چند ترانه به زبان انگلیسی، دریافت که باید به زبان مادری‌اش بخواند، و همین امر سبب شد تا بتواند در کسری از زمان با خَلقِ مبارزِ فلسطین، لبنان و سایر مناطقِ تحت سلطۀ هم‌سرنوشت، پیوندی عمیق و ناگسستنی برقرار کند.

جورج قُرمُز طی سفرهای متعددی که به مناطقِ مختلف، از جمله روستاهای فلسطین داشت، توانست ترانه‌ها و ملودی‌های کهنی که در معرضِ فراموشی بودند را گردآوری کرده، و با سویه‌های مدرنِ انقلابی، بازخوانی نماید. ترانه‌های فولکلوری که از مناطقِ «نابلس»، «جنین» و «الخلیل» جمع‌آوری و بازخوانی کرده بود، شهرت زیادی یافته و ماندگار شدند.

همزمان با گسترشِ تجاوزهای اشغالگرانِ اسرائیل و شعله‌ور‌شدنِ آتشِ مبارزاتِ  آزادی‌خواهانِ فلسطین، ادبیات و موسیقی نیز رنگ‌وبوی سیاسی-انقلابی گرفت و به همتِ دو هنرمندِ  فدائیِ پیشرو و رادیکال: «مصطفی الکرد» و «جورج قُرمُز»، فصلِ جدیدی از «هنرِ مقاومت» آغاز گردید. بهاری در دلِ خزان که موجبِ رویش هنرمندانِ بزرگی همچون: مارسل خلیفه، احمد قعبور، خالد الهبر، سمیح شقیر و … گردید. هنر و ادبیاتِ فلسطین، به‌ویژه در قرنِ بیستم، به ابزاری نیرومند برای بیانِ مقاومت، مبارزه و رنجِ وصف‌ناپذیرِ مردمانی که بیش از ۷۵ سال با اشغال، استثمار، تبعیض، قتل‌عام و تبعید روبرو بوده‌اند، تبدیل شد. هنرِ انقلابیِ فلسطین، نه‌تنها شیوه و ابزاری برای روایتِ تاریخ؛ بلکه یگانه سلاحی قدرتمند جهتِ مقاومت در برابرِ تحریف و فراموشی به‌شمار می‌‌آید. همانا که «شعر» یکی از برجسته‌ترین اَشکالِ ادبیاتِ مبارزاتیِ خَلقِ فلسطین بوده است. هنری که بی‌زمان است و هر روایتِ فردی‌اش، استعاره‌ای از سرنوشتِ جمع.‎‌

جورج، آن راویِ سُرخ‌قبا، راهش را یافته و در جای درستی ایستاده بود. موسیقی و صدایش با سروده‌های انقلابیِ بزرگانی همچون: «راشد حسین»، «توفیق زیاد»، «محمود درویش»، «سمیح القاسم» و… پیوند خورد و در میانۀ میدان‌های نبرد و پسِ پشتِ سنگرها، وِردِ زبانِ فدائیان شد:

«نامِ من خَلقِ فلسطین است، اگر امروز بمیرم، فردا بازمی‌گردم…»

سرکوبِ روزافزون و تعقیب ‌و گریزهای مداوم، موجب شد که او و یارانش، از بیمِ مزدورانِ «شین‌بِت»[۲] و «موساد»[۳]، برای ضبطِ قطعات و تولیدِ موسیقی و تکثیر و پخشِ نوارهای کاسِت به روش‌های خلاقانه‌ای روی آورند: نقلِ مکان از زیرزمینی به زیرزمینِ دیگر، ساخت و تولیدِ تجهیزاتِ صوتی (میکروفون، میکسِر و…) با مطالعۀ مجلاتِ تخصصیِ خارجی که به‌شکلِ قاچاق توسط رفقای سیاسی و هم‌مرام تهیه شده و به دستشان می‌رسید، ضبطِ مخفیانۀ موسیقی، طراحی کاوِرِ آلبوم با نقاشی و خطاطی، تهیۀ دستگاهِ تکثیرِ نوار کاسِت و در نهایت، توزیعِ شبانه و مخفیانۀ آن، دربِ منزل‌ها و سپس دست‌به‌دست شدنِ نوارها، میانِ مبارزان و توده‌ها.

جورج قُرمُز علاوه بر گیتار، سازهای پیانو و عود را نیز استادانه می‌نواخت، و به همین خاطر، طنینِ سُرخ و توأمانِ ساز و آوازش، حلاوتِ آن نغماتِ شورانگیز را دوچندان می‌نمود. آرمانِ ستُرگش، فلسطین بود و هر زخمی را که بر پیکرِ آن وارد می‌شد، به نغمه و پرده می‌کِشید. او راویِ رنج‌، شِکوه‌، شُکوه، مقاومت، مبارزه و فریادهای فروخُفته و بغض‌های فروخوردۀ سرزمینش بود.

عجب نیست که صدای گرم و حزینَش، آنگاه که برای قربانیانِ «النکبه» یا زندانیانِ سیاسیِ محبوس در زندان‌های مخوفِ «أنصار» و «عسقلان»[۴] یا بدن‌های مُثله‌شدۀ آوارگانِ اردوگاه‌های «صبرا» و «شتیلا» می‌خوانَد، اینگونه سهمگین سینۀ سنگ را می‌شکافد. هنرمندی که در لغتنامه‌اش «سنگ» را به «واژه» و «زخم» را به «ملودی» تبدیل کرد و در تلفیقِ درستِ همین شعر و موسیقی بود که هنرش، حماسه آفرید. چونان محمود درویش که با اعجازِ واژگانِ همچو پولادش، بنیانِ پوشالینِ غاصبان را بی‌بنیاد کرد.

با اینکه عمرِ هنری‌ِ جورج قُرمُز کوتاه بود، ولی آثار بلندی از خویش بر جای گذاشت که از میانِ آن‌ها می‌توان به: «سجّل، أنا عربی»، «أنا اسمی شعب فلسطین»، «صبراً»، «أی شیء یقتل الإصرار»، «ضد»، «أماه»، «الویل لکم»، «عشاق الأرض»، «أرضنا الجمیله»، «عنوان البیت» و «أنا یا سحابه عمری جبال الجلیل» اشاره کرد.

در اوایلِ دهۀ ۱۹۸۰ میلادی، جورج قُرمُز به‌طورِ ناگهانی و مشکوکی ناپدید شد. به‌گونه‌ای که هیچ نشانی از نامِ او، حتی در اسناد و سوابقِ ثبت احوالِ فلسطین نیز به چشم نمی‌خورَد و تلاش‌های مستمر برای یافتنِ خانواده یا دوستانَش نیز بی‌نتیجه مانده است. برخی تحلیل‌گران گمانه می‌زنند که او هدفِ عملیاتِ سِرّی و پیچیدۀ «موساد» بوده است. که فرضیه‌ای بی‌پایه و اساس نیست. وقتی به تاریخ ترورها و ناپدیدسازی‌های قهریِ صهیوفاشیسم نظر افکنیم، و کمینه خوانش و براندازی‌ای کمّی نیز به سلسله‌جنایاتِ این ماشین کشتار داشته باشیم، پتانسیلِ تبدیلِ این فرضیات به «نظریه» بالفعل نیز می‌شود. کافی‌ست بدانیم از زمان جنگ جهانی دوم به این سو، هیچ کشوری[۵] در غرب، بیشتر از اسرائیل انسان‌ها را ترور نکرده، و فقط از سپتامبر ۲۰۰۰ به این سو، ارگان‌های امنیتیِ اسرائیل بیش از ۵۰۰ عملیات ترور را اجرایی ساخته‌اند، و از انتفاضۀ دوم تا کنون، این تعداد به ۱۰۰۰ عملیاتِ ترور و ناپدیدسازی رسیده است. مزید بر این داده‌ها و «فَکت»های علمی و مستند، باید دانست تکیۀ اسرائیل بر «ترور» به‌عنوان یک ابزار نظامی، اتفاقی و ناگهانی به‌وجود نیامده، بلکه می‌توان ریشه‌های شومِ آن را تا عقبۀ «بنیان‌های عمل‌گرایانۀ جنبش صهیونیسم» و «اقدام پیش‌دستانه» شناسایی کرد، که جایگاه ویژه‌ای میان فاشیست‌ها – چه رسد به اسرائیل: حد نهایی فاشیسم –  دارد.

هرچند اخیراً نویسندۀ مقاله‌ای در The Palestine Chronicle مدعی شده است که جورج قُرمُز در دهۀ ۱۹۸۰ به ایالات متحدۀ امریکا مهاجرت کرده و به فعالیت‌های هنری‌اش ادامه داده و نهایتاً در سال ۱۹۸۵ در آنجا آخرین آلبومِ خود را منتشر کرده است. نویسنده در ادامه می‌گوید: «جورج در سال ۱۹۹۰ از دنیای موسیقی کناره‌گیری کرد و به شهرِ پارادایس، در ایالتِ کالیفُرنیا، نقل‌مکان نمود و کفّاشیِ کوچکی را در شهرِ «چیکو» دایر کرد؛ این کفّاشی تا زمانِ همه‌گیریِ کووید-۱۹ فعال بود و سپس تعطیل شد!»

با اینکه هیچ‌یک از این فرضیات و اطلاعات تأیید نشده، ولی باید پُرسید که اگر نیز چنین بوده، چطور ممکن است مقاماتِ دولتی و سرویس‌های فوقِ امنیتی امریکا، در خاکِ خودشان، از یافتنِ سرنخی که بتواند گرهِ کورِ سرنوشتِ این هنرمندِ مشهور را بگشاید، چنین ساده‌انگارانه و مفتضحانه ناکام مانده‌اند؟!

با علم بر پیمانِ اُخُوّتِ دیرینۀ اسرائیل و امریکا، و جنایاتِ متعددِ مهلکی که به‌یاریِ هم رقم زده‌اند، چگونه می‌توان از احتمالِ «ناپدیدسازیِ قهریِ» جورج، چشم‌پوشی کرد؟

چراکه اسرائیل در حذفِ هنرمندان، نویسندگان و متفکرانِ آزادی‌خواه کارنامۀ خونینی از خود برجای گذاشته است که به چند نمونه از آن بسنده می‌کنم:

ترورِ غسان کنفانی: نویسنده، هنرمند، روزنامه‌نگار و سخنگوی جبهۀ خَلق برای آزادی فلسطین، در بیروت – سال ۱۹۷۲

ترورِ ناجی العلی: کارتونیستِ سیاسی و خالقِ شخصیتِ مشهورِ حنظله، در لندن – سال ۱۹۸۷

ترورِ وائل زعیتر: مترجم، نویسنده و فعال فرهنگی، در ایتالیا – سال ۱۹۷۲

ترورِ محمد بودیه: شاعر، نمایشنامه‌نویس و فعال سیاسی، در فرانسه – سال ۱۹۷۳

ترورِ باسل الکبیسی: استاد دانشگاه، در فرانسه – سال ۱۹۷۳

پیروِ تحقیقاتی که دربارۀ سرنوشتِ جورج قُرمُز انجام داده و گپ‌وگفتی که با یکی از نزدیکانِ «مارسل خلیفه» داشتم، دریافتم که او از حسِ ناامنیِ ناشی از تحتِ تعقیب‌بودن و نَقلِ مکان‌های مکرر و زندگی پنهانی در عذاب بوده و پیش از ناپدیدشدنش، در سالِ ۱۹۸۰، در تماس با رفقای معتمد، بارها به این نکته اشاره کرده است. بر سرِ «خنیاگرِ شورشیِ فلسطین» چه آمده است؟ آیا زنده است و همواره از بیمِ سررسیدنِ قصابان، چونان شَبَحی بی‌قرار به این‌سو و آن‌سو کوچ می‌کند؟ آیا در سیاه‌چال‌های مخوفِ غاصبان، به امید فروریختنِ دیوارها، ترانۀ «من أنصار إلی عسقلان» را زمزمه می‌کند؟ یا دیری‌ست که در زیرِ خروارها خاک، آرام خُفته است؟

تنها تصاویرِ برجامانده از او نیز به کنسرتی بازمی‌گردد که در سالِ ۱۹۷۳ با گروهِ «البراعم» در یکی از سالن‌های «رام‌الله» اجرا کرده است؛ عکس‌هایی که پس از گذشتِ سالیانِ دراز، در سالِ ۲۰۲۰ توسطِ نهادی با نامِ «موزۀ فلسطینی» منتشر شدند. در سال‌های اخیر، نسخه‌های بازسازی‌شده‌ای از آثارِ صوتیِ او به‌همراهِ مستنداتی تحقیقاتی، با تلاش و همتِ «پروژۀ آرشیو دیجیتال فلسطین – Palarchive.org» و پادکستِ «دُم‌تَک – Sowt.com» در یوتیوب و دیگر پلت‌فُرم‌های صوتی-تصویری منتشر شدند. همچنین در سالِ ۲۰۲۴، پروژۀ مَجاز«Majazz Project» آلبومِ «من أنصار إلی عسقلان» را با کیفیتی بالا و مطلوب بازنشر کرد، که همین امر، سببِ دسترسی سهل‌ترِ نسلِ جدید به آثار و اندیشه‌های شگرفِ او گردید. این آلبوم پیشتر، در اوایلِ دهۀ ۸۰ میلادی به‌مناسبتِ روزِ «همبستگی با زندانیانِ سیاسی»، منتشر شده بود. در اواخرِ دهۀ نَوَدِ میلادی نیز گروهی از دوستدارانِ او، نخستین آلبومَش به‌نامِ «أنا إسمی شعب فلسطین» را با کیفیتی مناسب، بازنشر کرده بودند.

همچنین اخیراً «خبرگزاریِ عربیِ وفا» در گزارشی با عنوانِ «حنجره الثوره التی اختفت قبل ۴۰ عاماً – حنجرۀ انقلابی که ۴۰ سال پیش ناپدید شد» به بررسی تأثیراتِ فرهنگی-سیاسیِ آثارِ او و ماجرای ناپدیدشدنَش پرداخته است.

جورج قُرمُز و آثاری که از او بر جای مانده، در قلب و روحِ سرکش و بیدارِ فلسطینیان خانه کرده است. خانه‌ای که غصب نخواهد شد. خانه‌ای که نسل‌به‌نسلِ مردمِ فلسطین، از کلیدش محافظت خواهند کرد.

بلکه شاید روزی، او و ترانه‌هایش از دیاسپورایی که در آن گُم‌گشته‌اند، بازگردند…

نام و یادِ عزیزش را فراموش نخواهیم کرد، چرا که نامِ «خَلقِ فلسطین» فراموش‌ناشدنی است.

نامی که او، هنرمندانه برای خود برگزید.

یادش گرامی باد و راهش پُر رهرو.

هیچ تاریخی وجود ندارد

مگر آنچه رفتنِ تو

در فروپاشی‎‌ام تحریر کرده است…

چیزی از تو بر جای نمانده

جُز قصیدۀ روحی که در دودِ رستاخیز

پرواز می‌کند…

برخیز!

چونان ققنوس

از خاکسترِ ویرانی…

هرجا که روی برگردانی

همه چیز آمادۀ انفجار خواهد بود

این هجرتی دگر است

هجرت به مکانی ناشناخته

به جایی که از آن

هیچ نمی‌دانم…

پس غرق شو!

در آنچه از خون‌مان باقی مانده است…

این هجرتِ دیگری‌ست

پس واپسین وداعت را تحریر کن!

بُریده‌هایی از قصیدۀ بلندِ «مدیح الظل العالی»، سرودۀ محمود درویش


* موسیقی‌دان و پژوهشگر.

[۱] – ترجمۀ این قطعه از شعر را، نگارندۀ همین پژوهش انجام داده است.

[۲]– سازمان اطلاعات و امنیت داخلی اسرائیل.

[۳] – سازمان اطلاعات و عملیات ویژۀ اسرائیل.

[۴] – هر دو، از امنیتی‌ترین زندان‌های صهیوفاشیست‌ها هستند.

[۵] – پُرواضح و مبرهن است که نگارنده از اساس اسرائیل را در مقام کشور نمی‌داند، و آن را سازه‌ای فاشیستی و از بنیان کذب متصور است. ولی به‌جهتِ تدقیقِ بحث از حیث تطبیق و مقایسۀ جنایاتِ دیگر کشورهای غربی، در همان چارچوب و پارادایم، عنوان «کشور» برگزیده شد.

منبع: اینستاگرام «کانون هستان»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.