در خانه امن، با دلی ناامن
هنوز شبها با صدای کوچکترین تکان بیدار میشود. هنوز دلش میریزد که شاید شوهرش بتواند این خانه امن را پیدا کند.
فریده غائب

از روزی که پا به خانه امن گذاشته، یکجای دلش هنوز آرام نمیگیرد. میداند اینجا، در حاشیهی تهران، خطری تهدیدش نمیکند؛ میداند شوهر معتادش دیگر به او دسترسی ندارد. اما بدنش، از سالها ترس و لرز، به حرف عقل گوش نمیدهد. استرس مثل ماری دور مغزش پیچیده و رها نمیکند
با سه بچه قد و نیمقدش، مدتی است از صدای فحشهای رکیک و دستهای سنگین مرد آسوده شده؛ اما جسمی که بارها خرد شده باشد، دیر به آرامش اعتماد میکند
گاهی بیهوا یاد شبی میافتد که دندانهای جلوییاش زیر مشتهای شوهرش خرد و خاکشیر شدند؛ شبی که مرد چنان از خود بیخود شده بود که انگار تنها راه فروکش کردن خشمش کوبیدن آروارههای همسرش بر سرامیکهای سرد خانه بود. بعد هم با نیشخندی کج، از میان دود نشئگی، به صورت خونمالیِ زن خندیده بود
زن اما دوام نیاورده بود. دو بار از خانه فرار کرد. بار اول، اسفندماه بود؛ خبری از آن سرمای استخوانسوز دی و بهمن نبود، اما برای زنی پابهماه و دو کودک خردسال، سوزی بود که از پوست میگذشت و به جان میرسید.
جایی برای ماندن نداشتند. دلش را به حرفهایی گرم کرده بود که شنیده بود: «حرم امام و مسجدها به بیخانمانها پناه میدهد» اما وقتی رسید، دری به رویش باز نشد.
سه شب را کنار توالت عمومی، روی زیراندازی نازک، با دو بچهاش صبح کرد. سرمای آن شبها جز استخوان، امید را هم میسوزاند
شب سوم، درد زایمان مثل موجی ناگهانی از راه رسید. رهگذری دلسوز او را به بیمارستان رساند و بچه همانجا به دنیا آمد. هنوز درد در جانش بود که صدای پرستاری را شنید: «این زن هوملِسه.»
میگفت: «من معنی هوملس رو میدونستم… میدونستم یعنی بیخانمان. اما انگار اونا نمیدونستن که من فقط خونه نداشتم، اما آدم بودم…»با من بدرفتاری کردند و در نهایت نوزاد را از او گرفتند و به بهزیستی سپردند
پس از زایمان ناچار شد به خانهاش بازگردد؛ چون هیچ جا نداشت. مادری پیر داشت در روستایی دورافتاده، اما جرأت بازگشت نداشت. آنجا اولین جایی بود که شوهرش پیدایش میکرد
بار دوم که فرار کرد، دو کودک خردسالش را باز هم با خودش برد.
اما این بار، پاهایش او را به خانهای رساند که بعدها فهمید نامش «خانه امن» است.
همانجا بود که بعد از مدتی توانست فرزند سومش را از بهزیستی پس بگیرد.
حالا یک سال از آمدنش به این خانه گذشته. در آستانهی در، مردی نیست که سایهاش را به دیوار بکوبد، کسی مشت نمیزند، کسی فحش نمیدهد. اما زنی که سالها در وحشت زندگی کرده باشد، آرامش را مثل پرندهای میبیند که هر لحظه ممکن است از لای انگشتانش بپرد. هنوز شبها با صدای کوچکترین تکان بیدار میشود. هنوز دلش میریزد که شاید شوهرش بتواند این خانه امن را پیدا کند
و همین ترس کهنه، همچنان در جانش زنده است.

