سوگواری دختری که دستان زحمتکش پدر را در آتش پالایشگاه‌ها می‌بیند

بابا چه احساسی داری که دارند لوله‌های گاز و نفت را به آتش می‌کشند؟

روایت جنگ

پریسا متوسل‌زاده

کانون زنان ایرانی

هر بار پدرم پس از نبودن‌های طولانی به خانه برمیگشت، بلا‌استثنا گدازه‌های آتش جوشکاری، چشم‌هایش را سوزانده بودند.
بابا دراز می‌کشید و من خداخدا می کردم مقامِ گذاشتن سیب زمینی‌های رنده و آب گرفته شده بر روی چشم‌هایش نصیب من بشود تا همزمان که چشمانش خنک می شوند قلب کوچکم تند‌تند از شادی بزند.
در کودکی از سوختن پیاپی چشم‌های پدرم و حالا از به آتش کشیده شدن لوله های گازی که جوش داده، توسط اسراییل و آمریکا در امان نیستم.

پدرم کارگر شریفی بود که حق کارگران دیگر،
دستمزد،غذای خوب، رختخواب راحت و دوستی، بیشتر از سود پروژه‌های پیمانکاری برایش مهم بود و همین باعث شد وقتی هفته‌ها پروژه‌اش را خواباندند، دلش نیاید کارگرانش را بیکار کند و در پایان، پروژه‌ی فراشبند فارس را بدون بدهی به کارگرانش اما ورشکسته و مقروض به رباخواران مومنِ دارای مقام به اتمام برساند.
با آتش گرفتن لوله‌های گاز به سفره‌ها و لحظات چایی و سیگار و نان و پنیرشان، کنار خط لوله‌ها فکر می‌کنم.
یعنی اگر می‌دانستند روزی زحماتشان اینچنین توسط اسرائیل و آمریکا نابود می‌شود، باز هم می‌ساختند؟

مرگش در پنجاه و یک سالگی، مدتی پس از ورشکستگی‌اش به من اجازه نداد از او خیلی از سوال‌های زندگی‌ام را بپرسم اما بعد از ویرانی میدان‌های گازی و نفتی پارس جنوبی، خیلی دلم می‌خواست باشد تا از او بپرسم؛ اینکه می‌گفتی حتی اگر یک نقطه‌ی لوله از جوش جا بیفتد گاز نشتی می‌دهد، چگونه از چنین لوله‌های عظیم و طویلی تست می‌گرفتی؟ بابا چه احساسی داری که دارند لوله‌های گاز و نفت را به آتش می‌کشند؟ بابا ساختن مجددش چقدر طول می‌کشد و چقدر حساب و کتابش می‌شود؟

هرگز فکر نمی‌کردم کارم به عزاداری برای لوله‌های گاز و نفت ایران بکشد و در حالی که غرق استیصال و ترس هستم، دوستان ایرانیِ با هم نان و نمک خورده‌ام بگویند
نگران نباش بهترش را می‌سازیم.
من دقیقتر، باتعهدتر و عاشق‌تر از دستان پدرم را لااقل در میان دستان آن‌ها سراغ ندارم.

تمام سهم من از بابا نادر، بجز روان‌نویس و کتاب باغِ گل حافظ که فال می‌گرفت و گاها احساساتی می‌شد و اشک می‌ریخت،
یک جفت بوت چرمی اوست که پایش را موقع کار محافظت می‌کرد و از مادرم دامن هزارچین پرشکوفه‌ای است که بابا برایش از نوراباد فارس در سال ۱۳۶۰ خریده.
بجز لوله‌های گاز و نفت، مدرسه‌ها، بازار، درختان و خانه‌ها، پرنده‌ها و باغ‌های شیراز و دوستانم، تصور نابودی کفش بابا و دامن مامان مرا می‌ترساند و نمی‌دانم اگر در یکی از همین روزها توسط بمب نابود بشوند، دوستانم چطوری میخواهند برایم دوباره آن کفش و دامن را از نو بسازند.

به یاد بابا نادر و برای قدردانی از تمام زحماتی که کارگران، پیمانکاران و مهندسان ایرانی در عسلویه و دیگر جاها کشیدند اما نه تنها جانشان موقع کار محافظت چندانی نداشت بلکه دسترنجشان هم گویی آنچنان بیهوده و کم‌ارزش است که از نظر جامعه نباید از نابودی‌اش گفت. البته نمی‌دانم باید بگویم جامعه، مردم، دیاسپورا یا چی.

یادشان گرامی و پاینده ایران عزیز ما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.