ادای زندگی کردن را در می‌آوریم

روایت جنگ از درون

ترانه بنی‌یعقوب

کانون زنان ایرانی

راستش را بخواهید، امروز دیگر دلم نمی‌خواهد اخبار جنگ را پی‌گیری کنم. نه فقط استرسم را چند برابر می‌کند، بلکه این حس را هم دارم که هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد. ظرفم پر شده است… پس تصمیم می‌گیرم بیشتر زندگی کنم؛ وقت بیشتری را در خیابان‌های شهرم، تهران، بگذرانم.

زندگی جریان دارد. خیلی‌ها پیش از من این را نوشته‌اند، اما من می‌خواهم بیشتر برایتان توضیح دهم.

درختان، سبزِ سبز شده‌اند. هوای بهاری دل‌انگیز است و نسیمی خنک می‌وزد. گاهی باران می‌بارد، گاه هوا صاف و درخشان است. ریه‌هایم را از هوای تازه پُر می‌کنم. دو پسرِ کوچولو در خیابان دوچرخه‌سواری می‌کنند. چند دخترِ جوان در پیاده‌رو می‌خندند و همزمان بستنی‌هایشان را گاز می‌زنند.

کافه‌ای کوچک نزدیک خانه‌مان است. می‌نشینیم و قهوه سفارش می‌دهیم. همان موقع، چند صدای انفجار می‌آید. به میز روبه‌رویی نگاه می‌کنم؛ دو دختر و پسر، بی‌اعتنا، به حرف‌هایشان ادامه می‌دهند. من هم همین طور قهوه‌ام را می‌نوشم و با ابوالفضل، همسرم حرف می‌زنم. صدای چند انفجارِ دیگر می‌آید. حالا دخترِ روبه‌رویی نگاهم می‌کند و لبخندی می‌زند:
— عادت کردیم دیگر.
من هم لبخند می‌زنم و می‌گویم:
— دقیقاً.
و با خودم فکر می‌کنم: چه بد… و آدمیزاد چقدر عجیب است که به همه چیز عادت می‌کند…


راه می‌روم، راه می‌روم. برای کاهشِ استرس، از هر چیزِ دیگری مؤثرتر است. بعد از روزها خانه‌نشینی و شنیدن و خواندن دربارهٔ جنگ و فکر کردنِ دائم به آن، حتی دلم نمی‌خواهد به خانه برگردم. پیشنهاد می‌دهم برای شام به یک رستوران برویم؛ رستورانی همیشه شلوغ در نزدیکی…تهران که اتفاقاً چند روز پیش، اطرافش حمله‌ای جدی اتفاق افتاده بود.

رستوران خلوت است. این‌طور سوت‌وکور بودنش دوباره به من سیلی می‌زند که به واقعیت برگرد: زندگی‌مان اصلاً عادی نیست و فقط داریم ادای زندگی کردن را درمی‌آوریم…

غذا را که سفارش می‌دهیم، دائم چشمانم در آن رستورانِ بزرگ و خلوت می‌گردد. وقتی بلند می‌شویم، یک خانوادهٔ چهارنفره وارد می‌شوند: یک زن و مردِ جوان، همراه با دو کودکِ خردسالشان… چه حسِ خوبی…

در راهِ برگشت به خانه، ابوالفضل سریع‌تر از همیشه رانندگی می‌کند. این روزها، حملاتِ هواییِ شبانه بیشتر بوده است. صدای پدافند و انفجار می‌شنویم؛ نورهایی در آسمان می‌درخشند، اما ستاره نیستند.

این بار می‌گوید:
— واقعاً کسی در این دنیای بزرگ نیست که به این وضعیت خاتمه بدهد…

این سؤالِ هر روزهٔ ماست.

روز سی‌ و دوم جنگ

عکس: ابوالفضل نسائی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.