زن ایرانی در نگاه زن ترکیه‌ای

“زن ایرانى را مثل زن افغان زیر برقع به ما شناسانده اند. توصیف هاى کتاب «بدون دخترم هرگز» نیز تاثیر عمیقى بر ذهن ما گذاشته. نکته جالب اینکه در فرهنگ ترکیه زنان امکان نشستن در چایخانه ها را ندارند، اما من در ایران چایخانه هایى دیدم که در آنها زن ها در کنار مردان چاى مى نوشیدند و قلیان مى کشیدند. در عمارتى قدیمى و بزرگ، با گل ها و درختان بسیار که اکنون به موزه بدل شده، با دختران دانشجویى مواجه شدیم که طرح هایى با مداد سیاه مى کشیدند. آنها دانشجویان دانشکده هنرهاى زیباى دانشگاه شیراز بودند…”

کانون زنان: این متن قسمتى از خاطرات «دیلک اکشى» جهانگرد زن ترکیه اى است که پس از سفر به ایران نوشته شده. نویسنده در مقدمه یادداشت هایش مى نویسد: «اگرچه ایران و ترکیه از لحاظ جغرافیایى به یکدیگر نزدیک هستند، اما فاصله اى عمیق بین این دو وجود دارد. به رغم مجاورت مرزى، ایران براى ما سرزمینى ناشناخته است؛ کشورى که بعضى از ترکیه اى ها آن را با توصیف هاى «بتى محمودى» شناخته اند…». اکشى این خاطرات را در سایت www.farukbudak.com قرار داده که یک سایت راهنماى جهانگردى در ترکیه است. بعد از خواندن یادداشت های سفر اکشی ایمیلی به او زدم و دیدگاه هایش نسبت به ایران را قبل و بعد از سفر جویا شدم. بخش نخست این متن حاصل اطلاعات ارائه شده توسط اوست.

• آغاز سفر

«باید ایران را ببینم»؛ این حسى بود که بعد از دیدن چند عکس از مناظر ایران به سراغم آمد. عکس ها را در نمایشگاهى دیدم که جهانگردان ترک با موضوع «هند» ترتیب داده بودند. مسیر زمینى ترکیه – هند از ایران مى گذرد و عکس هاى مربوط به ایران نیز حاصل همین گذر بود. بعد از دیدن آن نمایشگاه علاقه به شناختن ایران را به مدت سه سال با خواندن کتاب هایى در مورد این کشور و تماشاى فیلم هایى از سینماى ایران در درون خود زنده نگه داشتم. این مطالعه ها سبب شد که اطلاعات نسبتاً مناسبى در مورد ایران کسب کنم؛ اطلاعاتى که پیشتر محدود مى شد به دانستن نام محمدرضاشاه و آیت ا… خمینى و اینکه حجاب براى زنان ایرانى اجبارى است. هم چنانکه پیشتر نیز نوشته ام شناخت مردم ترکیه از ایران بسیار اندک و اشتباه است. شاید براى همسایگان ایرانى ما تصورات برخى از اهالى ترکیه در مورد ایران باور کردنى نباشد: «ایران سرزمینى است با تاریخى کهن که مردمش زبان فارسى را فراموش کرده و به عربى سخن مى گویند!»

• خاطره اى از شیراز

اگر شما هم مثل گروه ما در مزار سعدى یا در پرسپولیس با گروهى از دانشجویان دختر ایرانى روبه رو شوید، در حلقه محاصره آنها، زیر باران سوال هایشان خیس خواهید شد. آنها در حالى که ما را سوال پیچ کرده بودند، عکس هاى یادگارى مى گرفتند: یکى دست روى زانوهایم گذاشته بود، دیگرى دست در گردنم داشت و یکى دیگر دست روى شانه ام گذاشته بود؛ گویى بین ما دوستى چندین ساله اى بوده باشد. دختران ایرانى با چشم هایى زیبا و براق، زیر چادر سیاه یا مانتوهاى بلند مشکى، با اعتماد به نفس بالا، شخصیتى جذاب، سرزنده و صمیمى دارند. آنچه از زنان ایرانى دیدم، بسیار متفاوت از چیزى بود که توسط مطبوعات و تلویزیون به ما آموخته شده است.

زن ایرانى را مثل زن افغان زیر برقع به ما شناسانده اند. توصیف هاى کتاب «بدون دخترم هرگز» نیز تاثیرهاى عمیقى بر ذهن ما گذاشته. نکته جالب اینکه در فرهنگ ترکیه زنان امکان نشستن در چایخانه ها را ندارند، اما من در ایران چایخانه هایى دیدم که در آنها زن ها در کنار مردان چاى مى نوشیدند و قلیان مى کشیدند. در عمارتى قدیمى و بزرگ، با گل ها و درختان بسیار که اکنون به موزه بدل شده، با دختران دانشجویى مواجه شدیم که طرح هایى با مداد سیاه مى کشیدند. آنها دانشجویان دانشکده هنرهاى زیباى دانشگاه شیراز بودند.

دخترى جوان به اسم «فلورا» که هم سن دانشجوها به نظر مى رسید و در فضایى دوستانه با آنها کار مى کرد، استادشان بود. دیدن این صحنه ها باعث مى شد که دیگر با اعتماد به نفس، صمیمیت و شادابى دختران ایرانى احساس بیگانگى نکنیم.

• خاطره اى از اصفهان

در کوچه هاى تنگ و پیچ در پیچ مرکز اصفهان خانه اى ندیدیم که بیشتر از سه طبقه داشته باشد؛ خانه هایى با دیوارهاى بلند و حوضى در حیاط. توى کوچه ها انگار گم شده بودیم. وقتى به پنجره ها و کوبه هاى خانه ها نگاه مى کردیم، دلمان مى خواست از نحوه زندگى در آن خانه ها نیز اطلاعاتى داشته باشیم. در همان حین اتفاق جالبى افتاد: شش یا هفت زن را دیدیم که سوار اتومبیل مى شدند. یکى از زن ها پشت فرمان نشست. چند زن دیگر هم دم در خانه ایستاده بودند و آنها را بدرقه مى کردند. همه زن ها چیز زرد رنگى در دست داشتند و از آن مى خوردند. یکى از دوستانم پرسید که چه مى خورند. زن دستش را به طرف ما دراز کرد. در دستش بستنى بود. بعد سریع به خانه برگشت. تصور کردم از دوربین هاى ما ناراحت شده، اما چند لحظه بعد، در حالى که در هر دستش یک بستنى بود، در چارچوب در ظاهر شد… بستنى سفتى که در آن گرما خوردم، طعم شیر مى داد و بهترین بستنى اى بود که تا آن موقع خورده بودم. آن زن در مورد اینکه ما اهل کجا هستیم و هویت مان چیست، هیچ سوالى نکرد…

ترجمه: آیدین فرنگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.