تازیانه ای بر سر خانم صدر اعظم ،محمد معماری

نام واقعی صدر اعظم کنونی آلمان (( آنجلا دوروتی کاسنر)) است نه (( آنجلا مرکل)). اما آنچه که جهان بانوی اول ژرمنها را بدان نام می شناسد عبارت دومی است نه نام اولی.

شاید در نگاه نخست این تفاوت امری چندان مهم به نظر نرسد و براحتی قابل اغماض به نظر آید اما اگر به جزئیات آن دقت شود از گفتمان غالبی پرده برخواهد داشت که در زیر روتوشی از قدرت ظاهری زنان نهان شده است .

مرکل نام فامیل همسر سابق صدر اعظم اکنون آلمان است…

کانون زنان ایرانی

محمد معماری

[email protected]

نگاهی اجمالی به تاریخ حیات بشری نشان می دهد که انسان همگام با حرکت در مسیر تاریخ همواره سیری تکاملی و صعودی در کسب و برخورداری از ارزشهای جهان شمول و فرا زمانی داشته است.

نظریه هایی نظیر تئوری تکامل داروینی (که نخست از لحاظ تکامل فیزیولوژیکی مطرح شد و سپس در تعمیم به ارگانیسم جامعه شکل تکامل اجتماعی را پذیرا شد) و یا نظریه ترقی که منحنی حرکت تاریخ را از منظر حرکت به سوی دست یابی به ارزشهای تمدن صعودی می داند همگی در تایید این اصل کلی قرار می گیرند. قیاسی کلی بین آنچه انسان نخستین از آن بهره مند بود با آنچه امروز بشر متمدن تر نائل به آن است نشان می دهد که در مسیر طولانی تاریخ حیات، بشر در پروسه بلند مدت حیاتش چه دست آوردهای بزرگی را از مسیر پر حادثه آزمون و خطا کسب کرده است.

یکی از عالی ترین دست آوردهای تمدن بشری که در یکی از انسانی ترین و کامل ترین اشکال ممکن تجلی یافته است قائل بودن به حرمت انسانی فارغ از نژاد و جنسیت بوده است که در قالب منشور جهانی حقوق بشر نماد تمدن را ساخته است . یکی از اصلی ترین شاخصه های این منشور که در حقیقت عصاره تفکر و فرهنگ و تمدن انسان مترقی معاصر است پذیرفتن برابری و عدالت جنسیتی است.

شاید حتی نگاهی گذرا به ویترین تاریخ بتواند نشان دهد که بشر برای رسیدن به این نقطه و این تفکر چه راه طولانی و پر هزینه ای را پیموده است. اگر چه بشر امروز می تواند بر خود ببالد که توانسته از گذرگاه تاریخ چنین دست آورد ارزشمند و سترگی را توشه بردارد اما واقعیت امر این است که در جهان واقعی پذیرفتن این حق برابری جنسیتی هنوز واقعیتی ملموس و همه گیر نگردیده است و آنچه که منشور جهانی حقوق بشر خواستار آن است بویژه در مورد عدالت و برابری جنسیتی هنوز چندان که شایسته حرمت انسانی است اجرا نگردیده است. حتی تمدن و جهان غرب نیز که امروز طلایه دار حرکت در مسیر تمدن غالب جهانی است در این مسیر کامیابی افزون تری نیافته است.

هزاره سوم در حالی صفحات حیات تاریخ را قطورتر ساخت که دنیای متمدن غرب در عرصه های عالی اجرایی و تصمیم گیری خالی از حضور زنان بود.

حتی حضور زنانی همچون مارگارت تاچر که امکان حضور در پست های عالی حکومتی را یافته بود نیز کم شمار بود و در نهایت امر تاثیر زنان در حد کنش مندی رمانتیکی از نوع رفتار پرنسس دایانا مطرح بود که آن هم بیشتر عملکردی حاشیه ای بود تا کنش مندی داخل متن و جریان ساز.

اما اکنون چنین به نظر می رسد که سالهای آغازین هزاره برای حداقل جهان غرب نوید بخش ظهور فصلی نوین درحصول شاخصه های تمدن می باشد. حضور زنان در تاثیر گذارترین رده های حکومتی و اجرایی که نشانگر آماده شدن ذهنیت و عقلانیت عمومی جامعه برای پذیرش توانایی و قابلیت زنان است از بارزترین وجوه این پدیده است.

پس از کسب حکم وزارت برای بانوی اول سیاست ایالات متحده که با تعیین سیاست های کلان وزارت امور خارجه آمریکا به نوعی کل سیاست جهان را تحت تاثیر اندیشه های خود قرار داده است و حتی نام همتای سفید پوست خود در این وزارتخانه در دوره ریاست جموری قبلی این کشور( مادلن آلبرایت) را تحت الشعاع قرار داده است رسیدن به مقام صدراعظمی خانم آنجلا مرکل در آلمان حکایت از تحولی عمیق در ذهنیت و باورهای جامعه غربی دارد.

در جامعه ای مثل آلمان که چه به لحاظ زیرساخت ها و پیکره های جامعه دمکراتیک و چه از منظر نظریه های فلسفی و تئوریک در مقامی عالی قرار دارد رسیدن یک زن به عالی ترین مقام اجرایی نشان از تغییر در نگرش هم جامعه که تفویض چنین اختیار و قدرتی به یک زن را پذیرا شده است و هم کسب اتوریته و اعتماد به نفس از سوی یک بانو برای قرار گرفتن در عالی ترین پست حکوتی را نشان می دهد.

یعنی آنچه که منشور حقوق بشر از عدالت جنسیتی و برابری افراد فارغ از جنسیت آنها اعلام می کند با چنین پدیده هایی امکان واقعیت یافتن نیز می یابندهر چند آنچه که اتفاق می افتد در قیاس با آنچه که در دایره اتفاقات سیاره روی می دهد رقمی بسیار ناچیز محسوب می شود. اما حتی در این موفقیت بزرگ تمدن انسانی در جهان غرب نیز نکته هایی دیده می شود که علی الرغم ظریف بودن موضوعیتشان توان تحت الشعاع قرار دادن کلیت مساله را دارا هستند. در همین مساله به قدرت رسیدن آنجلا مرکل این نکته دیده می شود.

نام واقعی صدر اعظم کنونی آلمان (( آنجلا دوروتی کاسنر)) است نه (( آنجلا مرکل)). اما آنچه که جهان بانوی اول ژرمنها را بدان نام می شناسد عبارت دومی است نه نام اولی.

شاید در نگاه نخست این تفاوت امری چندان مهم به نظر نرسد و براحتی قابل اغماض به نظر آید اما اگر به جزئیات آن دقت شود از گفتمان غالبی پرده برخواهد داشت که در زیر روتوشی از قدرت ظاهری زنان نهان شده است.

مرکل نام فامیل همسر سابق صدر اعظم اکنون آلمان است. ((اولریش مرکل)) شوهر سابق خانم آنجلا دوروتی کاسنر است که امروز با وجودیکه هیچ نسبتی با صدراعظم ندارد ولی نام خود را در مقام عالی ترین فرد اجرایی کشورش می شنود. دلیل این امر نیز یک هنجار فرهنگی سنتی آلمانی است چرا که در آلمان رسم است که دختران پس از ازدواج به نام شوهر خود شناخته می شوند ( عادتی که علاوه بر آلمان در بسیاری از کشورهای جهان نیز رایج است).

شاید عنوان شود که چه تفاوتی می کند بانوی صدراعظم آلمان با نام شوهر سابق خود شناخته شود یا با نامی که از مرد دیگری با نسبت پدرش به او رسیده است.درست است که در ظاهر مساله این نام ها تاثیر ندارد و به هر حال یک زن ( مستقل از هر نامی که بدان شناخته می شود) عهده دار صدارت آلمان شده است اما از آنجا که فرهنگ در بطن خود زاینده افکار و ایده ها و جهت بخش به حرکت عمومی جامعه است توجه به چنین مساله ای به خصوص در قامت یک فرهنگ غنی و تمدن به روز همچون جامعه آلمان می تواند بسیار تامل برانگیز باشد.

به نظر می رسد اگر چه فرهنگ جامعه امروز آلمان( و شکل تعمیم یافته ترش فرنگ جهان غرب) با استحاله در پارادایم مدرنیته پذیرای گفتمان برابری جنسیتی شده است و حتی شیوه های عملی آن را نیز تجربه می کند اما در حقیقت خود این پدیده ها در بستر یک تفکر ضد عدالت خواهانه جنسیتی پرورش می یابند یعنی در عمل آنچه شاهد هستیم تحقق این گفته میشل فوکو است که ((این بخشی از عملکرد حافظه و فرهنگ است که هر چیزی را که زمانی در آنها حضور داشته دوباره فعلیت بخشد )) بنابراین آنچه که حاصل می شود روبناهایی مدرن استوار بر زیربناهایی سنتی و الزاما مرد سالار است.

معنی صریح تر این حکم این است که حضور زنان و پایبندی به اصول عدالت جنسیتی نیز همچون خود نظام های دمکراتیک( که آنجلا مرکل را به عنوان صدراعظم پذیرفته است) که به تعبیر یورگن هابرماس فیلسوف مکتب فرانکفورت انتقادی آلمان (( نظامی فوق العاده شکننده در حدی که مردم نمی توانند حتی تصورش را هم بکنند))خود در معرض تحدید و فروپاشی قرار دارد.

فلش بکی در تاریخ تفکر آلمان می تواند ریشه های چنین فرهنگی را حداقل در تاریخ مدرن این کشور نشان دهد. تاثیری که تفکر آلمان از اندیشه دو فیلسوف بزرگ و جریان سازاین کشور، آرتور شوپنهاور و فردریش نیچه که هر دو اندیشمندانی زن ستیز و زن گریز بوده اند پذیرفته است شاید در این فرهنگ با چنین مناسباتی بی تاثیر نبوده است.

از این منظر آنچه را که هگل این فیلسوف مذهبی آلمان (( روشن نگه داشته شدن مشعل فلسفه به دست آلمانیها)) که از یونانیان به آنها رسیده است می داند شاید انتقال اندیشه زن ستیزانه و آریستوکرات افلاطون به فرهنگ آلمان( و حتی کل غرب) باشد که از طریق فلاسفه معاصر آلمانی در فرهنگ ژرمنها نهادینه شده است.

بنابراین امروز نیز شاید خانم آنجلا دوروتی کاسنرهر روز نام ((مرکل)) را همچون تازیانه ای می بیند که فرهنگ روتوش خورده سنتی آلمانی مردسالار بر او تحمیل کرده است. در این میان بی تردید بانوی صدراعظم نمی تواند مقصر قلمداد شود چرا که فرهنگ آلمانی سفارش غول ویرانگر فلسفه اش را خوب یاد گرفته است که از زبان پیر زن (( چنین گفت زرتشت)) توصیه کرده است: (( به سراغ زنان می روید تازیانه یادتان نرود.))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.