اسم عطرت چیه؟

دلبر توکلی

مات و مبهوت وسط حیاط کلانتری ایستادم.صدای پا را که از پشت سرم می شنوم برمی گردم.به درجه روی شانه آقای مامور خیره می شوم.هیچ وقت یاد نگرفتم که این سر دوشی ها چه درجه ای را نشانن می دهند.شاید گروهبان است، شاید هم افسر،به هر حال فرقی نمی کند.اخم های درهم گره خورده اش باز می شود ،لبخند شیطنت آمیزی میزند و می گوید:اسم عطری که زدی چیه؟

احساس می کنم یک پاره آجر خورد توی سرم.پاهایم به سمت در خروج کلانتری سرعت می گیرد.تلفن ام زنگ می خورد.گوشی را بر می دارم .صدای انطرف می گوید : خیلی وقت است ازتا ن خبری نیست .نگران تان شدم.
بغض ام ترکید. گفتم ،کلانتری هستم.هفت ماه است شوهرم خانه را ترک کرده . به توصیه وکیل آمدم کلانتری ،ترک انفاق بدهم .اما مشکلی پیش آمد.

چه مشکلی؟

مامور کلانتری ازم سوالاتی پرسید.اینکه الان با کی زندگی می کنم و خانواده ام کجا هستند.فکر کردم باید واقعیت ها را بگویم . من هم گفتم که آنها شهرستان هستند و اینجا تنها زندگی می کنم.بعد از اینکه کلی سوال پیچم کرد ،گفت بروید توی حیاط یک سوال خصوصی دارم و…

صدای ان طرف تلفن سکوت کشداری کرد و گفت:چرا رفت؟کجا رفت؟الان توی کدام کلانتری هستید؟
خودم هم نمی دانستم که چرا و کجا رفت؟توی این هفت ماه هر روز هزاران بار ابن سوال را از خودم پرسیده بودم.
گفتم:باورکنید خودم هم نمی دانم.کلانتری(…)هستم.

گفت:رییس کلانتری را می شناسم ، چند لحظه گوشی را نگهدار ید الان بهش زنگ می زنم.

با یک تلفن دیگر شماره گرفت ،صدایش را می شنیدم ،سلام وعلیک گرمی کرد،بعدش گفت ،یکی از خبرنگارها که مثل خواهرم است الان آنجاست مثل اینکه کمی سر به سرش گذاشتن.کارش را راه بیاندازید.

هنوز گیج بودم.هر چی خودم را قبل از بیرون آمدن از خانه مرور کردم ،اصلا عطر نزده بودم.یعنی مدت هاست که حتی خودم را توی آیینه ندیدم.
….
دو هفته بعد

هر روز قبل از باز شدن در کلانتری پشت در هستم وتا ساعت دو بعد از ظهر از این طرف به آن طرف می دوم.
ساعت ۸ صبح در باز می شود،با خودم می گویم،خدا کند امروز یک مامور بدهند تا احظاریه را به دانشگاهی که شوهرم( م.ص) آنجا تدریس می کند ببرم،شاید بتوانم پیداش کنم و از این حیرانی و سرگردانی دربیا م.

یکراست می روم پیش ماموری که پرونده ام دستش است،می گوید :باید بروید دادسرا.

دادسراچرا؟مگر قرار نبود امروز یک مامور را همراهم کنید تا احظاریه را به دانشگاه ببریم!

دوباره حرفش را تکرار می کند.

این بار داد می زند و می گوید :آنهایی که باید بروند دادسرا با این سرباز راه بیافتند.

نمی دانم باید چی کار کنم.سرباز با کلی ژست سرش را بالا می گیرد و پرونده ها را می زند زیر بغل.می روم سمتش.اهسته می پرسم ،نمی دانی چرا باید دوباره بروم دادسرا؟

انگار نشنید چی گفتم.راه می افتد ما هم به دنبالش.بیرون کلانتری به طرفم می آید و می گوید: توی این دو هفته حتی یک بار به ما هم خسته نباشید نگفتی حالا می خواهی جواب بدهم.

بی تامل می گویم ،خب خسته نباشید.

آقایی که در دو قدمی من است ، انگشت شستش را به انگشت سبابه می مالدومی گوید ،خانم منظورش از خسته نباشید این است.

تازه می فهمم که پول می خواهد.سرباز هنوز منتظر است .می گویم ،باشد می روم دادسرا.

پشت در اتاق قاضی آنقدر شلوغ است که نمی شود نفس کشید.ساعت ۱۱ صبح است.هنوز نوبت من نشده.سعی می کنم از بین جمعیت خودم را به در اتاق برسانم.درباز میشود .خلاصه مرا می بیند.

اینجا چی کار می کنی ؟بیا تو ببینم.

بی تامل جست میزنم توی اتاق.سه جوان را به جرم مشروب خواری گرفتند .هرسه با هم حرف می زنند و هریک داستانی متفاوت با دیگری نقل می کنند.

قاضی اشاره می کند که پرونده ام را پیداکنم.

همه پرونده ها به نظرم یکرنگ می آید.همان طور که دارد به داستان های سه جوان گوش می دهد ،پرونده را باز می کند.چهره اش توهم می رودو می گوید:من که حکم جلب شوهرت را صادر کردم چرا وقتی برای خودت احظاریه فرستادن و نوشتن در محل نبودی؟

منظورش را نمی فهمم.

سرباز را صدا می کند .با عصبانیت یک چیزی می نویسد و می گوید برگرد کلانتری.

رمقی در پاهای نمانده.مامور پرونده ام وقتی من ومی بیند سعی می کند به روی خودش نیاورد که چه اتفاقی افتاده است.
می پرسم که من خودم شاکی هستم ،همسرم خانه راترک کرده است و شما برای من احظاریه صادر کردید؟.بعد هم نوشتید که در محل نبودم.من که هر روز اینجا هستم!

آقای مامور خودش را به نشنیدن می زندوبا بغل دستی اش صحبت می کند.این بار داد می زنم و می گویم ،جواب ندهید اما من همه ماجرا را می نویسم .تا صحبت از روزنامه می شود شنوایی آقای مامور هم بیشتر می شود.می گوید :راستش را بخواهید ما امروز ماموربه تعداد کافی نداشتیم که باشما همراه کنیم .اینطوری تا پرونده برود دادسرا و برگردد حداقل برای ۴۸ساعت وقت کشی می شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.