سه روز در زندان زنان هرات ،ویدا سامعی

از جادۀ اسلام قلعه که وارد هرات بشوی، پنج منارۀ بالا بلند بلخ، چشمانت را از دور به یک نقطه خیره می کنند. این مناره ها، به قدمت شهر، قدیمی اند. پنج تیرک آجری که در هوای دود آلود شهر هرات، فارغ از هیاهوی کرکنندۀ یک شهر تشنۀ بزرگ شدن، آرام ایستاده اند و حتی اگر زیر ضربات سخت روزگار کمی سر خم کرده باشند، آنقدر که یکی از همراهانشان با تسمه و سیم سرپا مانده است، نگاهشان را از هرات برنمی تابند. این شهر اما بجز این مناره ها بناهای دیگری هم دارد؛ مقبرۀ خواجه عبدالله انصاری، ارگ هرات، مسجد جامع و زندان زنان.

در هفتۀ دوم حضورم در هرات بود که اجازۀ حضور سه روزه در این زندان را به دست آوردم. زندانی که تنها شش ماه از بازسازی آن می گذرد. این زندان گنجایش صد و بیست زندانی را دارد و در حال حاضر نزدیک به صدو شش زن میهمان اتاق های پاک و مجهز به امکانات قابل قبول برای زندگی اند. زندان زنان هرات در سال گذشته توسط گروه بازسازی ایتالیا مستقر در هرات و با هزینۀ یک میلیون یورو بازسازی شده است. این زندان مجهز به کارگاههای قالی بافی، کلاس سواد آموزی، بافندگی، خیاطی و مهد کودک برای کودکان زندانیان است. کودکانی که تعدادشان به اندازۀ زنان زندانی است. هشتاد و پنج کودک زیر شش سال روزهایشان را به همراه مادرانشان می گذرانند و منتظرند پس از اتمام مدت محکومیت، بهمراه مادرانشان از درب آبی رنگ زندان بسوی دنیای آزاد بروند، دنیایی که مادران آنها زیاد تمایلی برای دوباره دیدن آن ندارند.

شفیقه، زنی سی و هشت ساله، همراه با پسرک هفت ساله اش قبول کرد که به سوالاتم پاسخ دهد. روز عید فطر بود و شب قبل، زنان به رسم افغان ها حنابندان داشتند. دستان هدایت الله، پسرک خوش پوش شفیقه سرخ رنگ است و چشمانش پر از شیطنت. شفیقه به جرم همدستی در قتل شوهرش از هفت سال و نیم پیش تاکنون در زندان است و پسرش در ساختمان قدیمی این زندان به دنیا آمده است. امسال را که بسر کند، دیگر نمی تواند پسرش را پیش خودش نگهدارد، یا به پرورشگاه منتقل می شود و یا به دست عمویش سپرده خواهد شد، عمویی که از هفت سال و نیم پیش تاکنون اجازه نداده است چهار فرزند دیگر شفیقه به دیدار مادرشان بیایند.

شفیقه می گوید:” صبح زود بود که در خانه را زدند، شوهرم رفت بیرون و وقتی برنگشت، نگران شدم، رفتم بیرون ببینم چرا دیر کرده است، دیدم افتاده و غرق خون است. کشاندمش به خانه و همانجا بود که مرد. خودم پلیس را خبر کردم، پلیس هم بجای گرفتن قاتل مرا به جرم قتل بازداشت کرد، دادگاه تشکیل شد و مرا به جرم همدستی در قتل به هجده سال زندان محکوم کردند. سه سال اول همینطور در زندان بودم، بعد وکیل دادند و باز هم با وکیل به همان تعداد سال زندانی شدم. حالا هفت سال و نیم است که در این زندانم. قالی بافی می کنم و خیاطی. اینجا دیگر مثل خانه ام شده، دل ندارم بیرون بروم”.

مثل شفیقه زیادند. زنانی که بدون وکیل، یا غیابی محکوم شده اند و یا در عرض یکی ــ دو ساعت حکمشان به دستشان داده شده است. قتل همسر یکی از جرائمی است که تعداد زنان محکوم زیادی در این زندان دارد. جرائم دیگری نظیر فروش مواد مخدر، تن فروشی، زنا، فرار از خانه، خوردن مشروبات الکلی و دزدی هم این لیست را کامل می کند. در افغانستان، فرار از خانه جرم است و حبس های طولانی چندین ساله را به دنبال دارد. حکم اعدام و سنگسار برای زنان لغو شده است و دولت پس از طالبان هیچ مورد اعدام زنان را در کارنامۀ خود ثبت نکرده است. اما علیرغم معتدل کردن مجازات برای جرائم زنان، تنبیه و مجازات های غیر قانونی و غیر رسمی روزبروز بیشتر می شود. بر اساس آمار سازمان ملل، خشونت علیه زنان در افغانستان افزایش یافته و تجاوز یکی از مصائبی است که زنان با آن دست بگریبانند.بدنبال هر تجاوز، زن، باید قربانی شود تا نام خانواده از لکۀ ننگی که بر آن نشسته پاک شود

شریفه شهاب، معاون ارشد کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان معتقد است که سنت ها در این کشور بیش از هر چیزی، زنان را هدف گرفته و امنیت و حقوق آنان را تامین نمی کند. شریفه می گوید:” جامعۀ افغانستان سنتی است، سی سال جنگ داشته و در طول این سالها، زنان اولین هدف خشونت ها بوده اند. حالا حتی با ممنوع کردن سنگسار و اعدام، باز هم از میزان خشونت علیه زنان کاسته نشده است. زنی که با مردی رابطه دارد بدون هیچ شرعیتی، در ذهن جامعۀ افغان سزایش سنگسار و مرگ است. تا زیر ساخت های فرهنگی و سنتی این کشور عوض نشود، جامعه این قوانین را به واقع تغییر نخواهد داد. در هر دو زمینه باید کار جلو برود، باید زن را به جامعۀ افغان معرفی کرد”
.
با تمام این تفاسیر، برای من که هر روز خبرهایی از سنگسار و اعدام زنان در ایران را می شنوم، شنیدن لغو احکامی مثل سنگسار و اعدام در افغانستانی که همین حالا هم اسیر تفکرات طالبانی است، قدم بزرگی به حساب می آید. در کشوری که روزی زنان را به جرم فحشا و زنا در استادیوم های فوتبال به طرز وحشتناکی با قنداقۀ تفنگ به مرگ می فرستادند، حالا همین جرائم حداکثربا چند سال زندان تمام می شود. البته این شاید شکل قضیه باشد چرا که این سنت های افغانستان است که زندگی در بیرون از چهاردیواری زندان را برای زنان با سابقۀ زندان سخت تر می کند. فرار از خانه از جمله اقداماتی است که به وفور توسط زنان و دختران افغان برای نجات یافتن از موقعیتی که دارند، بکار گرفته می شود و جرمی است که بین پنج تا هفت سال حکم زندان دارد، اما به گفتۀ شریفه شهاب، در قانون جرمی بنام فرار از خانه وجود ندارد و این سلیقۀ قضات است که بر این نوع رفتار زنان نام جرم نهاده است.

فرار از خانه بیشترین گروه زندانیان را به خود اختصاص می دهد. نجات یافتن از خشونت های خانواده، همسر، حفظ جان از مرگ، تن ندادن به ازدواج اجباری و یا حتی برای فرار از فشار همسر برای تن فروشی از دلایل عمده ایست که زنان افغان را مجبور به ترک خانه می کند.

نجلا، دختر بیست و یکساله ایست که سه سال گذشته را در زندان هرات، در سلول شمارۀ شش به همراه هفت همبندی خود، روزها را شمرده است و باید چهار سال دیگر هم بر این اعداد اضافه کند تا بتواند دوباره از درب آبی رنگ زندان خارج شود.

او اما می گوید:” بعد از خروج از زندان دوباره نمی توانم به خانه برگردم، من کاری کرده ام که آبروی خانواده ام را در قبیله و شهر برده ام. روی برگشتن ندارم”.

نجلا از کودکی ناف بر پسر خاله اش بوده اما برای اینکه بتواند با پسر مورد علاقه اش ازدواج کند، راه فرار را انتخاب کرده است. پسر مورد علاقه اش هم چند متر آنسوتر، در میان دیوارهای زندان مردان زندانی است، او اما به جرم داشتن رابطۀ نامشروع با زینت به چهارسال زندان، محکوم شده است. نجلا می گوید:” من این پسر را دوست دارم، پسر خوبی است. تنها یک راه چاره برایم مانده است، هر روز و شب به این راه فکر می کنم، تصمیمم را گرفته ام، اگر دولت بعد از آزادی ام، مرا به پدرم تحویل بدهد، خودکشی می کنم، این همه زندان را فقط برای عملی کردن تصمیم ازدواجمان قبول کرده ام، اما اگر دوباره به پدرم تحویل داده شوم، یا کشته می شوم یا مجبور به تحمل یک ازدواج اجباری، هر دو برای من مرگ است. خودم را خواهم کشت”.

دنیای بیرون از این چهاردیواری برای این زنان پاک نشده است، وجود دارد و سخت هم منتظر آنهاست. بهمین خاطر است که این زنان سعی دارند بدنبال یاد گرفتن یک حرفه باشند. خیاطی، قالی بافی، بافندگی، نوشتن و خواندن و … از کارهایی است که به طور روزانه در برنامۀ این زنان گنجانده شده و هر کدام از این زنان، سهمی از درآمد حاصل از فروش محصولات این کارگاهها را کسب می کنند. پانصد افغانی برای یک قالی که سه ماه بافتن آن طول می کشد، چیزی معادل ده دلار. زندان همچنین برنامه ای دارد که با بودجه ای محدود، زنانی را که از زندان آزاد می شوند تحت پوشش می گیرد. زنانی که جایی برای زندگی ندارند هم به خانه هایی مخصوص زنان تنها فرستاده می شوند، این خانه ها بشدت کنترل می شوند و زنان نمی توانند آزادانه رفت و آمد به بیرون داشته باشند.

اما آنچه که باز هم بر پارادوکس این چرخه می افزاید، رفتار برخی مردان افغان است که کمی دور از انتظار من است. حرف هایی که رحمت الله، همسری که به ملاقات زنش آمده است، یک پارگراف جدید در برداشت هایم از این جامعه باز می کند. ثریا، زن جوانی که البته زن دوم رحمت الله هم هست، به جرم قتل غیر عمد دختر خود بازداشت شده، محاکمه شده و به هژده سال زندان محکوم است. دو سال از این مدت را پشت سر گذاشته و با دو دختر خردسالش در زندان، به انتظار سر آمدن چهارده سال آینده نشسته است. روز ملاقات حضوری مردان است و در سالن ورودی زندان زنان، خانواده ها گروه گروه، انگار که به سیزده بدر آمده باشند، سفره ای پهن کرده اند و سه ساعت مهلت دارند هرچه می خواهند بین خود ردوبدل کنند. رحمت الله می گوید:” به خانه که آمدم، به من گفتند دختر ده ساله ام که زیر کرسی ذغالی خواب رفته بود، جان نداشت. عین همین را هم به پلیس گفتم، از من پرسیدند چه کسی در خانه بوده است، گفتم زنم. او را به شانزده سال زندان محکوم کردند”. رحمت الله مرد خوش صحبتی است که از علاقه اش به همسرش می گوید و اینکه همسرش، بعد از آزادی در خانه، مثل سابق جای دارد و بازهم زن اوست. می گوید:” خون را با خون نمی شویند، زن من زن خوبی است، حتما مرگ دخترم بر اثر تصادف بوده است”. اما اینرا هم اضافه می کند که برای چرخاندن خانه و رسیدگی به دیگر بچه های قدونیم قدی که دارد و صد البته مادر بیمارش، مجبور است تا آنموقع زن دیگری اختیار کند. ثریا نگاه از دهان مردش برنمی دارد، می گوید:” رحمت الله حق دارد زن بستاند، من که اینجایم و نمی توانم به او خدمت کنم، بچه ها در خانه محتاج یک چاشت گرم هستند”.

مهلت سه روزۀ من برای ماندن در زندان تمام شده است. رئیس زندان، ژنرال صادقی، مرد مهربانی است که امکان حضور مرا در زندان فراهم کرد. زنان زندانی بارها در میان صحبت هایشان از او برایم گفتند و اینکه مثل پدر به آنها توجه دارد. از چند زن در خفا و دور از چشم زندانبانان زن می پرسم آیا نگهبانان مرد از آنها تقاضاهای غیر معمول مثل رابطۀ جنسی می کنند، شنیده ام که در بسیاری از زندانهای زنان، والیان آن شهرها از زنان استفاده می کنند. پاسخ می شنوم:” نه، اینجا راحتیم، مثل بیرون نیست که از تجاوز بترسیم، ژنرال خوب به ما می رسد، مواظب ماست”.

زندگی اینجا جریان دارد، شاید نه در مسیر جریان بیرون، اما آرامتر و البته با ترس، ترس از فردایی که این زنان از حالا به فکر یافتن چاره ای برای آن هستند. زنانی مثل شفیقه که با جمع و تفریق، سن پسرکشان را با مدت حبسشان در دو کفۀ ترازو می گذارند و مطمئن هستند که چند سال بعد، وقتی درب آبی رنگ زندان هرات پشت سرشان بسته شود، آنسوی خیابان، جوانی که می داند زندگی مادرش در زندان چگونه گذشته، منتظرشان است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.