از رنجی که می کشیم

هر ملت و کشوری، حیوانی را به عنوان نماد و سنبل خویش برگزیده، این یکی شیر و آن یکی عقاب و دیگری ببر، خرس، خروس، گرگ، روباه و… درنگاه اول این نشان از علاقه و احترام بشر به حیوانات است اما سئوال و نکته اساسی اینجاست: پس چرا هرگاه کسانی چون جرج ارول کتابی و داستانی با نام دهکده حیوانات می نگارند چنین از سوی بشر سرزنش می شوند؟

این سئوال و نوع برخورد ویرانگر آدمی با زیستگاه حیوانات در طول تاریخ بر ما آشکار می کند که انسان نه تنها حرمت زیست آنان را زیر پا گذاشته که بشکلی تمامیت‌خواه و ظالمانه به استعمار طبیعت و حیوانات از همان بدو یکجانشینی تا به امروز پرداخته است. بی دلیل نیست که پیامبران این مردان رنجور از ذهن بشر هر کدام به‌گونه‌ای در دفاع از حقوق حیوانات و طبیعت هم دم برآوردند.

بشر نخستین در جهش یا هرچه بنامیمش به یکباره سر بلند کرد، آنچه دید دشت‌ها و جلگه‌ها و طبیعتی ناب بود که هیچ جنبنده‌ای را یارای مقابله با وی نبود، پس بی رقیب و یکه در به زیر سلطه درآوردن کل طیبعت و دشت‌های پیش رویش همت گماشت. یکی از دلایل ریشه‌ای خواست عمیق درونی بشر در تمامیت‌خواهی که هنوز هم در جهان بشدت مشاهده می کنیم همین تک و بی رقیب بودن وی بر این کره خاکی است، سلسله مراتب را خوب بنگریم، اول “آدم” بعد “حوا”ی نازنین متولد شد، پس مرد در طول تاریخ تا به امروز همیشه خود را چون فرزند بزرگ خانواده بر حق‌تر پنداشته. این توهم نخستین بشر در مرد(آدم) تا به امروز همچنان ادامه دارد و در بسیاری سطوح دیگر نیز نفوذ کرده است.

دشتی فراغ و بزرگ – یکه‌تاز میدان بودن – وسوسه‌ای عظیم و بس شگفت – همه را و هرچه هست از این رهگذر به زیر سلطه و قدرت در آوردن (یا دیگر رویش، رام و سربه‌زیر کردن) – اینگونه است که هابیل بر قابیل تیغ می کشد: تصاحب…

فروید در کتاب ناخوشنودی‌های فرهنگ به نکته‌ای اساسی از خودخواهی بشر اشاره می کند وی می نویسد آدمی بشدت خودخواه و خودپسند است پس مشام خویش را چنان سرکوب کرد تا هرگز بوی بد مدفوع خویش را متوجه نشود و زمانی که اطرافیان وی دم به اعتراض می گشایند وی متعجب می شود چون نمی تواند بوی بدی را احساس کند، این حس نکردن بوی بد خود یک روی سکه است و دیگر روی آن تقویت حس بویایی خود در هرچه بیشتر حس کردن بوی بد دیگران بود، یعنی آدمی از یک سو مشام خویش را بر بوی بد خود برای همیشه اخته کرد و از دیگر سو هرآنچه قوا و قدرت داشت به کار بست تا هرچه بیشتر از بوی بد دیگران رنج ببرد تا با قدرت بیشتر آنان را خوار بشمارد و برتری خویش را تحکیم‌تر کند. تمامی پانیسم‌ها ریشه در این توهم کهن و بدوی بشر دارند.

آدمی در این دشت سرسبز یکه و بی رقیب، حیوانات را و طبیعت را رام کرد اما این توهم برتر و برحق بودن چنان در وی سرکش و نهادینه شده که حتی تمامی خصلت‌های ناب و قوی حیوانات را نیز تسخیر می کند، پس این یکی شیر است و آن یکی خرس و دیگری روباه و عقاب و… خوب بنگریم در تمامی پرندگان و حیواناتی که به عنوان نماد برگزیده شدند نه حیوان بد طینت مثل شغال و کفتار و لاشخور(اینان سمبل افراد بشدت منفور شدند) دیده می شود نه حیوانات نازنین و بی آزاری چون هدهد و کبوتر و غزال… این نازنین‌های تک‌مانده، تنها نماد و سمبل تک انسان‌های شدند که از تمامیت‌خواهی بشر در رنج بودند و تمام همت آنان صرف کمی کاستن از این رنج عظیم بوده، درست به مانند امام غریب شیعیان که ضامن و سمبل آهو است. تنها اوست که ضامن آهوست چون این خواست برتری‌طلبی و تمامیت‌خواه بشر چنان در ذهن آدمی حضور قدرتمندی دارد که اجازه نداده تا جمعی چون او ضامن آهوان شوند.

در مقاله “آدم‌خواری” (منبع سایت دکترفکوهی) به این نکته‌ای شگفت و سرسام‌آور اشاره می شود که آدم‌خواری نه تنها رفتارو کرداری حیوانی نیست که کاملا هم انسانی است(نه به معنای انسانیت) از این رهگذر نکته‌ای شگفت را در می یابیم که بشر هرآنچه پلیدی در وجود خویش داشته باز در نهاد حیوانات و طبیعت دفنش کرد تا کمی از رنج عذاب وجدان خویش در امان باشد پس از یک سو تمامی خصایص قدرتمند(نه نیک) را از حیوانات مصادره کرد و از دیگر سو تمامی کردار پلید خویش را چون طوق لعنت بر گردن حیوانات افکند و نسبت داد، خوب بیندیشیم اگر این ملت و جمع نماد آنها عقاب است بی هیچ واهمه‌ای بدی شیر و گرگ و خرس و روباه و… را که نماد دیگران است فاش می کند و هر آنچه پلیدی وجود خویش است به آنان نسبت می دهد و حیوان و سمبل خویش را پاک و منزه از هرگونه گناه و عمل پلیدی می کند، این دقیقا در راستای همان تحلیل فروید است بوی بد خویش را نمی تواند احساس کند و در عوض بوی بد دیگران را چندین برابر نیز در مشام خویش بالا می کشد و داد نفرت بر می آورد. از همین رهگذر است که هابیل بر قابیل خنجر می کشد و جنگ ملل کلید می خورد.

آنچه در این میان همیشه مغفول مانده امری است به نام “عدالت”. آدم “حوا” را طلبید چون از درد تنهایی در رنج بود نه آنکه وی را بطلد تا برتر بودن خویش را تحکیم بخشد او نیز از بی عدلی تنهای در رنج بود، اما بعد آفریده شدن “حوا”، آدم از رنج تنهایی خود رهید و پس چه بهتر که از رهگذر این لطف و کرم، برتری خویش را هم تحکیم بخشد و چنین نیز کرد. اما این نیرنگ زشت همیشه وی را تا به امروز عذاب داده و برای رهیدن از این عذاب “آزادی” را عَلم کرد تا به “حوا” آزادی ببخشاید، یعنی هم برتری خویش را محفوظ کند هم از عذاب وجدان خویش رهیده باشد. در حالی که به قول سارتر انسان محکوم به آزادی است، یعنی بشر با تولد خویش از سلول و زندان رحم می رهد و آزادی در نهاد وی است اما آنچه وی را از فطرت آزاد خویش به دور کرده دقیقا نبود عدالت است، سهم او از این کره خاکی که به دلیل تمامیت‌خواهی آدم و نوع بشر از آن مرحوم گشته است.

نظام سرمایه‌داری دقیقا رشد عظیم و سرسام‌آور همین خواست تمامیت‌خواه بشر است، وی نیز ندا و عطای آزادی سر می دهد آزادی که بشر در خود دارد، چون در نهایت بشر آزاد است در انتخاب نبرد با آدم تمامیت‌خواه یا انتخاب به زیر سلطه در آمدن او، اما این سهم بر حق بشر است که در تملک آدم و نظام سرمایه‌داری اوست. یعنی نبود عدالت، یعنی خود آزادی نیز از نبود عدالت است که چنین در رنج است. آدم با این نیرنگ می خواهد چیزی به “حوا” ببخشاید که خود دارد، پس در حقیقت آدم با چنین نیرنگی هیچ که به بشر سهم‌اش را نمی دهد که حتی ادعای آزادی وی را نیز می کند که این منم چنین بر تو آزاد بودن را عطا کردم.

اما پاشنه آشیل آدم و سرمایه‌داری دقیقا همان نیاز و خواست اولیه او، یعنی از تنهای رهیدن اوست، وی باید یکبار دیگر بر روی این کره خاکی تک و تنها شود تا از نبود حوا رنج برد. وجود حوا، هم رنج تنهای وی را نابود می کند هم سرگرمی به او می بخشد تا خواست بی شرمانه برتری‌طلبی خویش را بیشتر و بیشتر قدرتمند کند. پس گاندی دقیقا پاشنه آشیل استعمار را هدف قرار داد، نه گفتنی بزرگ و بی جنگ و خونریزی، وی آدم تمامیت‌خواه را با آن همه ملک و دشت فراغ تنها گذاشت تا هرآنچه را در مزرعه پدری کشت و تولید می کند بی سود و ثمر باشد چون حوا و کودکانی شاد در میان نیستند تا از این خان پر نعمت بیارامند.

تک تک ما باید از تنهایی یکبار دیگر رنج ببریم تا بر بوی بد خویش آگاه شویم و بوی بد دیگران را نیز در مشام خود دوچندان نکنیم، پس ابرانسان(نه ابرمتوهم) کسی است که بر این بوی بد خویش آگاه شود. هرچند نمی تواند و قادر نیست بوی بد خود را هرگز در مشام خویش آورد اما بداند که هست بوی بدی، لجنی و پلیدی در نهاد او. اینجاست که شعور و فهم بشری رقم می خورد، قدرت و توان غالب شدن بر پلیدی وجود خویش که هرگز قادر به رویت و احساس آن نخواهد بود. اینجاست که انسانیت و حیوانیت و هر آنچه بر این کره خاکی است در صلح و دوستی، شادکام خواهند زیست و این جاست که می توان به عطا و جاری شدن عدالت بر زمین دلگرم بود.

اشاره: نباید فراوش کنیم که انسان نیز چون هر موجود دیگری جزئی از این کره خاکی و دارای سهمی است پس این نوشتار هرگز در تائید جریاناتی چون مُرتازی و درویش بازی نیست. در واقع باید چنین پرسید: کدامین عقل بریدن اینچنینی از جهان را که دمی بیشتر در آن نیستیم تائید می کند؟! مشکل تمامیت‌خواهی و برتری طلبی است نه سهم بر حق تک تک موجودات –از جمله انسان-.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.