عشق پنهانی
هفت هشت سال پیش بود. عاشق دختری شده بودی/یادت میاد؟همسایه ها دلشون سوخت و/نذاشتند ازدواج کنید
دیروزکه از مدرسه ی بچه ها برمیگشتم/دیدمش/داشت از میوه فروشی سر میدون/اسفناج و زردالو می خرید/خوشحال بود/کنار
پیاده رو ایستادیم و/کمی گپ زدیم/گفت که ازدواج کرده و دو تا بچه داره
عشق پنهانی
هفت هشت سال پیش بود
عاشق دختری شده بودی
یادت میاد؟
همسایه ها دلشون سوخت و
نذاشتند ازدواج کنید
دیروزکه از مدرسه ی بچه ها برمیگشتم
دیدمش
داشت از میوه فروشی سر میدون
اسفناج و زردالو می خرید
خوشحال بود
کنار پیاده رو ایستادیم و
کمی گپ زدیم
گفت که ازدواج کرده و
دو تا بچه داره
یه پسر و یه دختر
گفت که عاشق شوهرشه
گفت که خونشون اجاره ای یا رهنی نیست
از خودشونه
ازمن پرسید که زندگیم خوبه یا نه…
گفتم که هیچ چیزی تغییر نکرده و
تو هم همونی که بودی هستی
خندید
من از اینکه خجالت می کشید و
از نگاهم فرار میکرد
غمگین بودم
خداحافظی کردیم و
گفت که به تو سلام برسونم
مادر من
مادرم
گونه هایی
به طراوت گلهای رز
دستان کوچکی
به مهربانی اغوش یک مرغ کرچ
خلوصی
چون غزلهای عابران مست
در کوچه باغهای اصفهان دارد,
مادرم ستاره است
مادرم
چون یک شمعدانی بارفتن
ظریف و شکستنیست
مادرم از پس زمان می دود
دستم به دامانش نمی رسد
مادرم
ترنم النگوهای
یک کولی عاشق است
مادرم خورشید است،
می تابد به دریاچه ی زریوار
مادرم
چون کودکی که بادکنک قرمزش را دوست میدارد
عاشق زندگیست
پستانهایش صندوقچه ی اسرار و اسباب است
من بین دو پستانش
کلید خانه و پول
گرمای عامیانه ترین
ترانه ی دنیا
و ارامش بیدریغ می یابم،
مادرم کوچه پس کوچه های ری است
سرشار از عشق و زندگی
زیرا که این عشق واقعیست
دور چشمام
با سرمه خط می کشم
دامن سرخ می پوشم
گوشواره های درشت حلقه ای
به گوشم میاویزم
حتی روزهایی که هیچکس نیست و
مگر او
زیرا که این عشق واقعیست
کمی پیش از رسیدنش
نون برنجی به کبوترهای ایوان میدهم
شربت گلاب
در سفالهای ابی رنگ همدان میریزم
باغچه را
لاله های عباسی میکارم
تمام ظهرهای تابستان
ترانه های محلی خراسان
برایش زمزمه میکنم
زیرا که این عشق واقعیست
شعرهایی از مینا خانلرزاده -دانشجوی ایرانی در آمریکا
mkhanlarzadeh@clarku.edu
