قصه زنان/ زیستن بر لبه‌ مرداب

نویسنده:نازنین حسن نژاد

کانون زنان ایرانی

نازنین حسن نژاد در نخستین روزهای طبابتش در شهری دورافتاده، با زنانی روبه‌رو شد که هرکدام روایتِ یک زندگی در مرداب بود. زنانی که از دل ناکامی، طلاق، فقر و قضاوت سر برآورده بودند و حالا، حضور او را نه فقط به  عنوان یک پزشک، که انگار به‌عنوان شنونده‌ای همدل پذیرفته بودند. این روایتِ پزشکی جوان است از سحر و آرزو ؛ دو زنِ درگیر با مردسالاری، فقر و تبعیض و تلاش برای زندگی.

اولین لحظه ای که دیدمش، با دامن قرمز گل گلی و شالی که از سرش افتاده بود تا وسط کوچه دوید تا مرا پیدا کند و به سمت خانه اش ببرد. در تاریکی شب آن شهر کوچک در شهرکی در گوشه های مدرنیته، جوانتر از زنی بود که بعدا در روشنایی خانه کوچکش دیدم. داخل ۶۰ متری نقلی اش، که بعدا برایم گفت با پول مهریه ی طلاق اولش خریده،  44-45 ساله میزد. در حقیقت، سحر ۳۷ سالش بود ولی خیلی بیشتر از سال هایش زندگی کرده بود. هرچند که “زندگی”، برای توصیف هستی او کلمه ای سخاوتمندانه است. اما برای همه این ها وقت زیاد است.

فعلا من نو پزشکی هستم در شهرستانی که قبلا فقط از کنارش رد شده بودم و سحر میزبانی که مرا سخاوتمندانه به دنیایش راه داده است. در این خانه نقلی با دختر خواهرش که ۱۸ ساله است زندگی می کند. نه، خواهرش فوت نکرده. دوباره ازدواج کرده و شوهر جدیدش آرزو را تقریبا از خانه بیرون کرده. دختربچه هم با مادربزرگش و خاله اش بزرگ شده. مادر آرزو که از پرسنل خدمات کلینیک است عکس او را به من نشان داده بود، گفتم متولد سال ۷۸ هستم و او گفت دخترش متولد هشتاد و پنج است.

پرسیدم ” آرزو دانشجوئه؟” و شاید همین سوال کافی بود:تا اینکه فاصله سیاره من و سیاره سحر و خانواده اش از هم روشن شود. او با لحنی که نشان می داد جایی برای سوال بیشتر در این مورد نیست، گفت “نه دیگه درس نمی‌خونه” . لبخندش کمرنگ تر شد.

سحر هم دو پسر کلاس چهارمی و کلاس هفتمی داشت. با شوهر دوم سابقش. یا بهتر است بگویم “از” شوهر دوم سابقش. ده دقیقه بعد از اینکه پایم را در خانه اش گذاشتم عکس هایشان را روی هوم اسکرین و لاک اسکرین گوشی اش نشانم داده بود. دو پسربچه که از نظر من از هم غیرقابل افتراق بودند؛ با لباس نظامی در حال سلام نظامی. این زندگی انگار همیشه جنگ بود. گفت بچه ها آخر هفته پیش او می مانند ولی امروز (که جمعه بود) سرما خورده و نیامده اند. سفره دلش را سر درس نخواندن پسر ها برایم باز کرد. گفت فقط دوست دارند کار فنی بکنند و مدرسه را دوست ندارند. گفت: “منم بچه بودم خیلی شیطون بودم. درس نمی خوندم. اشتباه کردم. سوم راهنماییم که تموم شد رفتم کمک داداشم”

برادر سحر آن موقع ها فیلمبردار مراسم عروسی و جشن تولد بود . سحر هم می‌رفت که بخش زنانه دورهمی را به عهده بگیرد. با خودم فکر کردم چه خوب که علاقه اش را پیدا کرده و برادرش حامی اش بوده. تا اینکه متوجه شدم کرایه هرروز مدرسه رفتن سحر (۱۰۰ تا تک تومن!) برای پدر عیالوارش با شش بچه زیاد بوده و سحر از خرج تراشیدن عذاب وجدان داشته. برای همین در ۱۴ سالگی تصمیم گرفته بود که به جای پول خرج کردن، برای خانواده اش پول در بیاورد. از او پرسیدم:چرا دوباره به فیلم برداری برنمی گردد، گفت دوربین و وسایل دست برادرش است : “داداشم اجازه نمی‌ده با غریبه ها کار کنم. مردا هم اگه بفهمن مطلقه ام اذیتم می کنن و میان دم خونه ام”  در سیاره خوش خیالی من، همه نگرانی های سحر ناشناخته بودند. در سکوت متعجب نگاهش کردم و او ادامه داد “بیمارستانم میتونستم کار کنم ولی نمی خواستم پشت سرم بگن طلاق گرفته و به بدبختی افتاده” او همه اینها را با جدیت تمام می گفت، با جدیت کسی که خودش هم باور دارد شاید حرف های بقیه درست باشد و من کم کم داشتم در مرداب زندگی پنهان جامعه پا می گذاشتم.

گفتم: برادرزاده من هم اهل درس خواندن نیست و سحر گفت :”محمد می‌گه من فقط می‌خوام برم کار کنم. حاضرم برم آشغال جمع کنم پول در بیارم بیام پیش تو” محمد ۱۲ ساله هم به این نتیجه رسیده بود که پول در آوردن برای خانواده اش بهتر از مدرسه رفتن و خرج تراشیدن است. مادرش به او گفته بود که چون پولش نمی رسد برایشان خوراکی بخرد و هزینه رفت و آمدشان را بدهد، فقط آخر هفته ها را می توانند پیش او باشند. و محمد حاضر بود روزهایش را به‌جای کتاب ها و هم سن و سالهایش، بین سطل های آشغال بگذراند تا شب ها را پیش مادرش بخوابد. از سحر پرسیدم “چرا باباشون این چیزی که واسشون خرج می کنه رو به شما نمی‌ده که پیش شما باشند؟” پدر پسرها دوباره ازدواج کرده بود و نامادری با اینکه مهربان بود، مادر نبود. جواب داد “اون که اصلا حاضر نیست به من پول بده. به سوپری سر کوچه گفته فقط به بچه ها نسیه بده اونم در حد بیست سی هزار تومن، نه به من.”

مرداب تا ساق پاهای من بالا آمده بود و سحر ، که فقط سرش بالای مرداب بود، با لبخندی بی معنا ادامه داد “زنشم که بودم یه قرون  هم پول بهم نمی‌داد. میومد دم آرایشگاه می‌ایستاد تا من کارم تموم شه و خودش بره پولش رو حساب کنه” می گفت که شوهرش سه-چهار ماه صبر می کرده تا ابروهای سحر کاکل دربیاید و “وقتی دیگه زشت می شدم” او را می‌برده آرایشگاه. می گفت حامله که بوده هوس زرشک پلو با مرغ رستورانی داشته ولی هیچ وقت برایش نخریده. می‌گفت که برای زایمانش با موتور او را تا بیمارستان برده تا پول تاکسی ندهد. مرد ولی تا کربلا رفته بود و ۲ و نیم میلیون تومان سوغاتی خریده بود، سفری که طی آن سحر و بچه ها را با ۱۸۰ تومان در خانه گذاشته بود و رفته بود، ۱۸۰ تومانی که چند روز زودتر از انتظار تمام شده بود و سحر مجبور شده بود قلک بچه ها را بشکند تا پول کرایه مدرسه رفتن بچه ها را بدهد. شاید قلک شکسته و مادر گریان فقط برای کرایه سرویس، هر پسربچه ای را قانع کند که آشغال جمع کردن بهتر از مدرسه رفتن است.

نمی دانم آرزو کی به این نتیجه رسیده بود که شوهر کردن بهتر از مدرسه رفتن است، اما تا همین ۱۸ سالگی یک بار ازدواج کرده بود و طلاق گرفته و بود. سحر گفت “دو ماه عقد کرد بعد جدا شد. ولی عقد بود فقط عروسی نکرد.” اهمیت این افتراق را من دو شب بعد، وقتی که آرزو ادای ناراحت بودن بخاطر کادو نگرفتن برای روز زن در آورد، (برای اینکه مردی که مخاطبش بود به خودش بگیرد) و سحر  دو بار گفت “تو زن نیستی که تو دختری”.

سحر که برای روز زن از شوهر سابقش یک جفت دمپایی گرفته بود (و با اینکه ادای اهمیت ندادن در می آورد، مشخص بود که از اینکه بالاخره، بعد ازدو سال طلاق برایش چیزی خریده خوشحال است) “دختری اش” را به شوهر اولش که فقط ۶ ماه با او زندگی کرده بود از دست داده بود. می گفت که مرد از همان اول او را نمی خواسته چون لاغر بوده و “سینه هام خیلی کوچیک بود. اون بزرگ دوست داشت” اما قبل از عروسی نتوانسته اند از هم جدا شوند. سیما ، مادر آرزو هم آن موقع طلاق گرفته بود و سحر نمی توانست دومین دختر علی آقا باشد که طلاق می گیرد. خاله اش یک سیلی به او زده بود و گفته بود که باید سر زندگی‌اش بماند. و سحر هم مانده بود، مگر در مرداب راهی جز ماندن هست؟

عروسی کرده بودند و شش ماه بعد طلاق. شاید شش ماه بعد دیگر کسی طلاق سیما را یادش نبود. سحر می گفت شوهرش اصلا او را نمی خواست و حتی کنارش نمی خوابید. “می‌اومد کارشو می‌کرد می‌رفت بغل بخاری می خوابید. منم باید تو اتاق سرد می‌خوابیدم.” از شفافیت کلماتش یکه خوردم. برای جامعه ای که همیشه روابط جنسی را در چادر سیاه تابو می پوشاند، آدم هایش خیلی بی پرده اند. بعد از طلاق قرار بود مرد مهریه شصت میلیونی سحر را در قسط های ماهی سه-چهار میلیونی بدهد که از همان اول عقب افتاده بود. وکیل به دختر نوجوان گفته بود یا پانزده میلیون تومن مهریه ات رو بگیر و بقیه اش رو ببخش و برو، یا طلاقت نمی‌ده. حق طلاق هم که می‌دونی با مرده” سحر هم با پانزده میلیون پول و بدون بکارتش از آن خانه سرد بیرون زده بود. اما همان سال با آن پول خانه کوچکش که بعد از طلاق دومش به آن پناه برده بود را خریده بود. به قول خودش، شاید بهترین خریدی که می توانست بکند.

سحر خوشحال بود که خاله بهتری برای آرزو بوده، که آرزو با بکارتش از آن عقد در آمده و حالا می تواند در شرف تولد ۱۸ سالگی اش، با مردی ۳۰ ساله بازی موش و گربه خواستن و نگفتن را بکند. امیر پرستار بود و تحصیل کرده، اما او هم در این باتلاق گل آلود راه می‌رفت. با این حال، امیر تنها گربه این بازی نبود. مصطفی، شب اولی که آنجا مهمان بودم، ما را با یک زنگ آرزو تا بالاترین نقطه شهر برده بود؛ و با اینکه ۳۶ سالش بود و ادای محبت پدرانه در می آورد، در تاریکی شب در پراید خاکستری اش، دستش را بی دلیل به سمت صندلی شاگرد می برد تا سر و گردن دختر را به بهانه شوخی کردن لمس کند. خاله اش اعتقاد داشت که باید پسری پیدا کند که از آرزو  با پاهای بلندش قدبلند تر باشد و علی و امیرحسین به نظرش مناسب بودند. همه ی این مردها انگار تنها چیزی بودند که به این دو زن انگیزه ای برای زندگی کردن می دادند. هرچند که آرزو فردای همان روز تلاش کرد برای یکیشان بمیرد.

روز اولم در کلینیک، در حال ویزیت بیمار شماره صد و شش بودم که سیما داخل شد. روی صندلی روبرویم نشست و گفت: آرزو بستری شده. پرسیدم چرا و او با زمزمه، برای اینکه بیمار داخل اتاق نشنود گفت “قرص خورده” بار اول متوجه نشدم، یا شاید هم متوجه شدم و باور نکردم، و دوباره پرسیدم. سیما خبر را با همان لحن تکرار کرد، انگار که داشت می گفت :”سرما خورده” نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و همانجا نپرسم “چرا؟” “یه پسری که میخواستش زن گرفته اینم فهمیده ناراحت شده” گفتم ” امیر؟” سیما خندید، انگار تصور چنین چیزی دور از ذهن بود، انگار تلاش برای خودکشی برای علی با تلاش برای خودکشی برای امیر فرق داشت. وسط ویزیت بیمارها تا بخش داخلی رفتم تا آرزو را ببینم. دختر بی رمق روی تخت خوابیده بود، محتویات معده اش از لوله ای که از بینی تا معده اش رفته بود در کیسه ای شفاف کنار تختش بود. لب تخت نشستم و دستم را روی دستش گذاشتم. چیزی برای گفتن نبود. مرداب دخترک را موقتا بلیعده بود.

سیما در برگشت به اتاقم همراهیم کرد و رفتارش شبیه مادری نبود که دخترش برای توجه یک غریبه حاضر بوده جان خود را فدا کند. گفت “مامان پسره بهش زنگ زد گفت ما اگه می‌دونستیم تو می خوایش که اصلا نمی ذاشتیم زن بگیره. الانم خودش می‌گه طلاق می گیره. اشکال نداره که. آرزو خودش ردش کرده بود وگرنه نمی‌رفت با یکی دیگه” من وحشت زده بودم. او مثل همیشه بود. انگار به این آب گل آلود عادت داشت به بلعیدن آدم ها و دیگر کسی از دیدنش تعجب نمی کرد. شاید هم برای آدم هایی که فقط سرشان روی آب است، غرق شدن ناگزیر است، غرق شدن بخشی از زندگی در مرداب است، و روز بعد همه چیز به حالت عادی بر می گردد، همانطور که روز قبلش بود.

آرزو روز بعد به خانه برگشت و سیما بعد از کشیک مرا در خانه خواهرش پیاده کرد ولی حتی به دیدن دخترش نیامد. کل مسیر را برایم از شوهرش که از نردبان افتاده بود و زانویش پیچ خوره بود، گفت و از تهمینه دختر هشت ساله اش که وقتی شب ها سر کار است نمی تواند بخوابد. به نظر نمی رسید آرزو دختر سیما باشد. به نظر نمی رسید آرزو دختر هیچ کس باشد. پدرش در پنج ماهگی اش رها کرده بود و رفته بود و آرزو از وقتی که فهمیده بود چگونه می تواند توجه مردها را جلب کند، سعی کرده بود جای خالی اش را پر کند. و مادرش در سه سالگی اش دوباره ازدواج کرده بود و او را در بغل مادربزرگش رها کرده بود. دخترک خیلی زود بزرگ شده بود و خیلی زود تبدیل شده بود به همراه خاله اش، دو زن مطلقه در حال تلاش برای روی آب ماندن.

سحر می گفت که از راننده تاکسی تا سوپری محله به او پیشنهاد داده اند. مردهایی که همه زن داشتند و او را برای صیغه کردن می خواستند. می گفت “میفهمن دیگه یه زنی به سن و سال من که داره تو یه مغازه کار میکنه حتما طلاق گرفته” می گفت :مردی که از کودکی او را می شناخت آمده بود مغاره و به او گفته بود “من تو رو برای ازدوج نمی‌خوام، می خوام با هم دوست باشیم. من می‌خوام تو رو تامین کنم” اما سحر می گفت که ارزش خودش را حفظ می کند و وارد رابطه با مردهای زن دار نمی شود. نمی خواست از سفره خانواده شان بزنند و برای او خرج کنند و بعد منتش را سر او بگذارند. و خب، سحر خودش دوست پسر داشت.

رضا قبل از ازدواج دوم سحر خواستگارش بود. اما خانواده شوهر سابقش به او گفته بودند که مرد در صنایع دفاع کار می کند و دختر فکر کرده بود که می تواند با این ازدواج از فقر کمی فاصله بگیرد و زندگی خوبی داشته باشد. بهتر از آن، هرروز پشت تلفن برایش قرآن می خواند و پنج صبح برای نماز صبح بیدارش می کرد. چه چیزی بهتر از یک شوهر خداترس؟ چند ماه از عقدشان نگذشته بود که سحر فهمید یونیفورم قهوه ای که شوهرش هرورز با آن به سر کار می رود لباس نگهبانی یک مجتمع آپارتمانی است و نه صنایع دفاع، و این نگهبان دروغگو حتی نمی داند نماز عصر چند رکعت دارد و هرروز مشروب خوردنش به راه است. اما همان موقع هم سحر حامله بود و راهی برای برگشت نبود. به هرحال سحر ۱۲ ساله مزدوج بود و رضا هم زن گرفته بود. تا وقتی که هر دوشان دوباره طلاق گرفتند.

حالا با وجود اینکه رضا گفته بود “من تو رو برای دوستی می‌خوام چون خانواده نمی ذارن با دو تا بچه بگیرمت” به هم برگشته بودند. همین که مردی مجرد او را می‌خواست برای سحر کافی بود. همین که پایش را در خانواده زن دیگری نمی گذاشت. و خب کدام مردی حاضر بود شوهر زن دو بار مطلقه ۳۷ ساله ای با دو تا بچه شود؟ تا همین جا هم بخت به سحر رو کرده بود. به نظر می رسید بخت سحر، دستش را روی پیشانی آرزو هم گذاشته بود. دخترک می گفت “مردای زن دار هم به من پیشنهاد میدن همش” او به علت تعرض های صاحب کارهایش، چند بار شفل عوض کرده بود (تا ۱۸ سالگی) و حالا هم جای امنی برای کار کردن نداشت. اما حداقل امیر قربان صدقه اش می‌رفت. آرزو هدف زندگی اش را به پیدا کردن مردی که دوستش داشته باشد و با او ازدواج کند خلاصه کرده بود و سحر هدف زندگیش را به پیدا کردن مردی که دوستش داشته باشد. دو زن، بیست سال فاصله داشتند اما در یک باتلاق، شانه به شانه و هم قدم بودند. دو زن یاد گرفته بودند که دست هم را بگیرند و غرق نشوند، در هر ثانیه زندگی در مرداب فقر و مردسالاری و سرکوب، و شاید بزرگترین خوشبختی و بدترین مصیبت شان، همین همراه بودنشان بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.