کوهستک هنوز از شوک بیرون نیامده است

برگشتم به شهرمان، کوهستک که با این صحنه مواجه شدم، بچه‌ام را می‌بردند سردخانه..

گفت و گو با الیزا قورچی‌زاده، مادر امیرمحمد

ترانه بنی‌یعقوب

کانون زنان ایرانی

امیرمحمد کریمی هنوز شش‌ساله نشده بود؛ پنج سال و ۹ ماه داشت. در بندر کوهستک هرمزگان همه او را به هوش و جسارتش می‌شناختند. آن شب، همزمان با حمله موشکی آمریکا، همراه خواهرش و چند کودک دیگر در راه عروسی بود؛ عروسی‌ای که قرار بود خانه‌ای را تا چهار صبح غرق شادی کند. بچه‌ها بازی کرده بودند و حالا به خانه‌ای که عروسی در آن برگزارمی‌شد،  برمی‌گشتند که موشک‌های آمریکا از راه رسیدند؛ چند انفجار جشن را به عزا تبدیل کرد و مادر امیرمحمد، به جای انتظار برای برگشتن پسر کوچکش، راهی بیمارستان و بعد سردخانه شد.

در این حمله ۵ نفر از غیرنظامیان (از جمله امیرمحمد) جان باختند و ده‌ها نفر دیگر که بیشترشان زن و کودک بودند، زخمی شدند.

گفت‌وگو با الیزا قورچی‌زاده، مادرامیرمحمد را در ادامه می‌خوانید:


لطفاً کمی از حال و هوای این روزهای شهر کوهستک و خانواده‌تان بعد از حادثه تلخ حمله آمریکا به عروسی بگویید؟


شهر ما هنوز از شوک بیرون نیامده؛ دراین شهر کوچک، تقریبا همه با هم فامیل هستند. تا قبل از این حادثه وقتی مدرسه‌ها باز نبود، بچه‌ها معمولاً تا ۱۲ شب در کوچه و خیابان مشغول بازی‌ بودند اما حالا اوضاع فرق کرده.زمانی که در روزهای عادی خیابان‌ها تازه شلوغ می‌شد و مردم از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند، حالا رفت‌وآمدها کم می‌شود. مغازه‌ها زودتر خلوت می‌شوند و خیابان‌ها ساکت و خاموشند.

من هر روز ساعت‌ها بر سر مزار فرزندم می‌نشینم و با او درد دل می‌کنم. بعدازظهرها هم اقوام و دوستان به دیدنم می‌آیند؛ اینجا قوم و قبیله هستیم و هر روز به دیدنم می‌آیند.باید بگویم که من هنوز رفتن امیرمحمد را باور نکرده‌ام؛ شاید هیچ‌وقت هم باور نکنم.

در مورد فرزند عزیزتان، امیرمحمد، بگویید؟

پسرم پنج سال و ۹ ماهه بود. من معلم هستم .می‌خواهم درباره سنش توضیح دهم؛ بچه‌ام پنج سال و ۹ ماهه بود، اما سنش هر جا یک چیزی اعلام شده. او هنوز شش سالش نشده بود. امیرمحمد در شهر کوچکمان به هوش و ذکاوت مشهور بود.

حال دخترتان کیانا چطور است؟ او هم در این حادثه آسیب دیده بود؟
بله، کیانا خواهر امیرمحمد هم در این حادثه زخمی شد. او از ناحیه کلیه و مثانه آسیب دید و حالا دوره نقاهتش را می‌گذراند.

از روز حمله (دهم شهریورماه) و جزئیات آن روز برایمان بگویید؟
در شهر هر روز صدای جنگنده‌های دشمن می‌آمد و حتی یک روستا در اطراف قبلا هدف قرار گرفته بود؛ برای همین بچه‌ها چندان بیگانه با فضای جنگ نبودند. آن روز امیرمحمد همراه کیانا و چند رفیق دیگر برای بازی و تفریح روانه جاده ساحلی شدند. دخترم کیانا کلاس هشتم است و معمولاً امیرمحمد را با خودش جایی نمی‌برد. یک وقت‌هایی هم اگر راضی می‌شد و می‌برد، به زور این کار را می‌کرد. چون امیرمحمد خیلی شیطنت می‌کرد.

 بچه‌ها در مسیر بازی می‌کردند تا به نزدیکی دکل مخابرات می‌رسند، یکی از بچه‌ها می‌گوید برویم و از درخت میوه‌ای به نام «گاروم‌زنگی» ــ میوه‌ای مخصوص مناطق گرمسیری ــ میوه بچینیم؛ میوه‌ای که امیرمحمد خیلی دوستش داشت. اما امیرمحمد، برخلاف همیشه، این پیشنهاد را قبول نمی‌کند. انگار بچه‌ام به طرف سرنوشت خودش می‌رفت.

لحظه اصابت حمله و محل دقیق آن چگونه بود؟
بچه‌ها خیلی هم نزدیک دکل نبودند. بازی‌هایشان را کرده بودند. کنار ساحل. یک پارک هم هست. داشتند برمی‌گشتند که تصمیم می‌گیرند به خانه‌ای که در آنجا عروسی بود بروند. به نزدیک دکلی که خانه تویش عروسی بود می‌رسند. کمی جلوتر می‌خواهند از خیابان رد شوند و وارد کوچه بشوند که  حمله آمریکا اتفاق می‌افتد.


سه دکل مخابراتی(برای اتصال تلفن‌های شهری و موبایل) در شهر داشتیم. اولی که نزدیک دریا بود مورد اصابت قرار نمی‌گیرد. دومی که بچه‌ها نزدیکش بودند مورد اصابت قرار می‌گیرد که متأسفانه بچه‌ها پرت می‌شوند و ترکش می‌خورند.
درباره اصابت‌های بعدی موشک‌های آمریکا یا دکل‌ها چه دیدید و شنیدید؟ وضعیت خانه و جست‌وجوی شما برای پیدا کردن بچه‌ها در آن لحظات پرالتهاب چطور گذشت؟


برق‌ها که کلاً رفته بود و من هم از فاتحه‌خوانی خانه همسایه می‌آمدم. از همسرم پرسیدم بچه‌ها کجا هستند؟ دقیق نمی‌دانست. من گفتم می‌روم عروسی برای کمک. ما تازه  ساعت یازده شب به عروسی می‌رویم. عروسی‌هایمان از ساعت ۱۱ تا چهار صبح است و بعد هم برای نماز هرکس می‌‌رود خانه خودش. کسانی که برای شام می‌مانند، زودتر به عروسی می‌روند. خیلی زود خبر به همسرم  می‌رسد :بچه‌ها که نزدیک بوده‌اند به محل برگزاری عروسی نرسیده‌اند.
امیرمحمد را شب حمله به بیمارستان برده بودند، اما تقریباً همه می‌دانستند امیرمحمد تمام کرده اما به من نمی‌گفتند. دخترم را برده بودند به بیمارستانی درشهر میناب. نزدیک بیمارستان که رسیدم فهمیدم :امیرمحمد تمام کرده. پس برگشتم به شهرمان، کوهستک که با این صحنه مواجه شدم : بچه‌ام را می‌بردند سردخانه…یکی از فامیل‌های هجده-نوزده ساله‌مان که با موتورهم‌زمان با حمله از آن منطقه رد می‌شد، هم شهید شد.بچه‌ام در این مدت که کشور در حال و هوای جنگ بود و شعارها و شعرها را می‌شنید، می‌گفت آرزو دارم شهید شم .خب! به آرزویش رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.