بدترین کابوس یک زن

سیدنی شیهان

روزنامه سرمایه

روز جمعه هشتم دسامبر، پس از گذشت چهار روزونیم، نهایتاً جلسه شور و مشورت هیات منصفهء دادگاه مربوط به پروندهء چهار صورتی « ۴pink »، که من، مده‌آ بنجامین، گلداستار آنتی‌میسی به آتی و رورنه پتی ‌اکرمن را شامل می‌شد، حدود ساعت دو و ۳۰ دقیقهء بعدازظهر آغاز شد. قاضی به ما حکم کرده بود در ساعت شش و ۱۵ دقیقهء بعدازظهر دوباره در دادگاه حضور پیدا کنیم و ما برای اعلام حکم نهایی بسیار هیجان زده بودیم، اما متوجه شدیم که هیات منصفه هنوز به حکم نهایی نرسیده و حداقل باید تا روز دوشنبه که هیات منصفه به شور و مشورت حول پنج اتهام ما ادامه می‌دهد در nyc بمانیم. در زمانی که منتظر رای صادره بودیم، ما چهار زن خطرناک صلح‌طلب نسخه‌ای از newyork post یافتیم که به نظر من چون یک national Enquirer پر زرق و برق رسید.

داشتم مجله را ورق می‌زدم که تصویر بزرگی از لورا و جورج دیدم. لورا زشت‌ترین لباسی که تاکنون دیده بودم پوشیده بود و همانجا یعنی قدری بالاتر از تصویر بانوی نخست ایالات متحده و شوهر مشمئزکننده‌اش، تصاویری از سه زن دیگر نقش بسته بود که همان لباس لورا را پوشیده بودند! با دنبال کردن مقاله متوجه شدم که موضوع یک میهمانی است. در چنین میهمانی‌هایی این‌‌که زنی همان لباس را پوشیده باشد که شما پوشیده‌اید بسیار بد و یک خرابکاری به شمار می‌رود اما اگر یک میهمانی برگزار شود (به ویژه‌ آن‌که میزبان باشید و در منزل خود آن را برگزار کنید) و بفهمید که سه زن دیگر هم همان لباس را پوشیده‌اند این دیگر «بدترین کابوس یک زن است». برای شروع، فکر می‌کنم کسی که با جورج دبلیو ازدواج کرده به اندازه کافی مشکلاتی دارد که نگران آن‌ها باشد و کابوس‌های وحشت‌انگیزتری از سهیم شدن درمد لباس با دیگری دارد. همسر تروریست شمارهء یک جهان بودن مرا اندکی دچار مکث کرد. با این حال می‌خواستم اجازه دهم تا newyork post روایتش را ادامه دهد، لورا و سه زن دیگر از طبقات مرفه یک درصد جمعیت کشورند که در دار و دستهء بوش قرار دارند و توانایی تصاحب یک ‌ oscar dela renta به ارزش هشت هزار و ۴۰۰ دلار را دارند و به این ترتیب این که سه زن در یک میهمانی همان لباس را پوشیده‌اند، نمی‌تواند «بدترین کابوس برای یک زن» معنا دهد، اگر چه، این اتفاق برای من تاکنون رخ نداده و هرگز نیز رخ نخواهد داد. من هرگز با راحتی های ماری‌ prada قدم نزده‌ام یا به بازی چوگان نرفته‌ام. من تصور می‌کنم که به جای آن‌ها من تجلی «بدترین کابوس یک زن» هستم و کماکان با آن کابوس زندگی خواهم کرد.

آری‌ لورا، همین هفتهء گذشته، اتفاقاتی بسیار بدتر از آنچه در میهمانی کاخ سفید افتاد رخ داد. از ۲۵ مادر آمریکایی بپرس که هفتهء گذشته فهمیدند فرزندانشان به خاطر دروغ‌های شوهر تو کشته شده‌اند. از مردمی بپرس که در عراق سلاخی می‌شوند و حتی نمی‌توانند برای خرید از بقالی‌ها بیرون بروند و از ترس انفجار بمب نمی‌توانند در انظار عمومی و محل‌های تعبیه شده برای عبادت و مناسک مذهبی حاضر شوند. از زندانیانی که در گودال‌هایی نظیر گوانتانامو و ابوغریب شکنجه شده‌اند، بپرس، از میلیون‌ها مردمی بپرس که گرسنه به خواب می‌روند یا در همین کشور خودمان شبها را در سرما به روز می‌رسانند. قبل از چهارم آوریل سال ۲۰۰۴، بزرگ‌ترین ترس و کابوس من آن بود که روزی مجبور شوم جسد فرزندم را دفن کنم. فرزندانم زندگی من بوده و هستند اگر یکی از آن‌ها کمی دیر کند یا سر موقع به من تلفن نکند، اگر بیرون برود و سر موقع به خانه برنگردد قلبم به تپش می‌افتد و بدترین افکار به سوی من هجوم می‌آورند. اما این ترس‌ها و کابوس‌ها حتی قادر نیستند به آن واقعیت تلخ نزدیک شوند. اگر والدینی فرزندی را به خاک نسپرده باشند حتی نمی‌توانند تصور کنند که آن به چه چیزی شبیه است. من هر شب کابوس می‌بینم اما دار و دستهء‌بوش باید رویاهای شیرینی داشته باشند. هر شب این پهلو آن پهلو می‌شوم و خواب کیسی را در سنین متفاوت می‌بینم، از زمانی که یک نوزاد ملوس بود تا زمانی که تازه راه افتاده بود و شیرین‌کاری می‌کرد و تا زمانی که یک پسربچهء‌شیطان و خرابکار شده بود نهایتاً تا زمانی که یک سرباز خوش‌تیپ شده بود. این رویاها به هیچ‌وجه تسکیندهنده نیستند زیرا هر بار که رویا می‌بینم می‌دانم در حال تجربه گذشته‌ای شاد و سرشار هستم و مجبورم در فقدان یکی از فرزندانم با آینده‌ای تاریک زندگی کنم; کیسی و صدها هزار انسان دیگری که توسط کمپانی بوش کشته شدند، دیگر آینده‌ای ندارند. هر شب چندین بار از خواب می‌پرم و پسرم را به طرز دردناکی در کنارم نمی‌یابم و برای تمام مادران در جهان که زندگی‌شان توسط بی‌شرمانی که در کاخ سفید نشسته‌اند زیروزبر شده تمام وجودم به درد می‌آید. اغلب در شگفتم که چگونه کسی می‌تواند چنین درد و هجرانی را تحمل کند. آرزو داشتم که تمام نگرانی من آن لباس احمقانه و میهمانی‌هایی از این دست بود، اما در آن روز یکشنبه هراس‌انگیز در سال ۲۰۰۴، کمپانی بوش مرا وادار ساخت تا آنچه حقیقتاً «بدترین کابوس یک زن است» را به خاطر سیاست‌های آن‌ها تجربه کنم. البته من در این رنج و عذاب دایم تنها نیستم. من دیگر تجلی «بدترین کابوس یک زن هستم» و همه آنچه می‌کنم برای دیگر مادران و فرزندانشان است.

زمان آن فرا رسیده است، من مبارزه می‌کنم تا خانواده‌های ما با هم در ارتباط باقی بمانند و از آن‌ها در برابر نخبگان حاکم این جهان حمایت می‌کنم; نخبگانی که برای آن‌که میهمانی‌های خیره‌کننده‌شان را برپا کنند به چیزی جز کشتن فرزندانمان و نابودی جهان فکر نمی‌کنند.

ترجمه: بابک پاکزاد

منبع: Common Dreams.org

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.