برای هاله و نسلی که آزادی را مهربانانه خواستند و زیستند
من به پایان تو نیاندیشم
من تو را چشم در راهم
-باشد در خیال-
گیرم در خیال
به سودای تو
نفس کشم
گیرم در خیال
به سودای تو
راه روم
گیرم در خیال
به سودای تو
بر دلها بوزم
و به قلمهایی که زندگی را مقدر میسازند
من با تو آغاز میکنم
با تو تازه میشوم هرصبح
با تو شاپرکانه پر میکشم
تا مرزهای تن آسودگی عشق
تا زن که نام وطن است
با تو قاصدانه سلام میکنم
به او
که در یا د من می روید چون شاخ گلی تازه
هر لحظه
با تو نیلوفرانه اشک میریزم
هر شب بر روز رفته بی تو
من با تو
آغازی بی پایان
را متولد شده ام
مهربانی آزادی!
ویدا مهراز ۱۶/۳/۱۳۹۰

