بهخاطر جنگ به کشورم بازگشتم-بخش دوم
بالاخره به خانه رسیدم، پیمان (همسرم) را بعد از سه ماه دیدم، آنقدر محکم بغلش کردم که استخوانهایش داشت از جا درمیآمد…
ادامهبالاخره به خانه رسیدم، پیمان (همسرم) را بعد از سه ماه دیدم، آنقدر محکم بغلش کردم که استخوانهایش داشت از جا درمیآمد…
ادامهخلاصهی آنچه گذشت میشود اینکه: شب دوم جنگ، آمریکا و اسراییل یک موشک تپل مپلی را روانه کوچه بغلی خانهمان کردند…
ادامهروایت جنگ از درون سعیده شفیعی* کانون زنان ایرانی مرزی که رسانههای جریان اصلی بین ما کشیدند یک روز به
ادامهسالهاست بخشی از حکومت و بخشی از اپوزیسیون تلاش کردهاند ما را داخل دو قالب آماده جا دهند: «ساندیسخور» و «فاندبگیر».. برچسبهایی در جهت ندیدن یکدیگر و در نهایت سرباز روایتهای آنها شدن.
ادامهآن شب یکی از سختترین شبهای جنگ بود، شاید سختترین! همان شبی که ترامپ گفته بود که تمدن ایران را نابود میکنم و ما را به عصر حجر بازمیگرداند…
ادامهاینکه صدای پدافند، بمب و جنگنده را از هم تمیز میدهم، دیگر مختص من نیست؛ دانش عمومی شده است.
ادامهبیش از یک ماه از جنگ گذشته؛ اسرائیل و آمریکا زیرساختهای کشورم را میزنند و یک جامعه شناس که زمانی دوست ما بود در بی.بی.سی با طعنه میگوید: «کسانی که نگران زیرساختها هستند نه جان انسانها!»
ادامهأنا بروین فهیمی،
أمٌّ من هذه الأرض، أمٌّ محبّهٌ للسلام، أمٌّ سُلِبَ منها ابنُها، سهراب أعرابی، على ید هذه السلطه نفسها، إبّان الحرکه الخضراء فی إیران.
این روزها ذهن بهشدت شلوغی دارم. تصاویری که میبینم، مطالب رسانهها، گفتگو با دوستانم، آنچه میخوانم، تجربهها و دانستههای پیشینم از ارتباطات، شهر و رسانه و هزاران داده از هر جا و هر چیز، برایم در هم تنیده شده است…
ادامهبیشتر از ده روز از آتشبس میگذرد؛ روزهایی پر از اضطراب و تعلیق.
ادامه