روایت جنگ از درون: تنها میخواستم روی خوش عشق را ببوسم
اول صدای فالش پرندگان را شنیدم، بعد صدای غرش گلهی جتهای جنگی. مثل گلهی اژدها، آسمان را سیاهپوش کردند و من ابایی ندارم که بگویم تا مرز پکیدن رگهای شقیقهام از ترس پیش رفتم.
ادامهاول صدای فالش پرندگان را شنیدم، بعد صدای غرش گلهی جتهای جنگی. مثل گلهی اژدها، آسمان را سیاهپوش کردند و من ابایی ندارم که بگویم تا مرز پکیدن رگهای شقیقهام از ترس پیش رفتم.
ادامهزیبایی عشق در این است که نه به چیزی وابسته است و نه از چیزی میگریزد؛ بلکه در آغوش مسئولیت، خود را آزادانه معنا میکند.
ادامهنویسنده: دارنل مورو ترجمه: سهیل آصفی مطلب حاضر پارهای از سخنرانی دارنل مور در مرکز کندی دانشگاه هاروارد، به عنوان بخشی
ادامه