روایت جنگ از درون: تنها میخواستم روی خوش عشق را ببوسم
رها مهاجر
روز پنجم جنگ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
صبح را باید با رقص نور از لای چینهای پرده آغاز میکردم، همراه با سمفونی پرندگان پایتخت.
اما اول صدای فالش پرندگان را شنیدم، بعد صدای غرش گلهی جتهای جنگی. مثل گلهی اژدها، آسمان را سیاهپوش کردند و من ابایی ندارم که بگویم تا مرز پکیدن رگهای شقیقهام از ترس پیش رفتم.
از رختخواب که برخاستم سرم گیج رفت. دوباره به دامن رختخواب افتادم. لرزش به جای گریه واکنش همیشگی بدن من است.
شاید اینها که توصیف کردم مرا آدم ضعیفی بنمایاند، اما من در زندگی آنقدر قوی بودهام که بدانم باید احساس و بدنم را راحت بگذارم تا واکنش خودشان را نشان دهند. این عکسالعملها نشان میدهند در این زندگی کوفتی تا چه حد بیصدا جنگیده و قوی بودهام.
انفجارها لحظهای متوقف نمیشد، پیاپی. گویی واقعا پشت صحنهی یک فیلم جنگی هالیوودی نشسته باشی و با جزء جزء تنت درد وطنت را حس کنی.
آدم ذهنش در چند ثانیه هزار و یک جا میرود. اینکه در این بین داد بزند: «بچهها! از پنجره کنار بکشین!» خانواده، وطن است.
بعد ذهنش را میبرد به اسامی که همیشه موقع تنگناهای زیاد متوسل به آنها میشود: مادرش، مقدسات، غریبههایی که دوستشان دارد و آشنایانی که از خودش سوال میکند: «یعنی در این شرایط متوجه شده چقدر در حقم نامردی کرد؟»
من همه را رها کردم. مادرم که در بهشت خداست. مقدسات که سرشان شلوغ است. نامردها که خودشان گرفتارند. پس فقط میماند، مردها!
یک آدمهایی هستند که هیچوقت با آنها چای ننوشیدی، هیچوقت با آنها زیر سایهی چنارهای خیابان ولیعصر تهران قدم نزدی، هیچوقت نگفتی: دوستت دارم. هیچوقت دستهایشان را نگرفتی و رویشان را نبوسیدی. حتی در کوچه و خیابان و شهر و دیار تو هم نیستند. هزار کیلومتر آنطرفتر هستند، اما چون جایی در این جهان هستی نفس میکشند و با خبر اولین چالش به تو پیامک میدهند و زنگ میزنند، جهان امیدش را زیر انفجار موشکها حفظ میکند و تاب میآورد.
شما اگر از این مردها در زندگیتان دارید، مطمئن باشید ۱۰۰ به هیچ جلویید، چون مادر، مقدسات و همه و همه از رگ انسانیت او به شما جرات ادامه دادن میبخشد.
بسام پابه پای نفسهای بریده از اضطرابم میآید و پیامکی به من امید و قدرت ایستادگی میدهد.
روز ششم جنگ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دست خودم که نیست، از بچگی هر غمی را چند برابر اطرافیانم حس میکردم. چیزهایی که خیلیها از کنارش با شوخی و خنده میگذشتند، قلبم را فشرده میساخت. بهویژه وقتی میدیدم هم او که میخندد، حتی نمیداند در چه حصری فرو رفته است؟ مثلا همیشه به «بهی» فکر میکنم. فکر میکنم چه زندگی کوفتی در اسارتی دارد و هیچ امیدی به رهاییاش نیست؛ چرا که اساسا شجاعت تغییر را نداشت. دلیل اینکه در این روزها از هم به کل جدا و منفک افتادیم، چیزی جز این نیست که حد شجاعتمان هرگز یکی نبود.
البته آدم نمیتواند انتظار داشته باشد که دیگران اندازه خودِ او شجاع باشند، اما میتواند این انتظار را داشته باشد که خودش را با گامهای ترسوها یا شجاعها هماهنگ سازد.
روز دوم جنگ بهی به من زنگ زد. بغض داشت. بغضی که بیشتر از آنکه از شرایط جنگ و فقدان مطلوبش برخیزد، از یادآوری اسارت خودش برمیخاست. نخواستم مثل هر دختری سر گله بگشایم و به تلافی کنایه بزنم. این روزها هر که زنگ میزند، میگویمش: «خوشحالم سلامتی و صدات رو میشنوم.» بعد پرسیدم: «کجایی؟»
گفت: «محل کارم، چراغا خاموشن و توی تاریکی نشستم!» میدانستم همیشه در تاریکی گرفتار است. گفتم: «برو شهرستان.» خندید. راستی چرا خندید؟ با اضطراب گفتمش: «نقشهات برای بعد چیه؟» دوباره خندید و گفت: «هیچی، چی باشه؟» نخواستم مکالمه را به سمت سرزنش کش بدهم. گفتمش: «مراقب خودت باش.» گفتمش: «مراقب گلدونای محل کار باش. آب بده.» گفتمش، در واقع میخواستم چیزهای بیشتری بگویمش، میخواستم بگویم: دوستت ... نگفتم. چرا نگفتم؟ نمیدانم. دیگر نداشتم؟ یا اصلا چون شجاع نیست، نمیخواهمش؟ چیزی که روشن است این است که اگر داشتم، شجاعت گفتنش در من بوده و هست. بعد به این نتیجه رسیدم مثل پیشترها، شکل پیشترها، قد و اندازه پیشترها دوستش ندارم، اما کاش زنده و سالم بماند و روزی از حصر بیرون بزند.
امروز خیلی آرامتر گذشت، چون تمام شب گذشته بیامان تپههای اطراف را بمباران کردند. مسکن خوردم و مثل یک معتاد بیهوش تا صبح در رختخواب افتادم.
روز هفتم جنگ جمعه ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
هر بار بمبارانها شدیدتر میشود. حوالی اذان صبح منطقهمان، خیابان پیروزی، زیر بارش رگباری بمب میلرزید.
آنقدر وحشتناک بود که بیم آن را داشتم ثانیهی بعد خانه فرو بریزد. میخواستم به بسام زنگ بزنم و با او وداع کنم. آدم عجیبی هستم، همیشه این فکر در ذهنم بوده که انسان باید یکی را داشته باشد تا اول صبح به او پیغام دهد و آخر شب روحش را ببوسد. انسان باید آنقدر داراییاش وسیع باشد که در این جهان تلاطمها کسی را داشته باشد، برای شروع و وداع، فردی ثابت قدم که به او در لحظهی وداع یادآوری کند: «تو قوی هستی و میتوانی ادامه دهی، الان نباید جا بزنی.»
میلرزیدم و در جایم دعا میخواندم. چه میتوانستم انجام دهم؟ صدای جتها به وضوح در ارتفاع پایین شنیده میشد.
چشمهایم را بسته بودم، مثل سربازی در دل سنگر دعا خواندم و درست در همین لحظه کل زندگیام در چند ثانیه از پیش چشمم مثل فیلمی گذشت.
من در زندگی آدم کم توقعی بودم. چیز زیادی نمیخواستم. تنها میخواستم مستقل و قوی باشم. با خودم فکر کردم: خُب، در این لحظه، هم مستقلی و هم قوی.
تنها میخواستم روی خوش عشق را ببوسم. با خودم فکر کردم: خُب، در این لحظه تو خودت تبدیل به عشق شدهای.
تنها میخواستم از استعدادم به نحو احسن استفاده کنم. با خودم فکر کردم: خُب، داری خوب مینویسی.
اما هنوز ته دلم آرزوهایی دارم که هوس زیستنشان با من است و وداع را سخت میکند.
خواهرم تشر زد: «به بسام زنگ نزن، خوابیده، خجالت بکش، اضطرابت رو منتقل نکن.»
گوشی تلفن همراهم را آوردم پایین و به زیر مبل هُلش دادم. خوب شد جواب نداد. دلم برای وداع لبریز نیست. دلم زیستن نزیستهها را میخواهد. هنوز خیلی زود به نظر میرسد.
عالم و آدم یا زنگ میزنند یا پیام میدهند. به نظرم خیلیها در این شرایط دنبال همان آدم ثابت قدمی هستند که به آنها یادآوری کند: تو قوی هستی، میتوانی ادامه دهی و الان وقت وداع نیست. تنها این سوال در ذهنم جرقه میزند: چرا یافتن این آدم در زندگی تکتکمان به دقیقه ۹۰ موکول شد؟!
روز هشتم جنگ شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
اخبار مبنی بر آغاز مرحلهی دوم جنگ است! ترامپ گفته سرباز پیاده میکنم. وضعیت جسمیام هر روز بدتر میشود، چرا که اساسا هر نوع تنشی برایم سونامی بزرگیست. با همه این اوصاف خودم را خندان و سر پا نگه میدارم.
کنار دیواری که کوبلنهای کار دست مادر خدا بیامرزم رویش نصب است، دراز کشیدم. همانجایی که یادگاریهای مادرم خوش نشستهاند. روبالشتیها را صبحی با مایع لباسشویی معطر لاوندر شسته بودیم. ذهنم را آزاد کردم تا مادرم را با عطر بهشت به یاد بیاورم.
بسام به من پیام داد و گفت برای خانهی جدیدش در کنگان پرده نصب میکند.
جهان عجیبیست. یکجا رو به ویرانی و در جایی دیگر زندگی قصد شروع و ساختن دارد.
برای بسام از اعماق قلبم خوشحالم و امید دارم به زودی او را در نقطهی شروع ببینم. چشمهایم را بستم و عطر لاوندر روبالشتیام را با تصور لبخندهای بسام فرو دادم. اصلا هر تصوری از بهشت باید بوی لاوندر بدهد.
صدای انفجاری در دوردست تصویر بهشت را به آشوب جهنم در انداخت.
این روزها احساسات متفاوتی را از غریبه و آشنا دریافت میکنم. هنوز هم بر این باورم که این روزها هر که دنبال آدم ثابت قدمیست که به او یادآوری کند قویست و میتوان ادامه داد.
فردی اصرار به دیدنم داشت.
و شخص دیگری پیام داده بود:
گرمای دستان تو
نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ عصر گاهی
که با نگاه تو شیرین میشود
تمام چیزیست که آرزوی آن را دارم
عجیب به نظر میرسد، این موج از احساسات غریبهها. با این حال من همیشه شنونده مودب و صبوری بودهام.
نوشتم: ممنونم از لطف شما!
میگویم: دنیا عجیب است. آنانی که قلبت پیششان مانده دورِ دورِ دورند؛ به اندازهی آن دووووووووررررررررری کشیده در کلام بسام که از پشت گوشی گفت و هوای دلم ابری ماند.
روز نهم جنگ یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
شب از برق انفجارها روز شده و روز از دود آنچه سوخته به شب نشسته است. یک تصویر آخرالزمانی از پنجره پیداست. یاد رمان مغازهی خودکشی ژان تولی افتادم. آنجا هم آسمانش همین رنگ بود. تمامی انبارهای نفت تهران را شب گذشته زدهاند! همه سوالشان این است، چه زمانی جنگ تمام میشود و به روزهای قبل برمیگردیم؟ حقیقت تلخ این است که در هر جنگی برگشت به روز قبل وجود ندارد، باید تا ته تهش بروی و خود به خود یکجایی آرام میگیری.
همهی اینها را در جنگی که با خانوادهی «بهی» داشتم، دریافتم. جنگ، جنگ است، انتهای هر جنگی فقط یکسری تجربه است که به سختی به دستشان آوردهای.
در زندگیام هیچ جنگی را به سختی آن جنگ پیشین پشت سر نگذاشتهام، اما حقیقتا سرباز شجاعی هستم. توانستم علیرغم تکهتکه شدن قلبم دوباره سرپا شوم و حتی بخندم. هرگز فکر نمیکردم از آن شبهای ستیز به در آیم و یا دوباره بتوانم بخندم.
بنابراین، بعد از جنگها روزهای خوب و خوش دوباره طلوع میکنند و باید امیدوار بود.
گاهی میروم و تاریخ آخرین بارِ آنلاین شدن بهی را در پیامرسانها چک میکنم. دلم میخواهد مطمئن شوم هنوز یکجایی زیر آسمان شهر زنده و سالم است. دیوانهام.
با بسام پیامکی صحبت کردم. دلم میخواست صدایش را بشنوم. دل و دماغ نداشت و پکر بود. وقتی مردی دل و دماغ ندارد، هیچچیز دنیا سرحالش نمیآورد، مگر آنکه به غار تنهایی خودش برود. رهایش کردم با خودش باشد. حس میکنم که چالشهایی دارد، حتی از این فاصله. البته خانهنشینی طولانی و ابهام آینده به همه فشار آورده است.
صبحها نفس تلفن خانه از فشار زنگهای پیاپی فامیل و آشنا بریده میشود. سعی میکنم همه را با حوصله جواب دهم. شاید این مکالمهها حال یکیشان را بهتر کرد.
روز دهم جنگ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
الان که مینویسم به روز سهشنبه وارد شدیم. امروز دل و دماغ خاطره نوشتن نداشتم. کلافه و خسته و پکرم. دلم میخواهد این اضطراب لعنتی تمام شود. امسال سال بدی بود. از جنگهای پیاپی نفسم بند آمده است.
صدای گلهی جتها میآید. میلرزم. یعنی ترسویم؟ ترس؟! فکر کنم طبیعی باشد. همین که اعترافش میکنم؛ یعنی شجاعم.
هیچوقت آنچه را که بوده و احساس کردهام، کتمانش نکردهام؛ البته جا هم نزدهام. تمام مدت جنگ در خانهام (تهران) نشسته و دوام آوردهام. گاهی هم بیصدا اشکم در آمده است.
در جنگ قبلی زندگیام (یک جنگ شخصی بود) باوقار جلوی پنجرهی محل کارم نشستم و تنها دقایقی اشک بیاختیار آمد. خوش ندارم جلوی کسی گریه کنم. اگر هم اشکی بیاید، بیصدا و بیاختیار میآید.
من یک سرباز معمولیام. سربازها وقتی در سنگرند، با تکیه بر خیالشان دوام میآورند، وقتی خارج از سنگرند، خوب بلدند بجنگند و مقاومت کنند. حقیقتش را بخواهید همه زندگیام سرباز وظیفه بودهام.
دارد صدای انفجار پیاپی میآید و ارکان خانه میلرزد. به خیالهای نزیستهام میچسبم. دلم میخواست مزرعه آفتابگردان را ببینم.
دلم میخواست غروب زادگاهم بوشهر را یکبار دیگر ببینم. دلم میخواست موتور آبی رنگی که آن روز پشت ویرین دیدم، مال من بود. دلم میخواست با همان موتور میان نخلستانهای «اهرم» ویراژ میدادم و نسیم خنک از سر کانالهای عریض و طویل آب به صورتم میخورد. دلم میخواست …
شیشهها میلرزند.
- یا حسین (ع)
حسین (ع) باید حافظ خانهام باشد، حافظ وطنم، حافظ سربازهای صفر که در سنگر، نزیستههایشان را تخیل میکنند و در خارج سنگر برای خانه و وطن خوب میجنگند. اگر چه خیلی از ما حتی چند سانت از این خاک به نام فامیلمان سند نخورده باشد!
ما سربازهای شجاعی بودیم، به خدا!
روز یازدهم جنگ سهشنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
بسام گفت: «صدای موجا رو میشنوی؟ چشمات رو ببند و گوش کن.»
صدای انفجار، شیشهی پنجرهی اتاق را لرزاند. خیلی شدید بود. این روزها بیرحمانه میزنند.
گفتم: «وای…»
پرسید: «رها! چی شد؟ چشمات رو بستی؟»
نگفتم چی شد؟! ساعد آن دستم را که رها بود، روی گوش سمت راستم گذاشتم و فشار دادم. چشمهایم را بستم. انگاری صدایِ قلبِ گوش ماهی میآمد، روی ضربان موجها.
فکرم رفت پیش آخرین پیکنیکی که با خانوادهام در عصرگاه بندرگاه بوشهر از ته دل خندیدیم.
پنج بازوی ستارهی دریایی بودیم؛
نشسته بر نرمینهی ماسه
و نور فانوس
با چشمک ستارههای آسمان
رقیبمان میکرد
وقتی خندههایمان مروارید میشد
و روی موهای یک عروس دریایی
میدرخشید
مادرم میگفت: موجها وحشیاند
پدرم میگفت: با آواز نیانبان اهلیشان کنیم
خواهرم میگفت: از سرشان پَر بزنیم
برادرم میگفت: در گودال صدفها بخوابیم
و من چه میدانستم
فوجفوج
پوستهی سخت ستارهها
موجموج
به دهان تنهایی یونس میریزند!
صدای بسام آمد: «شنیدی؟»
آرهههه.
خواستم احساسم را توصیف کنم، صدای انفجار دیگری چون نیزهای پهنای ذهنم را نشانه رفت.
گفتم: بسام!
گفت: بله؟
هیچ نگفتم، فقط خواستم مطمئن شوم، دیر نشده، هنوز زمان او را با خودش نبرده و صدایش را مثل صدای موجها در قلب آهکی صدفها حبس نکرده است.
تعریف کرد آخرین کتابی که خوانده چه بوده. تعریف کرد کافهی ساحل کنگان را میرود و با دوستی به گپ و گفت مینشیند و... من صدایش را از لابهلای دامن موجها گرفتم و در قلب گلدانی کاشتم تا پشت پنجرهی خانهام در تهران بنشانم. هر چه باشد زود دیر میشود و معلوم نمیکند کی بتوانیم با هم به کافهی ساحلی برویم و یک فنجان چای بنوشیم؟
نقاشی از شمسیه حسنی، هنرمند افغانستانی

