آزاده ناصریان:در تقلای بیرون کشیدن خود و اسبابش به پهلویم میزند تا بگذرد. ده پانزده نفری هم آن بیرون منتظرند تا فرصتی برای سوار شدن پیدا کنند و نگاه پر حسرت خود را در میان سواران به هم چسبیده میچرخانند و ملتمسانه و گاهی با خشم از آنها میخواهند تا برایشان جا باز کنند و از ایستادن در سرما نجاتشان دهند.در میان این سریال پر آشوب هر شب دشنام و خواهش، کسی میگوید “میبد”.
تجسم شعلههای خشم و نفرت مردانی که از ماجرای قتل جوانی برافروخته شده و به میان خانههای غربت مهاجرین افغانستانی افتاده، همراه با فریاد و ناله کودکان و زنان، در همهمه و هرج و مرج اتوبوس کار سختی نیست.
ادامه