نامه ای از داخل زندان
نوروز در زندان قرچک
کانون زنان ایرانی:نوروز برای زندانیان زن در زندان قرچک چگونه است؟آنها هم خانه تکانی دارند؟چهارشنبه سوری را چطور می گذرانند؟سال تحویل را چطور؟سفره هفت سین شان چطور؟نگین یکی از زندانیان زندان قرچک با نوشتن نامه ای از داخل زندان به کانون زنان ایرانی تلاش کرده به این سوالات پاسخ بدهد.او برای نوشتن این نامه با تعدادزیادی از زندانیان نیز صحبت کرده و نظرات آنها را نیز ثبت کرده است.
بازهم سال جدید در راه است. با اینکه بچهها همه یک عالم غم و غصه توی دلشان هست، باز سعی میکنند به امید فردایی بهتر و آزادی از زندان، روحیه خودشان را حفظ کنند و سعی کنند با اندک لوازمی که دارند پذیرای عید باشند.
در محوطه هواخوری غوغایی به پا شده، همه در حال نظافت و شستوشو هستند. گوشه حیاط، بچهها مشغول شستن فرشها هستند. سمیه و زیبا تند تند سطلها را براز آب میکنند، میریزند روی فرش تا خیس شود. ملیکا یک سطل پر از آب و تاید میریزد روی فرشها و بعدش مریم و مهری سریع با فرچه روی فرشها میکشند. انگار واقعاً توی خانه خودشان دارند فرش میشویند. حیاط را روی سرشان گذاشتهاند. با خنده و شوخی و کلی آببازی به یاد بچگیهایشان فرشها را جمع و روی میلهها پهن میکنند. مهری میگوید: «یاد خانه مادربزرگم افتادم که همینجوری من و بقیه نوهها بهش کمک میکردیم و بعدش همدیگه رو توی حوض آب خیس میکردیم، یادش به خیر. کاش برگرده اون روزها، ولی افسوس»
سمت دیگر حیاط سهیلا و افسانه، با همدیگر مشغول شستن سبدهای میوه هستند که مخصوص زیر تخت است، از سبدها بهعنوان کابینت زیر تختهایمان استفاده میکنیم، بچهها وسایل و لباسهایشان را داخل آن قرار میدهند. آن سمت حیاط، والانها را که بهعنوان پرده برای زیر تخت استفاده میشود توی تشتهای بزرگ خیس کردهاند. مهری خیلی نگران است، نگران مادرش. چون چندین سال است نتوانسته مادرش را ببیند، فقط صدای مادرش را از پشت تلفن میشنود، مادرش مریض است و هزینههای درمانش سنگین، غصه دارد که کاش پیش مادرش بود و میتوانست کمکش کند.
افسانه که معروف به علی بیغم است میگوید: «همینکه یک سقف بالای سرم است و یه لقمه نون هست خدا را شکر، هیچی نمیخوام چون کسی اون بیرون منتظرم نیست.» المیرا و بنفشه توی حیاط، باغچه را تمیز میکنند. از این که باغچه را تمیز میکنند لذت میبرند. انگار باغچه به آنها آرامش میدهد و ذهنشان را از فضای حبس دور میکند. برای چند ثانیه هم که شده خدا را شکر که مشکلات را فراموش کردهاند. بوتههای گل رز میکارند و علفهای هرز را جمع میکنند.
پرستو گوشه حوض نشسته و گریه میکند. میپرسم: میتونم کمکت کنم؟ چی شده؟ گفت: «فکر میکردم امسال روز مادر به من عفو تعلق میگیره ولی امروز خبر دادند که شرایط عفو رو ندارم.» دلداریاش میدهم: امیدت به خدا باشه. ببین بچهها شادند و برای عید آماده میشند. تو مگه عید رو دوست نداری؟ گفت چه عیدی؟ هر وقت من از زندان آزاد بشم برام عید است. برام تولد و زندگی دوباره است.»
آرزو گوشه حیاط توی ظرفهای کوچک برای بچهها عدس میکارد که سبزه عیدشان بر سر سفره هفتسین باشد. عدسها را که توی ظرف میریزد اسم تکتک بچهها را میآورد و به نیت آزادیشان ظرفها را پر میکند و آب میدهد و رویشان یک نایلون میکشد که زود رشد کنند و سبز بشوند. آرزو میگوید: «من عاشق خرید کردنم. الآن هم میخوام برم بوتیک (فروشگاه کوچک زندان)، لباس برای عید بخرم، از اون لباسهایی که هرسال می یارن و همه شون یکشکل و یک رنگاند. راستش اینجا برای ما عید معنایی نداره. فقط تنها چیزی که خیلی دوست دارم و هرسال باعث می شه روحم خیلی آروم بشه، همین خرید کردن است.» اینکه میبینم بچهها بااینهمه غصه بااینهمه مشکل بازهم واسه چند ثانیه کنار همدیگر شاد هستند، به من قوّت قلب میدهد.
چند نفر از بچهها مشغول تمیز کردن دیوارهای سالن هستند. جلو واحد فرهنگی، ماهی قرمز و لوازم سفره هفتسین هست که میخواهند بین سالنها تقسیم کنند. وای! جلو در فروشگاه چقدر شلوغ است. انگار قرار است واقعاً قحطی بیاید. همه بچهها برای این سیزده روز که فروشگاه تعطیل است خرید میکنند. فروشگاه زندان آجیل و بقیه چیزهایی که باید سر سفره هفتسین گذاشته شود، ندارد. بهجایش بیشتر از تنقلات استفاده میکنیم. مثل شکلات، چیپس، پفک.
اینجا، شب چهارشنبهسوری بچهها اعتقاد جالبی دارند، یک نان توی روغن میاندازند تا به قول خودشان در زندگی هم نانشان توی روغن باشد، همیشه کارت ثمین شان (همچنان توی زندان به هر کارتبانکی ثمین میگویند، شاید به یاد نخستین بار که در زندان اجازه دادند زندانیها ثمین کارت داشته باشند) پر از پول باشد و همیشه رزق و روزیشان زیاد. در یک ظرف دربسته کمی کره را آب میکنند یا مثلاً روغنزیتون میریزند بعد نانی که مال زندان نباشد و از بیرون زندان آمده باشد، توی آن خرد میکنند. میگویند اینجوری خدا سال پربرکتی را پیش رویمان میگذارد. بعد این ظرفها را تا سال دیگر با خودشان نگه میدارند. وقتیکه عید شد، یعنی چهارشنبهسوری سال بعد، آن ظرف را خالی میکنند و میدهند به آب، آب ببرد، ظرف جدید را پر میکنند.
بعد هم یک سری از بچهها چادر سر میکنند و با قاشق و ظرف، شروع به سروصدا میکنند. دم سالنها مراسم قاشق زنی را اجرا میکنند. در سالنها میروند و آنقدر سروصدا میکنند تا ظرفهایشان پر از خوراکی شود. بعد شاد و خندان برمیگردند توی سالن و با همدیگر خوراکیها را میخورند.
بچهها دورهم مینشینند، کنار هم از خاطراتشان، از شادیهایشان صحبت میکنند. شقایق و مژگان دلشان میخواهد الآن اینجا آتش باشد و از رویش بپرند، ولی افسوس که اجازه نمیدهند آتش روشن کنیم و توی این قفس فقط باید خاطرات خوب گذشته شاید هم بد ِ گذشته را مرور کنیم که باعث بیشتر شدن دلتنگیهایمان برای خانوادهها و عزیزانمان میشود.
اینجا بچهها به پنجشنبه آخر سال، خیلی اعتقاددارند. معتقدند که حتی کسی هم که دستش تنگ است خوب است یک بسته شکلات برای امواتش بخرد مطمئناً امواتش برایش دعا میکنند. یکی از مهمترین کارهایی که بچهها پنجشنبه آخر سال انجام میدهند خیرات برای اموات است.
چند ساعت مانده به سالتحویل، هرکس وسایلی را که خریداری کرده در یک سفره مشترک میگذارند و کنارش باهم دعا میکنند که سال جدید را با خوشی تجربه کنند. پارچههای رنگی را پهن میکنند. روی آنها سیب، آینه، قرآن، ماهی، سبزه، فال حافظ، شیرینی، تخمه، پفک، شکلات، هر چیزی که اینجا وجود داشته باشد میگذارند. لباسهای نو میپوشند. اکثر لباسها یک رنگ است و شبیه هم. مریم و فریده از اینکه از اینکه اجازه نمیدهند خانوادهها برایما لباس بیاورند خیلی ناراحتاند، کاش میگذاشتند لباسهای متفاوت داشته باشیم تاکمی از حال و هوای زندان دربیاییم. کاش اجازه میدادند لباسهای بیرون را بپوشیم، لباسهایی که بوی خانههایمان را بدهد
همه دور سفره جمع میشویم. چند ثانیه بیشتر به سالتحویل نمانده. انگارتوی دلهان بلوایی است که فقط خدا از آنها خبر دارد. دلتنگ خانواده، دلتنگ بچه، دلتنگ بیرون، دلتنگ آزادی. همگی از ته دل از خدا میخواهیم که هر چه زودتر پایمان به پشت این دیوارهای بلند برسد. خدایا! یعنی میشود؟
از تلویزیون صدایی آغاز سال جدید را اعلام میکند. در آن لحظه همه بچهها یکدل و یکصدا فقط فریاد میزنند یا رب یا رب یا رب، یا رب… از ته دل از خدا سال پربرکت و آزادی برای خودشان و همبندیهایشان میخواهند، برای دوستانشان، برای خانوادهشان، چهرهها همه خسته و زجرکشیده است، ولی بااینحال با همدیگر روبوسی میکنیم و بهترینها ازجمله آزادی را برای همدیگر آرزو میکنیم. سلامتی برای همدیگر و اینکه زودتر به آغوش خانواده بازگردیم.
درست است که مثل بیرون وسایل پذیرایی نداریم ولی با یکدل پر از مهر و محبت با اندک لوازم از همدیگر پذیرایی میکنیم. سال که تحویل میشود بچهها توی یک صف طولانی انتظار میکشند تا هر چه زودتر نوبت تلفن بهشان برسد تا بتوانند برای چند دقیقه با خانوادههایشان صحبت کنند و سال نو را تبریک بگویند. امان از آنوقتی که مثل امسال سالتحویل، شب باشد و درها بسته و بچهها نتوانند صدای خانوادههایشان را بشنوند. پشت تلفن فقط صدای گریه و دلتنگی است. بعضیها هم بیصدا اشک میریزند ولی لبخند روی لبهایشان است که پشت تلفن، مادرشان یا بچههایشان از اشکهای روی صورتشان باخبر نشوند
اکثر بچهها دلشان به برنامههای تلویزیون خوش است. لحظهشماری میکنند زودتر سریالهای نوروز شروع بشود تا چند ساعت فکر و ذهنشان از فضای زندان دور شود. در ایام نوروز بیشتر زندانیها خودشان را سرگرم تماشای فیلمهای تلویزیون میکنند بعضیها هم به قول بچهها همهاش خواب هستند و حبس تخت میکشند.
اینجا سیزده به درها خیلی خوش میگذرد. واقعاً به یاد بیرون میافتیم. هواخوری آنقدر شلوغ میشود که حد ندارد. دورهم جمع میشویم تا سیزده را به درکنیم. دستهجمعی زیلو یا پارچهای پهن میکنیم، هر چیزی که داریم تخمه، پفک، یا حتی غذای مانده میآوریم، میگوییم و میخندیم. روی لگن میزنیم، ترانههایی را که بلدیم میخوانیم. کنار هم ناهار میخوریم، بعد سبزهها را گره میزنیم و با نیت آزادی سعی میکنیم آن را از اینسوی دیوارهای بلند پرتاب کنیم به آنسو…سوی آزادی. آرزوها را به سبزه میگوییم که انشاءالله امسال، سال پربرکت آزادی باشد. سیزده را به درمیکنیم به امید اینکه سال جدید پر از نشاط و آزادی و سلامتی باشد:
مریم همیشه توی سیزده به درها این شعر را میخواند:
بالی از پرواز میخواهد دلم، آسمانی بازمیخواهد دلم
چون قناریهای آزاد از قفس، پهنه پرواز میخواهد دلم

