ما فراموش شده ایم

کانون زنان ایرانی

شهرزاد همتی

حوالی ساعت ۸ صبح تلفن مدام زنگ می خورد، از پشت تلفن می شود صدای فریادها را شنید. زن مضطرب است با لهجه غلیظ ترکی صحبت می کند و می گوید نامش زهراست. زهرا که ۸ سال را در زندان گذرانده و هنوز ۵ سال دیگر نیز از دوران محکومیتش باقی مانده. حالا فقط یک فرصت سه روزه برای مرخصی دارد تا بتواند از مخمصه ای که برای خودش و خانواده اش پیش آمده رها شود.

جملاتش بریده بریده است. مدام قربان صدقه ام می رود و می گوید:«الهی پیش مرگ خودت و خانواده ات بشوم. صاحبخانه اسبابمان را جمع کرده. آب و گاز و برقمان قطع شده. من هیچ فرصتی ندارم. کل دارایی ام ۶ میلیون تومان است که صاحبخانه می گوید یک میلیون تومانش را برای پول آب و برق بر می دارد. تو رو خدا یک کاری بکن من خانه ای پیدا کنم و اسباب و اثاثیه ام ، این آت و آشغال های باقی مانده را در آن بریزم. دخترهایم بیش از این آواره نشوند…»

زهرا

زهرا یکی از زندانیانی است که به جرم حمل و نگه داری مواد مخدر در زندان است. او می گوید ۸ سال پیش می خواسته جلوی اعتیاد دخترش را بگیرد و با قاچاقچی ها درگیر می شود و همین درگیری باعث می شود آن ها از او کینه به دل بگیرند و در خانه اش تریاک جاسازی کنند. بعد هم به نیروی انتظامی خبر می دهند و زهرا گرفتار می شود. گرفتاری که اول او را تا حبس ابد می کشاند، اما حالا حکم او به ۱۳ سال تقلیل پیدا کرده.

ماجرای زهرا اما به این سادگی تمام نمی شود. قرار می شود برای اینکه کمی به وضعیت زندگی اش سر و سامان بدهد او را به خانه خورشید معرفی کنیم، اما ۳ روز برای اینکه او بتواند خانه ای پیدا کند و کمی از درگیری های زندگی اش کم کند فرصت بسیار کوتاهی است. لیلا ارشد، مدیر خانه خورشید پیغام می دهد که زهرا مطابق قرار به خانه خورشید نرفته. احتمال می دهیم که بی خیال ماجرا شده باشد.

مهری

دو ساعت بعد دوباره تلفن زنگ می خورد. این بار اما صدا صدای زهرا نیست. صدایی، نشئه است و بی حال، جملاتش را کشیده ادا می کند و حال و روز مناسبی ندارد. می گوید:«من فک می کنم شماره شما رو اشتبا گرفتم… شوما همون خانومی هسی که مامانم صبح باهاتون صبت کرد؟ الان رفته دروازه غار خونه خورشید… منم اومدم پیش خانم خاکی، دادیار زندون ببینم مرخصی میده یا نه…» از صدای پشت تلفن می پرسم که اعتیاد دارد یانه. صدا اما خودش را از تک و تا نمی اندازد و می گوید:« نه خانم! من تشنجی ام! حالا همین روزا تشیف میارم پیشتون براتون تریف می کنم که مشکلاتمون چیه…» به صدا تاکید می کنم که اگر اعتیاد دارد می توانیم او را در یک مرکز ترک اعتیاد بستری کنیم اما باز می گوید:«نه خانم! من معتاد نیسم که! تشنج کردم. غشی ام. حالا تشیف فرما می شم خدمت شوما… می گم بهتون…» از صدا می پرسم که خانه اش کجاست کمی فکر می کند و می گوید:«خاوران دیگه. همین خونه این صابخونه لامصب که جوابمون کرده… مامانم واسه همین اومده بیرون دیگه. خانم خاکی هم فک کنم مرخصی بده. آخه ۷۰۰ تومنم کمک کرده به مامانم. اما مامانم به ما نمی ده.» از صدا اسمش را می پرسم و او می گوید:«چاکر شما. مهری…»

مهری دختر بزرگ زهراست که ۱۷ سال است اعتیاد دارد. مهری همان دختری است که باعث زندانی شدن زهرا شده و دختر ۶ ساله اش نیز با او زندگی می کند و همسرش ترکش کرده، مهری و خواهرش هر دو معتادند و از دلایل اصلی اینکه صاحبخانه زهرا و دخترانش را جواب کرده اعتیاد سنگین دختران زهراست. زهرا بعد از ۲۴ ساعت تماس می گیرد و با گریه می گوید:« به علی قسم وقت نشد برم خونه خورشید. همش بدو بدو بودم. صاحبخونه می گه شبا مردا از دیوار می پرن تو خونه میان با دخترا می کشن… خانم می خوام مهری و خواهرش رو بندازم بیرون. برن تو خیابون بخوابن. از بی آبرویی خسته شدم به خدا…. شما با خانم ارشد تو خونه خورشید حرف می زنی یک وام به من بده؟»

رقیه ۵۳

یکی از زندانی هایی است که به جرم حمل موادمخدرد رزندان است وحالا باید اعدام شود. پرونده او بارها به دیوان عالی کشور رفته وبرگشته اما حالا قطعا اعدام می شود. رقیه ۷۰۰ گرم شیشه داشته. ۷۰۰ گرمی که برای پسرش بوده واوهیچوقت حاضربه لودادن تنها پسرش نمی شود. رقیه می گوید:« اعدامی های موادمخدرخیلی زیادن. خیلی… اونقدرزیادهستن که نصف بیشتراین اندرزگاه های ماروگرفتن. آدمهای بیچاره وتنها. آدمهایی که از روی مجبوری موادفروش شدن. همشون هم دله دزد وخورده فروشن. شمافکرمیکنی،اونی که قاچاقچی بین المللی باشه میافته زندان؟نمی افته؟من رواعدام میکنن.اما اون رو نه. »

رقیه می گوید دامادش به خاطر این ماجرا دخترش را به خانه فرستاده و دخترش هم بعد از طلاق دیگر به دیدار مادرش نیامده. رقیه گریه می کند و می گوید:« من نمی گم که اشتباه نکردم. اما کی مسبب این اشتباهه؟ کی خرج زندگی ماها رو می ده؟ مایی که شوهرامون به جرم قاچاق اعدام می شن؟ مایی که وقتی به دنیا می ایم معتادیم؟ مایی که بچه هامون توی زندان به دنیا میان؟ ما بچه های ته شهر که زندگی هامون به کثافت گره خورده؟»

زهرا به زندان بازگشته. دادیار زندان قرچک به او کمک کرده و از شرایط راضی است. می گوید ۲ سال است یکی از نمایندگان زن مجلس به او قول داده تا زودتر او را از زندان آزاد کند. به آن نماینده زنگ می زنم و نام کامل زهرا را می گویم و از او سئوال می کنم که پیگیری هایش برای آزادی های زهرا به کجا رسید او می گوید چنین زنی را نمی شناسد و تلفنش را قطع می کند. زهرا در آخرین تماسش اما با امیدواری دوباره نام نماینده مجلس را می برد و مطمئن است او به فکرش است، می پرسم آخرین بار کی با او حرف زدی؟ می گوید:« یک هفته پیش بود. گفت همیشه به یادم است.» می گویم:«پس چرا برای پول پیش خانه ات از او کمک نگرفتی…» بعد از کمی مکث می گوید:« از او کمک خواستم، اما گفت تمام پولش را صرف تبلیغات مجلس کرده تا دوباره در مجلس رای بیاورد و به ما کمک کند. راستی خانم رای آورد؟»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.