فال فروغ میگیرد نه حافظ
نسرین الماسی
نشسته است کنار فروغ. شاخه گلی گذاشته است روی سنگ فروغ و بعد کتابش را دستش گرفته است تا فال بگیرد. نه فال حافظ که فال فروغ را؛ آخر آموخته است سنت شکنی را از فروغ. اما سنت دیگری را بدعت نمیگذارد؟
جالب است زنی را که لحظه لحظه زندگی و شعرش شکستن تابوها و سنت ها و بایدها و نبایدها بود/ هست میخواهند به سنت تبدیلش کنند. مگر نه این که گرفتن فال آن هم با کتاب یکی از سنتها و آداب و رسوم فرهنگی ماست!
اگر فروغ زنده بود چه میگفت، چه میکرد؟ اگر هنوز زنده بود کجا ایستاده بود؟
فروغ را تاب نمیآوردند؛ اما او خود را برحق تر از آن میدانست که تاب نیاوردن ها را تاب بیاورد. او خود را در شعرش گسترش داد و روز به روز مرزها را شکست چرا که معتقد بود معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حد و حدودها چیزی ست خلاف طبیعت انسان.
فروغ را تاب نمیآوردند؛ نه تنها زعمای قم که به خاطر چاپ شعرش در مجله تظاهرات به راه انداختند و گلو دریدند، که اطرافیانش نیز، که همکاران و مصاحبان و دوستانش نیز.
نگاه هوشیار و تیز فروغ همچون تیری فرو میرفت بر جداره کلفت و زمخت فرهنگ مردسالار که آدمیان عادت کرده بودند / کرده اند براساس آن ضوابط و روابط و اصول زندگی شان را پایه ریزی کنند. این نگاه پایه تمام آن ضوابط و روابط و بودها را به چالش میخواند و اعلام میکرد حضور نبودها و غایب ها را.
این نگاه هستی آدمیانی را که “نظم موجود” را پذیرفته بودند به مخاطره میانداخت؛ این نگاه هوشیار از کنار هیچ چیز بی اعتنا نمی گذشت و بر هر چه که سفت و منجمد و سنگواره شده بود تلنگری میزد تا اعصاب سست و رخوتناک و خواب رفته آدمیانی که ما باشیم را بیدار کند تا همراه او به اعتراض برخیزیم و همچون عروسکان کوکی در جعبه های مقوایی خود نخوابیم.
صرف نظر از این که رهبران و حکومتهای ما در طول تاریخ همیشه دیکتاتور بوده اند / هستند و چراغ های رابطه را تاریک و تار خواسته اند تا ما مرتبط نشویم و جاری، خود چه کرده ایم؟
چه میزان از الفبای نگاه شعر او را آموخته ایم تا در روابطمان تکرار نکنیم همان سنت ها و آداب و ضوابطی که فروغ را منزوی میکرد و نفسش را به شماره می انداخت تا بسراید:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند.
نه تاریکی رابطه ها و نه تنهایی، فروغ را از سنت شکنی و پیش روی بر حذر نمیداشت و به درستی در شعرش فریاد میزد چرا توقف کنم چرا؟ او می دانست تنها صداست که میماند. او میدانست پرنده مردنی ست پرواز را باید به خاطر سپرد.
ما چه؟ تکرار نخواهیم کرد همان تجربه ها را؟ آموخته ایم سنت شکنی را تا با او بخوانیم به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد؟
* فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه ۱۳۱۳ به دنیا آمد و در ۲۴ بهمن ۱۳۵۴ بر اثر تصادف رانندگی جان باخت.
شهروند
