محترم اسکندری; عزمی ثابت و قدمی استوار

رنگ خاطره

فرناز سیفی

سال‌های آغازین پس از به ثمر رسیدن مشروطیت است. زنان دوشادوش مردان برای برچیدن بساط استبداد شاهنشاهی مبارزه کرده‌اند; ملبس به لباس مردانه جنگیده‌اند، کشته داده‌اند، پرده‌های ضخیم اندرونی را کنار زده وپا به عرصهء عمومی اجتماع نهاده‌اند. قانون اساسی نگاشته شده است، قانون اساسی که زن نیز در آن هم ردیف مجانین قرار گرفته و از حق رای محروم مانده است، نمایندگان منتخب در خطابه‌هایشان زنان را هنوز ضعیفه خطاب می‌کنند و روزی نیست که مدارس انگشت شمار دخترانه مورد حمله و سنگ پراکنی متحجرین قرار نگیرد و معلمان و مدیران این مدارس تهدید نشوند. در همین دوران است که جزوه‌ای در سطح شهر تهران پخش می‌شود، جزوه‌ای توهین آمیز علیه حقوق زنان که نویسندگانش نام آن را «مکر زنان» گذاشته‌اند. میدان توپخانه آن روزها، میدان اصلی شهر بود. یکی از همین روزها در شلوغی میدان توجه جمعیت به سویی از میدان جلب می‌شود که تعدادی از زنان در آن‌جا تجمع کرده‌اند. یکی از زنان تعدادی جزوه را جلوی پایش می‌اندازد و آن‌ها را به آتش می‌کشد. زنان دیگر به تبعیت از او نسخه‌هایی از همان جزوه را بر زمین ریخته و به آتش می‌کشند. جزوه‌های به آتش کشیده شده، نسخه‌هایی از همان جزوه «مکر زنان» بود که دست به دست در شهر می‌گشت. هیاهوی غریبی به راه می‌افتد، اقدام نمادین و بی‌سابقهء این زنان انعکاس گسترده ای می‌یابد و بالاخره پایه وران شهرداری آن زنی را که قبل از همه جزوه‌ها را به آتش کشید، دستگیر می‌کنند و خانه‌اش را غارت کرده و در شعله‌های آتش می‌سوزانند. در نظمیه این زن جسور چشم در چشم ماموران دوخت و گفت: «این عمل ما برای دفاع از آبروی مادران و خواهران شما است. ما هم مثل تمام انسان‌ها عقل داریم، مکار نیستیم.» این زن جسور که صدیقه دولت آبادی او را «دختر شجاع ایران» می‌نامید «محترم اسکندری» بود.

محترم اسکندری در سال هزار و ۲۷۴ خورشیدی در خانواده‌ای زاده شد که پیر و جوانش همه آزادی خواه و مشروطه‌طلب بودند. پدرش محمد علی میرزا اسکندری (شاهزاده علی خان) که از اشراف آن روزگار بود. در چنین محیط فرهنگی و روشنفکری بود که محترم رشد کرد و بالید. اولین معلمش پدر فاضلش بود که آموزش‌های ابتدایی را به او آموخت، سپس مدرس معروف آن روزگار، میرزا محمد علی خان محققی به او زبان فرانسه و ادبیات فارسی را آموخت. معلم و شاگرد دلبستهء یکدیگر شدند و بالاخره با یکدیگر پیمان زناشویی بستند. معاشرت و هم نشینی با آزادی‌خواهان سبب شده بود که محترم اسکندری از نوجوانی مجذوب عقاید آزادی‌خواهانه و خواهان احقاق حقوق اجتماعی زنان شود. زندگی با همسر فرهیخته‌اش نیز رشد فکری او را غنای بیشتری بخشید و اندکی پس از ازدواج شروع به تدریس در اندک مدارس دخترانهء روزگار کرد.

صبح روز ده بهمن ماه سال هزار و سیصد و یک، محترم اسکندری که در آن زمان مدیر دبستان دخترانهء شمارهء ۳۵ دولتی بود، از تعدادی از بانوان منورالفکر برای حضور در امتحانات شاگردان مدرسه دعوت به عمل آورد. وی پس از این‌که سخنرانی پرشوری دربارهء ترقیات محیرالعقول اروپا ایراد کرد و به مقایسهء وضعیت اسفناک زنان ایرانی با زنان کشورهای اروپایی پرداخت، زنان حاضر در جلسه را تشویق کرد برای ترویج معارف و مبارزه با استعمار لباس‌هایی را بر تن کنند که از پارچه‌های وطنی دوخته شده است. زنان حاضر در جلسه از پیشنهاد اسکندری استقبال کردند و در همان جلسه با وی پیمان بستند که برای احقاق حقوق زنان شروع به فعالیت کرده و از هیچ فداکاری چشم پوشی نکنند. این جلسه، سرآغاز تشکیل یکی از رادیکال‌ترین و شناخته شده‌ترین سازمان‌های زنان، یعنی «انجمن نسوان وطن‌خواه» بود.

تعدادی از اعضای بنیان‌گذار «انجمن نسوان وطن‌خواه» و از جمله خود محترم اسکندری پیش از این سابقهء عضویت در احزاب سیاسی چپ را داشتند و آشنایی با سلسله مراتب این احزاب بود که سبب شد انجمن نسوان وطن‌خواه از آغاز مرامنامه و اساسنامه داشته باشد. در جلسهء هیأت موسسان محترم اسکندری به ریاست انجمن برگزیده شده و رئوس و مباحث اصلی برنامه‌های انجمن این‌گونه تعریف شد: «ترویج صنایع وطنی، باسواد کردن زنان، نگهداری از دختران بی‌کس، تاسیس مریض‌خانه برای زنان فقیر، تلاش در تهذیب و تربیت دختران، تشکیل هیأت تعاونی به منظور تکمیل صنایع داخلی.» از همان ابتدا محترم اسکندری دست به انتشار نشریه‌ای با نام «زنان میهن پرست» نیز زد که در واقع ارگان «انجمن نسوان وطن‌خواه» به شمار می‌رفت. یکی دیگر از اقدامات جسورانهء این انجمن برگزاری نمایش «آدم و حوا» نوشتهء شاعر معروف مشروطیت میرزادهء عشقی در خانهء یکی از اعضای انجمن، یعنی نورالهدی منگنه بود. در آن شب، مراسم ساختگی ازدواج دو خدمتکار خانهء منگنه را بهانه رفت و آمد به خانهء وی کرده بودند. اما ساختگی بودن این مراسم عروسی لو رفته و پس از پایان پردهء اول نمایش عده‌ای از اوباش محل به خانه حمله کرده و زنان حاضر را مضروب و مجروح کرده و مراسم را به‌هم ریختند. اعضای هیأت مؤسس و از جمله خود نورالهدی منگنه بعد از این یورش مجبور شدند تا مدتی به صورت مخفیانه زندگی کنند.

محترم اسکندری، که از زنان نخبه و پیشرو روزگار خود بود، در مسیری که پیش گرفته بود با رنج‌ها و مصیبت‌های زیادی روبه‌رو شد. مرتجعان زمان علیه او شایعه می‌کردند و کودکان را تحریک می‌کردند که در کوچه به او سنگ پرتاب کرده و خاک بر سر او بریزند. بارها خانه اش مورد هجوم و غارت قرار گرفت و تهدید جانی شد. حتی از طعنه و بدخواهی زنانی که به ظاهر با وی هم عقیده بودند نیز در امان نبود، صدیقه دولت‌آبادی می‌نویسد: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که بارها وی را در کنفرانس‌ها مورد تمسخر قرار می‌دادند. اما او هیچ به روی خود نمی‌آورد و با عزمی ‌ثابت و قدم قوی رو به مقصود می‌رفت.» معلولیت جسمانی او نیز هرگز سد راه تلاش‌هایش نشد و وی تا پایان عمر بسیار کوتاه خود با پشتی خمیده به سوی ایده‌آل خود که احقاق حقوق اجتماعی زنان بود پیش رفت و در تیرماه ۱۳۰۴ در تهران چشم از جهان فرو بست. پس از مرگ زودهنگام او بود که مشخص شد وی تا چه اندازه ستون «انجمن نسوان وطن‌خواه» بود. هرچند انجمن تا سال ۱۳۱۱ نیز به فعالیت خود ادامه داد، اما پس از درگذشت محترم اسکندری با افول بسیاری روبه‌رو شد و انتشار ماهنامهء انجمن نسوان وطن‌خواه نیز متوقف شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.