قطار متوقف می شود
کانون زنان ایرانی
رها آزاد
در کوپه قطار بسته میشود. من میمانم و یک آقا که به ظاهر خیلی موجه است. اصلاً موجه است و موقر و متشخص.
قطار که ایستگاه دوم را ترک میکند انگار یخ فضا ناگهان میشکند. حرف از هوا و سفر و سن و سال و امروز و دیروز و سیاست و مدروز شروع میشود و نرسیده به مقصد، درست در لحظهای که با خودم فکر میکنم دنیا خیلی هم جای بدی نیست، همسفر محترم ناگهان موضوع گفتوگو به سبک به اصطلاح روشنفکرانهای به سمت تاتر و مسائل اروتیک هدایت میکند.
معذب میشوم، دلم میخواد گوشهایم خودشان را به کری بزنند و بهت چشمانم به آقای محترم بگوید: «هی! خودت را جمع و جور کن. حریم شخصی شعور و درک و شخصیت اجتماعی مرا رد کردهای. حرفهایت آنقدر آزار دهنده هستند که احساس میکنم زیر مشت و لگد کسی له میشوم»
سکوت کردهام و از پنجره بیرون را نگاه میکنم. هر چقدر هوا گرگ و میشیتر میشود بیشتر معذب هستم.
گوشی تلفن همراهم را از کیفم درمیآورم و به میزبانم زنگ میزنم تا نوید دهم که کمتر از یک ساعت دیگر به مقصد میرسم. مرد حریصانه به صفحه موبایل خیره میشود. تلفن را که قطع میکنم میپرسد: «خانم….. چه نسبتی با شما دارد.»
میگویم: «خواهرزادهاش هستم.»
واکنشهای فیزیکش به حرفهایی که خودش زده است، آنقدر زننده هستند که دلم میخواد کوپه را ترک کنم و دیگر هیچ وقت نبینمش.
با تعجب تکرار میکند: «خواهرزاده خانم.؟»
میگویم: «بله.»
میپرسد: «یعنی آقای….. شوهر خاله شما هستند؟»
واژهها به سختی از گلویم خارج میشوند. بدنم تحت فشار روانی که تحمل میکنم درد گرفته است. انگار که با پاره آجری محکم بر سرم کوبیدهاند.
پاسخ میدهم: «استاندار… شوهر خالهام است.»
جملهام را که تمام میکنم، انگار شب به یکباره تمام میشود. مرد سکوت میکند. حالا نوبت اوست که رنگ به رنگ شود. معلوم است که آب دهانش را به سختی قورت میدهد. شبیه بادکنک بزرگی شده است که سوراخ ریزی با قدرت ابهتش را میبلعد.
قطار متوقف میشود.
خوشحالم که جمعیت آدمها بین من و مرد فاصله خواهند انداخت. کولهپشتیام را برمی دارم و به شتاب از کوپه خارج میشوم که در لحظه خروج مرد میگوید: «من وکیل استانداری هستم. امری بود در خدمتم.»
دوباره شبیه کسی میشوم که تنها به خاطر زن بودنش محکوم به حبس ابدی است.

