شیون مادران بر پیکر فرزندان در همه دنیا یکسان است/روایت خبرنگار زن از داعش


روایت سعاد مُخنت، خبرنگار زن در واشنگتن پست از داعش و حقوق بشر

مینا فدائی

کانون زنان ایرانی


کتاب « به من گفتند تنها بیا پشت خطوط داعش» زندگینامه ی سعاد مُخنت، خبرنگار امنیت ملی در واشنگتن پست است که برای نیویورک تایمز و رسانه های دیگر نیز گزارش هایی با موضوع تروریسم تهیه می کند. مجمع جهانی اقتصاد، نام او را در لیست رهبران جوان جهانی قرار داده است.
سعاد دختر دومهاجر است که در آلمان به دنیا آمد. مادرش اهل ترکیه و شیعه و پدر اهل مراکش و سنی مذهب است. آنها در اوایل دهه ی هفتاد میلادی به آلمان غربی آمده بودند و از جمله کارگران خارجی بودند که با امید یافتن فرصت های شغلی و ساختن زندگی بهتر، سرزمین خود را ترک کرده بودند. آن روزها آلمان غربی دوران سازندگی پس از جنگ جهانی دوم را سپری می کرد و برای تبدیل شدن به یک کشور صنعتی به نیروی کار نیازمند بود، جوانان نیرومند و سالمی که تاب شرایط ناخوشایند کاری را داشته باشند؛ شرایطی که برای آلمانی ها پذیرفتنی نبود. پدر و مادر هر دو میانه رو بودند، به مذهب یکدیگر احترام می گذاشتند و هیچگاه دین و مذهب موضوع بحث و دعوا در خانه ی آنها نبود؛ سعاد در چنین خانواده ای رشد یافت. بعد از ازدواج والدین، اولین ضربه ای که مهاجران(مخصوصا مسلمانان) ازسوی افراطیون مسلمان خوردند، مربوط به المپیک ۱۹۷۲ مونیخ می شد. حمله ی تروریستی گروهی موسوم به سپتامبر سیاه به کاروان ورزشی تیم اسرائیل. در جریان این گروگان گیری تمام گروگان ها و اعضای گروه تروریستی و چند پلیس کشته شدند. حمله ی مونیخ عواقب ناخوشایندی برای مسلمانان و اعرابِ آلمان داشت، طوری که به خوبی تغییر را می شد احساس کرد( خانه های اعراب و مسلمانان پی در پی بازرسی می شد.)


سعاد، دختر سوم خانواده وقتی چند ماهه بود به مراکش نزد مادربزرگ برای نگهداری فرستاده می شود، آنجا زبان عربی یاد می گیرد و با نخستین آموزش های اسلامی آشنا می شود، آموزش هایی که بعدها در حرفه ی خبرنگاری بسیار به او کمک می کند. مادربزرگ همیشه به سعاد گوشزد می کرد که ” در اسلام هرگز زنان را دست کم نگیر” و پدر بزرگ که از مبارزان علیه استعمار فرانسه بود، بارها به سعاد تاکید می کرد” قدرتمندترین افراد زمان مبارزه، آنهایی بودند که قادر به خواندن و نوشتن بودند، چون آنها بودند که می توانستند وقایع را برای دنیا روشن کنند و تاریخ را بنویسند”. او بعد از سه سال زندگی در مراکش به خانواده اش در آلمان پیوست، و به خوبی به یاد می آورد چگونه والدینش با احترام و برگزاری مراسم سالانه ی کریسمس(در کنار برگزاری اعیاد مسلمانان) سعی داشتند فرزندانشان را با فرهنگ آلمان آشنا کرده و تطبیق دهند.


در آن زمان شوروی به افغانستان حمله کرده بود و مسلمانان در حال جمع آوری حامی بودند تا برای جهاد به افغانستان بروند و نکته مهم اینکه “اروپای آن زمان این مردان را تهدیدی برای خود تصور نمی کرد، غربی که خود را حامی آزادی بیان و اندیشه می دانست و به آن افتخار می کرد، این مردان مبارز را متحدان خود در مقابل شوروی می دید. رهبران سیاسی هرگز گمان نمی کردند، افرادی که امروز با شوروی می جنگند، روزی به مخالفت با خودشان بر می خیزند.


اولین باری که سعاد مستقیما با معنی جهاد و مبارزه ی مجاهدین آشنا شد در زمان جنگ بوسنی بود، وقتی اولین نمونه از پروپاگاندای جهادگران را می بیند که به تلافی کشتار مسلمانان، چگونه سر صرب ها را از تن جدا کرده و فیلم برداری می کنند. در آلمان اوضاع مسلمانان و مهاجران بدتر شده بود و انگیزه های نژاد پرستی پررنگ تر، حتی مادر هم اصرار داشت از آلمان بروند ولی سخنرانی یکی از بازماندگان هولوکاست که هنوز در آلمان زندگی می کرد نظرشان را تغییر داد. او گفته بود: هرگز کشوری که در آن بزرگ شده، ترک نخواهد کرد و ترک آلمان آسانترین راه است و ما به آنها اجازه نمی دهیم به خواسته شان برسند‌. بعد از آن سعاد تصمیم می گیرد سخت کار کند و بر ترس هایش غلبه کند. در نوجوانی بسیار تحت تاثیر دو گزارشگر به نام های باب وودوارد و کارل برنشتاین قرار می گیرد که افشاگری آنها باعث استعفای نیکسون(ریس جمهور وقت آمریکا) شده بود و از آنجا ایده ی خبرنگاری براش کلید خورد، با این حال پدر و مادر زیاد از این ایده استقبال نکردند، مادر که می گفت: زندانهای ترکیه پر از روزنامه نگار است و پدر هم عقیده داشت خیلی از آلمانی های خالص در صف روزنامه نگار شدن هستند و در نتیجه شانس او بسیار کم است! ولی تاثیری که از آن دو خبرنگار شجاع گرفته بود بسیار قدرتمند تر از نگرانی های والدینش بود.

سعاد در زمان کارآموزی اولین مصاحبه ی جدی اش را با رهبر اروپایی pkk(حزب کارگران کردستان) انجام می دهد و برای این منظور به تنهایی به هلند سفر می کند، سعاد به خوبی می دانست چون آلمانی خالص نیست راه سخت تری در پیش دارد. او بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان به دانشگاه یوهان ولفگانگ گوته در فرانکفورت می رود و هم زمان به مدرسه روزنامه نگاری هانری نانن رفته و دوره ی خبرنگاری می بیند و تمام کوشش خود را به کار می گیرد تا از جامعه آلمان عقب نماند. او که بعدها با یکی از سرکردگان داعش مصاحبه می کند، به خوبی کلمات را به خاطر می آورد(چون مسلمان بود و به زبان عربی تسلط داشت رهبران داعش به او اعتماد بیشتری داشتند) وقتی از ابویوسف درباره ی انگیزه اش می پرسد: این طور جواب می دهد که از دورویی دولتهای غربی به تنگ آمده است، آنها همیشه از اهمیت حقوق بشر و آزادی مذهب سخن می گویند در حالی که مسلمانان را در رده ی شهروندان درجه دو قرار می دهند؛ آنها طوری با تو رفتار می کنند که تو بفهمی جایی در این جمع نداری. سعاد در پاسخ به فرمانده داعش گفته بود: شاید حق با شما باشد که با تبعیض مواجه ایم و دنیا منصفانه نیست ولی این مبارزه ی شما جهاد نیست، اگر در اروپا می ماندید و در حرفه تان پیشرفت می کردید، جهاد کرده بودید؛ این مسیر خیلی دشوارتر بود ولی شما آسانترین راه را انتخاب کردید!


بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر و حمله به مرکز تجارت جهانی، عواقب بدی گریبان مسلمانان مهاجر را گرفت و بدتر اینکه مشخص شد محمد عطا، از حمله کنندگان اصلی در آلمان زندگی کرده و نقشه کشیده بود. سعاد در مصاحبت با هم قطاران محمد عطا با یک روایت تازه از معنا و روح اسلام آشنا شد که متفاوت از آموخته های خود بود. سعاد نیز مانند پدر و مادرش معتقد بود مذهب باید از سیاست جدا باشد ولی ناگاه خود را در میان افرادی می دید که دیدگاههای مذهبی و سیاسی شان به شکل ناامید کننده ای به هم گره خورده بود! او به فکر فرو رفت، اگر در روزهای نوجوانی و بحبوحه ی مشکلاتش از آن گروههای اسلامی برای عضوگیری به سراغش می آمدند، چه اتفاقی می افتاد و چقدر مقاومت می کرد؟!
بعد از مدتی با نگارش مقاله ای با عنوان دیگ تروریست پزی هامبورگ، به صورت پاره وقت، به استخدام واشنگتن پست درآمد. این بار به عنوان خبرنگار حرفه ای، برای تهیه گزارش به عراق رفت(عراقِ بعداز صدام.)
عراقی ها عصبانی بودند و احساس می کردند آمریکا و ایران کشورشان را گرفته است، او با تعجب شاهد عراقی با دو روح بود و از لحظه ورود به وضوح تنش بین اجتماعات سنی و شیعه را لمس میکرد. وظیفه ی او پیدا کردن احمدالعانی در عراق بود همان دیپلماتی که می گفتند با محمد عطا در پراگ ملاقات داشته، با احمدالعانی تلفنی صحبت کرد و در حالی که او این اتهامات را شدیدا رَد می کرد، قرار مصاحبه ی حضوری گذاشته شد، اما فردا وی توسط گروهی ناشناس دستگیر شد. برادرش اعتقاد داشت آمریکایی ها از احمد العانی به عنوان دست آویزی برای حمله به عراق استفاده کردند و حالا او را ربوده اند.

سعاد می دید با سقوط عراق، جمعیت بسیاری از اهل سنت، بیکار بی پول و عصبانی بودند؛ همین موضوع فرصت بادآورده ای برای القاعده رقم می زد و در نتیجه توانستند نیروهای بسیاری را به خدمت گیرند و بعدها به همین نحو زمینه ی ایجاد داعش فراهم شد. وقتی از سربازان آمریکایی گزارش تهیه می کرد، اذعان داشتند مردم به آنها حمله می کنند و هر وقت بتوانند آنها را می کشند در حالی که سربازان، فکر می کردند مردم از دیدن آنها خوشحال می شوند و از آنها استقبال می کنند! سعاد با برخی از اَرمنی های ساکن عراق هم گفتگو کرد. به اعتقاد آنها، در عراقِ صدام آزادانه زندگی و عبادت می کردند و چیزی که غرب نمی فهمید این بود که حزب بعث تلاش می کرد تا جای ممکن مذهب را از سیاست جدا کند و اینکه صدام با روحانیون ایرانی می جنگید، چون آنها شیعیان عراقی را شستشوی مغزی می دادند تا با سکولاریسم مبارزه کنند؛ اما اشتباه است که بگوییم تمام شیعیان یا اقلیت ها از حقوقشان محروم بودند.

سعاد با این حرفها یاد طارق عزیز افتاد، او مسیحی بود و مدت زیادی وزیر امور خارجه ی صدام. حرفهای کشیش تمام ذهن سعاد را مشغول کرده بود، سیاستمدارانِ ما از روی وظیفه شناسی به عراق نیامده بودند، دیدگاهشان این بود که سیستم ما، دموکراسی، راه حل هر جامعه ای است اما متوجه نبودند که هماهنگ شدن با یک سیستم کاملا جدید برای مردمی که اینجا زندگی می کنند چه پیامدهایی خواهد داشت!
در بعضی موارد، شبه نظامیان شیعه، خانواده های سنی را مجبور به ترک خانه و کاشانه ی شان می کردند. سعاد برای یافتن علت شکاف فرقه ای راهی نجف می شود، یکی از مقدس ترین اماکن برای شیعیان که نمادی از مقاومت وجهادطلبی شیعه است و هدف بسیاری از حملات تروریستی. شبه نظامیان شیعه به صراحت گفتند که وظیفه دارند از مکانهای مقدسشان حفاظت کنند و سربازان آمریکایی و بریتانیایی خود را کنار کشیدند و کنترل منطقه را به خود آنها واگذار کردند. سعاد آنجا بسیاری از شیفتگان اهل بیت را دید که حاضرند جانشان را در راه این خاندان دهند، پس آسانترین راه برای رهبران مسلمانان این است که برای مقاصد سیاسی خود از چنین عواطف و دل بستگی هایی استفاده کنند. در نتیجه افرادی که از نسل خاندان پیامبر هستند، مسئولیت سنگینی در این مورد به عهده دارند تا از استفاده ای ناروا از این شخصیت ها جلوگیری کنند. او به جستجوی ریشه های تعارض میان سنی و شیعه بسیار علاقه مند بود با عقیله الهاشمی یکی از شخصیت های برجسته ی شیعه و یکی از سه خانم حاضر در مجلس قانون گذاری، مصاحبه کند. سعاد از خود می پرسید در عراقِ صدام که با شیعیان بدرفتاری می کردند، چگونه خانمی مثل الهاشمی قادر است به چنین جایگاه قدرتمندی در دولت برسد؟ در همان روزها عقیله الهاشمی ترور شد و هیچ گاه فرصت مصاحبه دست نیافت. سعاد اواخر ۲۰۰۳ به فرانکفورت بازگشت ولی بوی گوشت سوخته و صدای بمب و شیون زنان و مردان در گوشش ماند. در همان روزها یکی از سربازان آمریکایی از زندان های مخفی، عکس های یهویی و وحشتناکی منتشر کرد، انگار احساس کرده بود تعطیلات را در سرزمین عجایب می گذراند؛ جایی که در آن خبری از انسانیت و اخلاق نیست. این رسوایی اخلاقی این احساس را در سعاد تقویت می کرد که به راستی غرب هیچ برتری اخلاقی ندارد. از یازده سپتامبر به بعد، اقدامات مخفیانه ی امریکا فراگیرتر شد و بسیاری از مسلمانان را به اشتباه دستگیر و شکنجه می کرد، یکی از این افراد شخصی بود به نام اِلمصری که تنها بخاطر تشابه اسمی به مدت ۵ ماه شکنجه شده بود و سعاد از او گزارش تهیه کرد که با هم دردی بسیاری، از جمله مردم آمریکا مواجه شد. به اعتقاد المصری: “غربی ها آخرین کسانی هستند که می توانند در مورد حقوق بشر حرف بزنند”


سعاد در صف اول مصاحبه با جهادگران و ستیزه جویان بود و تمام خطرات این کار از جمله: ربودن، ازدواج اجباری و قتل را به جان می خرید تا به آنها هم اجازه دهد دلایل اقداماتشان را توضیح دهند. همین امر باعث سوء ظن نیروهای آمریکایی شده بود، حتی در یک مورد که به همراه همکار آمریکایی خود(مایکل) برای تهیه گزارش از جهادگران رفته بود و جان هر دو نفر در خطر بود؛ سرویسهای اطلاعاتی آمریکا تصمیم گرفته بودند تنها جان همکار او، مایکل را نجات دهند. سعاد برای یک لحظه با جهاد گران احساس همدردی کرد و خشم آنها را از بی عدالتی درک کرد. سرویس های اطلاعاتی عشق او را به ژورنالیسم و تهیه گزارش های دست اول از جهادگرایان را به حساب قبول عقاید افراطی آنها گذاشته و مظنون بودند سعاد هم یکی از آنها است!
او سر نخ بسیاری از تحرکات جوانان ستیزه جو را که راهی عراق و شام می شدند، در مساجد یافت و معمولا امام جماعت مساجد در این زمینه نقش پُررنگی داشتند( آنها بیشتر از سیاست سخنرانی می کردند تا مذهب.) در بعضی موارد برای تحریک جوانان سنی اقدام به توزیع سی دی های مربوط به جنایات رافضی ها کرده بودند (رافضی یک واژه تحقیر آمیز است به معنی انکار کننده که برای توصیف شیعه بکار میرود)


سعاد مدتی بعد برای تهیه گزارشی به مصر رفت که مصادف شد با بهار عربی و براندازی حسنی مبارک. در مصاحبه هایی که انجام داد متوجه شد، بیشتر مصری ها خواهان برگزاری انتخابات آزاد بودند اما همه مایل به برکناری حسنی مبارک نبودند؛ مخصوصا مسیحیان مصری و اقلیت های مذهبی. استدالال آنها هم این بود شاید این رهبران دیکتاتور باشند اما اغلب، از آنها در مقابل گروهای افراطی مثل اخوان المسلمین حمایت می کنند. سعاد می دانست دموکراسی همیشه به نفع اقلیت ها نیست. چرا مردم فکر می کنند سیستم رای گیری، آنها را در برابر توتالیتاریسم محافظت می کند؟! او به شدت با تعریف هایی که رهبران غربی در خبرگزاری های بین المللی از بهار عربی ارائه می دادند، مشکل داشت. آنها می گفتند، مردم باور دارند از پی این بهار کشورهای خاورمیانه در عرض یک شب رو به دموکراسیِ مدنظر غرب آغوش می گشایند! حالا شبکه ی زیر زمینی جهادگران از بهار عربی سود می بُرد و با نسل جدیدی از رادیکال های متولد شده در قلب اروپا مواجه بودیم. اسلام گراهای افراطی در جامعه ی تکه تکه شده ی اروپا تعهد به خواهری و برادری و خانواده را تبلیغ می کردند و نوید آرمان شهری را می دادند که توجه بسیاری از جوانان را به خود جلب می کرد. حال آنکه بعضی از سردبیران اعتقاد داشتند، با مرگ اسامه بن لادن، دیگر تروریسم تهدید اصلی محسوب نمی شود و بهار عربی قواعد بازی را تغییر داده و اسلام گراها از میدان به دَر می شوند ولی سعاد به این اندازه خوشبین نبود و همچنین نگران بود نکند اخبار نادیده گرفته شود و وقایع ۱۱ سپتامبر تکرار شود، یاد حرفِ همسر یکی از جانباختگان ۱۱ سپتامبر افتاد و سوال تکان دهنده اش: چرا هیچ کس به ما نگفته بود که مردم بیرون از آمریکا این قدر از آمریکایی ها متنفرند؟! پس نمی شود مخاطبانی چون او را نادیده گرفت.


سعاد با وجود تهدیدات مکرر از سوی افراطیون همچنان به وظیفه ی اطلاع رسانی اش پرداخت، در این مسیر، او و تیمش اولین گروهی بودند که توانستند هویت واقعی جان جهادی( یکی از سرکردگان داعش) را فاش کنند. هویت واقعی او محمد اِموازی بود، اصالتا کویتی و بزرگ شده ی لندن که از مدت ها قبل تحت نظر پلیس انگلستان بود. محمد از اینکه در زادگاهش و تنها به دلیل تبعیض نژادی و مسلمان بودن تحت نظر است، عمیقا ناراحت بود. سعاد با پیگیری های بی وقفه سریعتر از همه ی رسانه ها، هویت جان جهادی را به دنیا معرفی کرد و بیش از موفقیت شغلی این کار را یک رسالت شخصی می دانست و میخواست این پیام را به گوش همه ی غربی ها برساند که تمام مسلمانان ستیزه جو نیستند. او تمام تهدیدات و عواقب این کار را به جان خرید تا هویت یک جانی و آدمکش را که در پوشش اسلام به اعتبار مسلمانان ضربه می زند را فاش سازد.
سعاد معتقد است مذهب، مردم را افراطی نمی کند بلکه مردم، مذهب را افراطی می کنند. به راستی اگر رهبران خاورمیانه متحد شوند و آتش تعارضات بی معنی فرقه گرایی را خاموش کنند، نسل بعد، این شانس را دارد به جای گلوله، بمب و زندگی در اردوگاه پناهجویان؛ تاریخ، پزشکی و ریاضیات بیاموزد. و اینکه رهبران غرب با راه حل های کوتاه مدت خود و ایده ی دشمنِ دشمنِ من، دوست من است باعث پرورش شبه نظامیان در عراق و سوریه شدند. دخالت های غرب در افغانستان و پاکستان باید به همه آموخته باشد، کسی که امروز خودتان آموزش می دهید و مجهز می کنید، ممکن است فردا در جبهه ی مخالف شما بجنگد.


بعد از سالها کار خبرنگاری، سعاد معتقد است ” اگر تنها یک چیز آموخته باشد این است که شیون مادران بر پیکر فرزندان در همه جای دنیا یکسان است و فرقی نمی کند، سیاه باشند یا سفید، مسلمان باشند یا یهودی یا مسیحی، شیعه یا سنی!
کتاب «به من گفتند تنها بیا پشت خطوط داعش» نوشته ی سعاد مُخنت از پرفروشترین آثار واشنگتن پست است که در ایران با ترجمه ی فائزه نوری و ۳۳۶ صفحه در سال ۱۳۹۸، توسط انتشارات کتابستان به چاپ دوم رسیده و با قیمت ۳۵۰۰۰ تومان در دسترس علاقه مندان قراردارد.

یک دیدگاه برای “شیون مادران بر پیکر فرزندان در همه دنیا یکسان است/روایت خبرنگار زن از داعش

  • 20 سپتامبر 2020 at 6:27 ب.ظ
    Permalink

    خوب بود

    Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.